The first 192 lines.
موضوع امروز ما صداقت بود
شهامت روبهرو شدن با حقیقت محض
من که از این چند ساعت واقعاً لذت بردم
امیدوارم شما هم همینطور
این دکتر فریژر کرین هست که برای شما آرزوی سلامت روان داره
خب، چه برنامه مزخرفی بود
همهشون قاطی پاتیان
اوه، یه پیغام داری. بلین استرنین زنگ زد
بلین استرنین!
بهش زنگ بزن، بگو من مُردم
استرنین. اون با لیلیث نسبتی داره؟
آره. اون برادر ناتنی لیلیثه. نفرین خانواده
اگه لیلیث آدم خوبه باشه، این یعنی چی؟
صداش پشت تلفن خیلی جذاب بود
خب، معلومه که صداش جذاب بود
جذابیت، گریس لزجی هست که اون باهاش ماشین کلاهبرداریش رو روغنکاری میکنه
این مرد هر دروغی میگه تا به خواستهش برسه
باورم نمیشه من با این آدم قرار نذاشتم!
تنها دلیلی که اون ممکنه با من تماس بگیره، اینه که پولمو ازم بدزده
این مرد همیشه یه داستان دلسوزانک سرهم میکنه
در حالی که خودش داره تو لافلین، نوادا عشق و حال میکنه
میدونی، یه بار یه عتیقه خیلی باارزش رو ازم دزدید
نمکدان انگلیسی قرن هجدهم من
خب، اگه اِلویس رو دوست نداری، میتونی مال منو برداری
اوه، خدای من! رازی: چی شده؟
این شمارهای که گذاشته... محلیه
اون هیولا بین ما راه میره
فریژر: در ورودی یا تلفن رو جواب ندید
همهی پنجرهها رو قفل کنید. بلین استرنین توی سیاتله
کی؟ برادر ناتنی لیلیث
اون همون آدم شروریه که نمکدان قرن هجدهم شما رو برداشت و رفت؟
دقیقاً همون
بلین استرنین... یه بسته بعدازظهر براتون اومده بود
فکر میکنم اون اسم روی فرستنده بسته بود
اون ممکنه چی برام فرستاده باشه؟
دافنه، ناخنهای تو از من بلندتره
خودت بازش کن
باشه
خب، باور کن!
این نمکدان منه
من شنیده بودم در موردش صحبت میکردید، ولی هیچ ایدهای نداشتم که انقدر باشکوهه
فریژر: فقط به این روکش طلاکاری زیباش نگاه کن
و این حکاکیهای ظریف اما شوخطبع
و یه قاشق کوچولو هم داره
یادداشت رو نمیخونی؟
ممنون، نایلز
"فریژر،
بابت هر مشکلی که ایجاد کردم عذرخواهی میکنم و امیدوارم منو ببخشی."
باید فکر کرده باشه که من گوشام درازه
اون یه چیزی میخواد
آره. فلفلدونو قایم کن
سلام. منزل کرین
ممنون
نگهبان بود. آقای استرنین داره میاد بالا
پس ساختمون امنیتی هم که الکی بود
بیاید دکتر کرین. شاید میخواد جبران کنه
دافنه، اجازه بده شما رو با سوابق کاری آشنا کنم
آقای بلین استرنین... یا برد کانینگهام
همونطور که تو مین شناخته میشه
رویس تیبیدو تو لوئیزیانا
و سانتانا دلا کروز، افتخار آلبوکرکی، نیو مکزیکو
این مردی هست که یه زمانی از راه فروختن امضاهای کمیاب پول درمیاورد
تا اینکه معلوم شد مادام کوری...
و شوگر رِی رابینسون دستخط یکسانی داشتن!
و دوست داری سند مزرعه جلبک دریایی پنجاه هزار هکتاری منو ببینی؟
سخته باور کنم مردی با هوش شما انقدر راحت گول بخوره
اون هوش من نبود که مورد سوءاستفاده قرار داد، دافنه
قلب مهربون و دست و دلباز من بود
خب، این بار نه. این بار قلبمو از سنگ میکنم
اون ممکنه اینجا با نخوت و غرور وارد بشه
ولی بهتون اطمینان میدم که با خفت و خواری برمیگرده
بسیار خب، فریژر، برادرم!
