The first 200 lines.
آنچه گذشت در تماشای سوم
باید منتظر آمبولانس میموندیم. وقت نبود.
من فقط میتونستم به تنفس رسیدگی کنم.
نه به احتمال دیگه. اون وقت اشتباه میکردی.
لعنتی! نمیتونست دست ازت برداره.
من هیچ پناهگاهی نمیرم، با اینکه اونجا سمزدایی و تخت تمیز داره.
کجا داریم میریم؟ بچهها همدیگه رو میکشن. اون براش مهم نیست.
به ما نیازی نداری، درسته؟ خودت مشکلاتتو حل میکنی.
برای ورود مشکلی داشتی؟
همون بازرسی همیشگی.
آره، ولی تو ازش لذت میبری. یه تصوری از زندگی عشقی من بهت میده.
سیگارام پیشته؟
پس، یه هفته، آره؟
شش روز، ده ساعت، یازده دقیقه. ولی کی داره حساب میکنه؟
با مامان حرف زدی؟
آره.
لعنتی، شوخی میکنی. مگه فکر میکنه من کجا زندگی میکنم؟
حق داره عصبانی باشه.
بهش بگم برنامهمو ادامه دادم؟ بهش گفتم و اون بهت افتخار میکنه.
من کار پیدا میکنم، کار درستو انجام میدم. ولی نمیتونم تنها انجامش بدم.
این چیزیه که اینجا یاد میدن.
حتماً. ببین، من دوباره باهاش حرف میزنم.
من نمیتونم این کوفتی رو تنها انجام بدم.
همهمون پشتتیم. باشه، متی؟
من، مامان، رنه، لیزا، جنی.
همهمون هواتو داریم.
پس دوباره باهاش حرف بزن؟ گفتم که انجام میدم.
باید بهت بگم بابی، این یک سال اخیر نمیدونستم دووم میارم یا نه.
ولی تو دووم آوردی.
آره، دووم آوردم.
آدرست تو کیف پولت بود. من به جایی برای موندن نیاز دارم.
امیدوار بودم بتونم پیش تو بمونم.
تو از من دزدی کردی. حالا من باید اجازه بدم تو آپارتمانم بمونی؟
کیف پولتو پس گرفتی، نه؟
خب که چی؟
جای دیگه ای برای رفتن ندارم.
خانوادهات چی؟
پدر و مادری اون بیرون داری؟
بیخیال.
وایسا، وایسا. ببین، پناهگاههایی هست.
اگه جایی برای موندن نیاز داری، من کمکت میکنم جایی پیدا کنی.
میخوای برسونمت؟
کلانتری فقط سه بلوک فاصله داره. بیا. سوار شو، من میرسونمت.
نه ممنون، دلم میخواد پیاده برم.
فکر میکنم شاید باید صحبت کنیم.
داستانهامون رو یکی کنیم در صورتی که کسی پرسید.
نمیخوام به خاطر من دروغ بگی، باس.
اگه کسی پرسید، تو حقیقتو بگو.
مگی: سالی!
مگی؟
مگی: حالت چطوره، لعنتی؟ سالی: خوبم، تو چطوری؟
اصلاً عوض نشدی. ممنون که دروغ گفتی.
چقدر گذشته؟ پنج سال؟ شش؟
آره، حداقل.
بچهمو از دردسر دور نگه داشتی؟ سالی: دارم تلاش میکنم.
یه کار تماموقت. خودم که میدونم.
باید برم.
باید...
یه قهوه بخوریم، گپی بزنیم. سالی: بزن بریم.
آره.
هی. امیدوارم پیراهنتو به اندازه کافی نشاسته زده باشم.
این بار کمتر زدم. بهت زنگ میزنم.
باشه.
دیویس: خداحافظ مامان. مگی: خداحافظ عزیزم.
مامانت هنوز لباساتو میشوره؟
وقتی خودم با ماشین میشورم، رنگاشو قاطی میکنم.
هنوزم پوستهی ساندویچاتو برمیداره؟
اینجوری بهتره.
مرد: پس جری داره بازنشسته میشه؟
بازنشسته نمیشه، حقوق ازکارافتادگی میگیره.
مگه چند سالشه؟ مثلاً چهل؟
چه پولی بهش میرسه؟ تو لیست حقوق اداره آتشنشانی نیویورک میمونه.
اووو، چه شیادی تمامعیاری.