خیلی وقته که همدیگه رو ندیدیم
فریژر: سلام، بلین
یه ویلچر. حرکت قشنگیه
خب، حقیقتش اینه که یه تصادف وحشتناک داشتم
از کمر به پایین حس ندارم. دکترها بهم گفتن تا آخر عمرم همینطوری میمونم
...تا آخر عمرم همینطوری میمونم. اوه، سلام به همگی. بلین استرنین هستم
اوه، آره، بفرمایید تو. مارتی کرین
هی، سلام مارتی. چطوری؟
دوشیزه دافنه مون. حالتون چطوره؟
نایلز کرین. چطورید؟
آفرین، بلین. این بهترین حقه بود تا حالا
ولی فراموش کردی با چه کسی طرفی. من همه اینها رو دیدم
دکتر کرین، اون مرد روی ویلچره
که یعنی، یه جایی یه نفر ویلچرش رو گم کرده
فریژر، اگه باورش نداری، چرا به لیلیث زنگ نمیزنی؟
ایده خوبیه
خب، مارتی، میبینم شما هم تو جای مخصوص معلولین پارک میکنی
آره، هر وقت بتونم. ولی اونجاها همیشه پُره
آره، خب، احتمالاً تا حدی تقصیر منه
بابا، من تو عمرم کلی پلاک معلولیت تقلبی فروختم
بابا، حسابی عدالت شاعرانه، آره؟
بله، من معتقدم که این واحد اصلی عدالت شاعرانه است
خب، لیلیث چی گفت؟
امم، بلین واقعاً پاهای خودش رو از دست داده؟
اون گفت نمیدونه، ولی امیدوارم که اینطور باشه
باشه، فکر میکنم فقط یه راه هست که بتونم اینو بهتون ثابت کنم
دافنه، میتونم اون سنجاق قشنگی که زدی رو قرض بگیرم؟
اوه، امم...
ببینم. بفرمایید.
باشه. بیا اینم، فریز، رفیق. هر جا دوست داری بذارش.
برای اون باید از جات بلند شی.
باشه، فکر کنم خودم انجامش بدم. دفنی: اوه.
اینم از این.
این آزاردهندهست.
باحاله.
بابا، اون فقط یه تردستی پیشپاافتادهست.
فکر کردم سختتر از این قانع میشی.
یه چاقوی قصابی توی آشپزخونه داری؟
اوه، من میارمش. فریز: نه، نه، بسه بابا.
بریم سر اصل مطلب.
چقدر آب میخوره که از اینجا بری؟
فریز، تقریباً درست گفتی. تقریباً درست.
راسته که من ازت یه چیزی میخوام.
اما چیزی که من میخوام اینه که زانو بزنی و با من دعا کنی.
میدونم این حرفا عجیب غریب به نظر میان.
اما من یک تحول عمیق مذهبی پیدا کردم.
واقعاً؟ اوه، این که دیگه داره بهتر و بهتر میشه.
فکر کنم با تصادف ماشینم شروع شد.
من مست رانندگی میکردم که قبلاً بارها این کارو کرده بودم.
آه، میدونی، این یه نشونه بود.
از طرف خدا؟ نه، از اداره بزرگراهها.
نوشته بود «مسیر به پایان میرسد» و منم مستقیم رفتم توش.
چیزی که بعد دیدم، یه نور روشن و یه تونل بود.
پس تو یه تجربه نزدیک به مرگ داشتی.
نه، سیتیاسکن بود.
میدونی، وقتی دکتر کاگان بهم گفت فلج شدم، خب، من داغون شدم.
اونجا بودم، تو بدترین وضعیتی که یه آدم میتونه باشه. و اون اومد سراغم.
دکتر کاگان؟ نه، بازم اشتباه گفتی عزیزم.
خدا بود. اوه، ای بابا.
طاقت بیار عزیزم. بالاخره یه بار درست حدس میزنی.
اون بهم نشون داد چطور زندگیمو تباه کرده بودم.
میدونی، سر مردم بیگناه کلاه میذاشتم. من... من غرق در شرمندگی بودم.
به همین خاطر اینجام.
من یه کار مذهبی شروع کردم تا روحها رو نجات بدم، همونطور که خدا روح منو نجات داد.