شیادی؟ اون سر کار تیر خورد. حالا، شهر داره کار درستو انجام میده.
چهل سال آویزون دولت باشه؟ فیلم اجاره کنه و هاکی تماشا کنه؟
به نظر من که معامله خوبیه.
جری داره با کیسه کلستومی این ور اون ور میلنگه.
مطمئنم ترجیح میده اینجا کار کنه.
فکر نمیکنم مالیاتدهندهها موافق باشن.
دکتر: کجا میری؟
من رانندگی میکنم. تو عقب بشین. از کی تا حالا؟
دو بار رانندگی کردم.
من تو دورهی آموزشی هستم. اگه رانندگی نکنم، آموزش نمیبینم.
یه مأموریت سادهست.
بدون چراغ، بدون آژیر.
با باک پر بنزین برمیگردونمش، بابا.
گاز سمت راسته، ترمز سمت چپه؟
سوم رو مستقیم برو تا نود و ششم.
هی، ببین، من بلدم چطوری برم بیمارستان.
اوه!
اون دیگه چی بود؟
اوه خدای من!
بابی: اون میخواست پیش تو بمونه؟
من باید همینطوری تنهاش بذارم اونجا با همهی وسایلم؟
سه دلار کم شده؟ این چطور ممکنه؟
سه دلار؟ بهتره به بانک زنگ بزنم.
به خاطر سه دلار؟ شاید اشتباه کردی.
عمراً. دو بار چکش کردم.
لعنتی، اگه صورتحسابم بگه آخر ماه پول دارم، هزار بار شکر میکنم.
به نظر تو معتاد میاومد؟ کی؟
سانی
سعی کردم وادارش کنم بره پناهگاه، به خانوادش زنگ بزنم. ولی اون منو پیچوند.
کیم: این دیگه چه کوفتیه؟
چی؟
کیم: عوضی!
بنزین تموم کردیم. وقتی سوار شدیم چکش نکردی؟
قرار بود پرش کنن. اون عوضیا ماشین رو خالی گذاشتن!
آروم باش، الان رگت میترکه. زنگ میزنم تعمیرات.
عمراً! یه پمپ بنزین سر خیابون بعدی هست.
نصف باک برای امروز کافیه.
چی؟ آره، همینجوری خالی براشون میذاریم.
کجا میری؟ برم بنزین بگیرم!
نمیتونیم ماشین رو تنها بذاریم. اگه مأموریت بخوره چی؟
چطوری باید برسونیمش به ایستگاه؟
دکتر: گردنشو ثابت نگه دار تا بتونیم بچرخونیمش.
بریم.
چه بلایی سرش اومده؟ با آینه زدش!
نفسش خوبه. نبضش قوی و منظمه.
یه اتوبوس الاناس که برسه. یه آمبولانس دیگه خبر کردی؟
اون خانمه تو عقبه. این آقا رو چطوری ببریم؟
نبض نود. آقا، میتونید دستم رو فشار بدید؟
میتونید چشماتون رو باز کنید؟
برادیکاردی سینوسی روی ۵۶.
مردمک چپ ثابت و گشاد شده.
چی شده؟ یه نفر رو تو خط عابر پیاده زدیم.
ندیدمش. حتماً یهو پریده وسط خیابون.
لعنتی! دکتر: بیا یه رگ بگیریم.
راه رفتن روی این همه آدم مرده مو به تنم سیخ میکنه.
آره خب، اونا شش فوت زیر خاکن. پس فکر کنم سالمیم.
تو هرگز فیلم شب مردگان زنده رو ندیدی؟
چی، هنوز قبل خواب زیر تختت رو چک میکنی؟
داشتم اون سمتا، نزدیک سکس-اچ کار میکردم که این ون رو دیدم.
مشکی بود با کمی زنگزدگی، بدون هیچ نوشتهای، پارک شده بود نزدیک خونه ارسکینها.
صبر کنید آقا. داریم در مورد چی صحبت میکنیم؟
یه ون مشکی نزدیک ارسکینها.
و به نظرم خندهدار اومد، چون اونا ۱۰۰ ساله که مردن.
واسه همین فکر کردم عجیبه و رفتم که ببینم چه خبره.
و این دو تا آقا رو دیدم، داشتن یه مجسمه مریم مقدس رو میبردن.
یه مجسمه مریم مقدس؟ آره. ایتالیایی.
مال قرن هجدهم.
مرمر خالص. حتماً بالای ۲۰۰ پوند وزنشه.