چه نبوغی! خدا.
یه شریک قابل اعتماد که پورسانت نمیگیره.
دکتر کرین، باید از خودت خجالت بکشی.
اینکه آقای استرن حادثهش رو تبدیل به یه چیز مثبت کرده...
خب، یکی از الهامبخشترین داستانهایی بود که شنیدم.
آه، دافنه، خواهش میکنم. تو اصلاً خبر نداری این مرد از پس چه کارهایی برمیاد.
آقا، چیزی برای خوردن یا نوشیدن براتون بیارم؟
یک آبجو میچسبه. دیگه همه چی رو که کنار نذاشتم.
این الهامبخشه. آره، دو تا از اون بیار، دافنه.
باشه. ببخشید. اوه.
ولی من اصرار دارم که کمک کنم. تازگیها این قضیه برام مهم شده.
دیگه اجازه نمیدم کسی ازم پذیرایی کنه.
دافنه: بفرمایید، بذارید من. آه، ممنون.
خب، شما تازه شاهد قدم اول بودید
در نقشهی کلاهبرداری بلندمدت بلین استرن.
زمینهچینی میکنه، تو رو میکشونه داخل و بعد، بوم!
معاملات آتی جلبک دریایی!
فریزیر، داری زود قضاوت میکنی؟
من... میدونم شما دو تا با هم سابقه دارید، ولی ممکنه اون تغییر کرده باشه؟
آه، نایلز، گول نخور.
بابا، تو که این بساط مسخره رو باور نمیکنی، مگه نه؟
خب، پسره داره حسابی فیلم بازی میکنه.
ولی فکر کنم شاید راست میگه. یعنی، اون قضیه سوزن واقعاً عجیب بود.
میخوام از اون فیلم بگیرم.
دافنه، تو اونو تو آشپزخونه تنها گذاشتی؟
یخچال سابزیرو من احتمالاً همین الان داره میره اوراق بشه.
خیلی خب، بلین. دیگه کافیه. برو بیرون.
فریزر، ببین، نمیدونم چطور اینو بهت ثابت کنم.
اما به خدا قسم، من فقط برای بخشش تو اومدم.
اول از همه به خاطر دزدیدن اون قوری کوچیکه.
نمکدان.
این اون بود؟ وای، هیچکس نمیدونست.
و به خاطر تمام دفعاتی که بهت دروغ گفتم و بهت کلک زدم.
و به خاطر اون باری که خودم رو جای تو جا زدم و یک سال بیمارها رو درمان کردم.
چی؟ فقط چند نفر.
اسمشون رو بهت میگفتم، اما خب من هم اون قضیه رازداری پزشک و بیمار رو دارم.
حرفم اینه که اون بخش از زندگیم تموم شده.
من فقط... نمیدونم. فقط میخوام یه جوری جبران کنم.
واقعاً؟ اگه میخواستی جبران کنی،
الان داشتی تو یه آشپزخانه خیریه تی میکشیدی یا برای سربازان جانباز بستری کتاب میخوندی.
یا میرفتی جزایر گالاپاگوس تا نفت رو از روی چندتا پرنده دریایی بیچاره پاک کنی.
اونوقت شاید یه کمی اعتبار داشتی.
میدونم خیلی دلیل بهت دادم که بهم بیاعتماد باشی.
اما تو باور نداری که آدما میتونن تغییر کنن؟
اگه ببخشمت میری و دیگه هیچوقت برنمیگردی؟
بله. بهت قول میدم دیگه هیچوقت قیافهم رو تو این خونه نمیبینی.
مگر اینکه دعوتم کنن.
بسیار خب. این لطف رو در حقت میکنم و میبخشمت.
حالا برو بیرون.
اوه، آقای استرن، امیدوارم برای شام بمونید.
به نظر من که یه دعوتنامه است، فریز.
و این بچه، که بیشتر از پونزده سال نداشت...
زیر پل توی یه جعبه مقوایی زندگی میکرد.
و مادرش اومد پیش من و التماس کرد...
"میشه بچهم رو از مواد نجات بدی؟"
بله بله، و بعد تو هم خوبش کردی. بیاین غذا بخوریم.
No comments yet. Be the first to leave one.