داشتن مجسمه مریم مقدس میدزدیدن؟ آره. منم داد زدم و اونا انداختنش.
بعدشم با سرعت فرار کردن و رفتن. ولی قسمت بد ماجرا اون نبود.
اونا یه پنجره شیشهکاری تیفانی و فرشته جاشوا رو هم دزدیدن.
بوسکو: فرشته؟ پسر نوزاد ارسکینها، جاشوا، مُرده بود.
اونا به دنیل چستر فرنچ سفارش داده بودن که یه فرشته برای یادبودش بسازه.
سال پیش یه نفر از انجمن تاریخی اومد.
گفت ارزشش حداقل ۵۰۰ بود. دلار؟
هزار.
آقا، میتونید یه توصیف بهم بدید؟ کوتاه، تپل، حدود ۲۰ اینچ قدش بود.
نه. آقا، فرشته رو نمیگم. دزدها رو. آهان. سفیدپوست بودن.
بیست تا بیست و پنج ساله، قد متوسط.
یکی موهای بلوند بلند داشت، اون یکی موهای قهوهای که داشت کچل میشد.
یکیشون ژاکت تیم جاینتز پوشیده بود، اون یکی یه سویشرت خاکستری.
ون، میگید، مشکی بود؟ آره، فکر کنم دوج بود.
اگه کمک میکنه، بیشتر شماره پلاک رو برداشتم.
زن: نیتو!
این همون ضربه مغزیه؟ با آینه ماشین خورده تو سرش.
جیسیاس، شش. آخرین فشار خون، ۱۱۰ روی ۶۰. برادیکاردی سینوسی روی ۵۶.
مردمک چپ ثابت و گشاد شده. صبر کنید. صبر کنید.
جیسیاس ششه، هماتوم اپیدورال احتمالی.
ثابت و گشاد شده، آره؟
شیشه.
تشخیص عالی بود، کیلدر. یالا، بریم.
مرد: ساختمون کناری.
جاینتز ۹ امتیاز جلوتره؟ دویست تا روش شرط میبندم.
جاینتز قراره کولتز رو درهم بشکنه.
اگه میخوای با احساساتت شرط ببندی نه منطقت، مشکلی نیست.
این پول تو جیب منه.
سقف پر از دود غلیظه. شاید هنوز چند نفر داخل باشن.
دوهرتی، سوییت، ویلسون و میچل رو با خودت ببر.
یالا، سوییت اون لوله رو بگیر! بریم!
خب، بریم، آقایان.
ویلسون، میچل، اون در رو بگیرید. سوییت، تو با منی.
ویلسون، کسی رو پیدا کردی؟
ویلسون: منفی. اینجا هم آتیش مشخصی نیست. دود داره میآد پایین.
دوهرتی: رئیس، دوهرتی هستم. کسی اینجا نیست. دود داره بدتر میشه.
زیاد گرم نیست. کجا میخواید باشیم؟ رئیس: سقف داره فرو میریزه.
الان از اونجا بیاین بیرون. دوهرتی: داریم میایم بیرون.
ویلسون؟ ویلسون: گرفتیم.
دوهرتی: سوییت!
سوییت!
سوییت!
سوییت!
هی! کدوم گوری رفتی؟ سوییت: دقیقاً پشت سرت بودم!
دوهرتی: نزدیک بمون!
سالی: ۵۵-چارلی پاکه.
مرد: دریافت شد، ۵۵-چارلی.
دیویس: خب، تا حالا اون آزمون رو دادی؟ چه آزمونی؟
برای گروهبانی. رئیسها مجبورن دیرتر بمونن.
شیفت من تمومه، من رفتم.
اوه، هیچ وقت نمیخواستی کارآگاه بشی؟
شش هفتهست اومدی سر کار، همین الانم داری به رفتن فکر میکنی؟
فقط دارم گزینههامو بررسی میکنم. "کارآگاه دیویس" خوب به نظر میاد.
تو هنوز هیچ گزینهای نداری.
هنوز معلوم نیست که شش ماه دووم بیاری.
۵۵-چارلی، یه خانمی شکایت داره در مورد یه مرد مشکوک.
۸۹۶-۹۳ بین یک و دو.
۵۵-چارلی. ۸۹۶، نود و سوم. متوجه شدم.
پس به سوالم در مورد آزمون گروهبانی جواب ندادی.
No comments yet. Be the first to leave one.