The first 194 lines.
آه، بابا. هنوز نرسیده.
چطور مگه...؟ تو هفتههاست داری پُرحرفی میکنی.
کت تک جدیدت داره میآد. ایتالیاییه، دستدوزه.
قیمتش از اولین ماشینم گرونتره.
از یه جنس گرونقیمت ساخته شده.
باید دقیقاً یه نوع بز خاص پیدا میکردن.
انگار پیدا کردن.
صبح بخیر، دکتر کرین. یه صبحونه ویژه براتون درست کردم.
فرِیزر: ممنون، دَفنی. روز کت تک سالی یه بار بیشتر نمیآد.
دربان گفت داره میاره.
نمیدونم چی شده که تأخیر کرده.
ریگن. فرِیزر.
چه عجب! آره آره، راست میگی.
فکر کنم آخرین بار وقتی اومده بودی خونه با اون شیشه شراب بود.
آه، آره. ریگن: آره.
و اون دوستپسر جذابِت رو هم ملاقات کردم. اِسکات.
اِسکات، آره. دیگه دوستپسرم نیست.
آه، خب، واقعاً هم اونقدرها جذاب نبود.
خب، دوباره دیدنت خوب بود، فرِیزر.
همچنین.
عجیب نیست؟
همین الان ریگن رو دیدم. مارتین: اوم.
مثل اینکه دیگه با اون اِسکاته نیست.
همون بازیکن؟ مگه عقلشو از دست داده؟
پول داشت، قیافه داشت، یه پا کامل بود.
بابا، ولش کن.
قراره ازش قرار ملاقات بخوای؟
خب، نمیدونم.
هر وقت فرصتی پیدا کردم که به ریگن نزدیک بشم...
انگار آخرش آدم مسخرهای از آب دراومدم.
با این حال...
اون عمداً بهم فهموند که دوباره تنها شده.
شاید داره اشاره میکنه که یه بار دیگه سوار چرخوفلک فرِیزر بشه.
حالا اگه فقط میتونستیم بفهمیم چرا تو همیشه مسخره به نظر میای...
خواهش میکنم، این ممکنه آخرین شانس من باشه.
نمیتونی...؟ نه، باشه، میفهمم.
نگرانش نباش. خداحافظ.
مشکلی پیش اومده؟ آره، جشن مجردیمه.
ساقدوشم نمیتونه ترتیبش رو بده. دارم دنبال یکی میگردم که جاش رو پر کنه.
اگه دنبال کسی میگردی که برات یه مهمونی مناسب ترتیب بده...
من حاضرم داوطلب بشم. آه، نه، ممنون. نه، ایرادی نداره.
نمیخوام مزاحمتون بشم. اصلاً زحمتی نیست.
نه نه. خوبه. واقعاً ممنون بابت پیشنهادتون.
فکر نمیکنم داریم در مورد یه نوع مهمونی حرف میزنیم.
دانی، اگه داری اجازه میدی اعتبار من...
به عنوان یه زیباشناس، قضاوتت رو ابری کنه...
بهت اطمینان میدم من هم مثل بقیه رفقا هستم.
و میتونم مثل هر کدوم از اونا حسابی بزمجهبازی دربیارم.
کتتون، دکتر کرین. آه، خدای من!
کشمیر رو هیچوقت تا نمیکنن. خوابِ پارچهش رو خراب میکنی. برو بیرون!
دانی، یه کم در موردش فکر کن.
فرِیزر: صبح بخیر، راز. راز: سلام، فرِیزر.
کمکم کن در مورد یه چیزی تصمیم بگیرم. فرِیزر: باشه.
دارم فکر میکنم چشمهامو عمل کنم.
یه کم گرونه، ولی... خب خب، راز.
جراحی زیبایی یه مرحله خیلی جدیه.
اگه نگران اون پف زیر چشماتی، یه کانسیلر دیگه امتحان کن.
شاید هم هر از گاهی یه خواب خوب شبانه.
من منظورم عمل لیزر بود که بدون لنز بتونم ببینم.
همیشگی من، لطفاً.
همین الان باورنکردنیترین چیز رو دیدم. باورت نمیشه.
چیه؟ نایلز: باید ببینیش.
کلمات به تنهایی نمیتونن توصیفش کنن.
کت جدید؟ آره، امروز رسید.
دوخت خوب. کریستال.
نه. آره.
چیزی با خواب پارچه مشکل داره؟ مشخصه؟
بس میکنی یا نه؟ چی اینقدر عجیبه؟
باشه، بیاین اینجا بیاین اینجا، نگاه کنین.
باشه، اون خانم تپل رو میبینی که از دوناتفروشی «چاک فول» میاد بیرون؟
فرِیزر: اِمهوم. راز: آره.
نگاه کن. قبل از اینکه به ماشینش برسه، اون شیرینی پنجه خرسی رو تموم میکنه.
و بعد دوباره میره تو. این سومین باره.
بخاطر همین چیز ما رو اینجا کشوندی؟
که بیایم زل بزنیم به تقلا کردن یه زن بدبخت با فستفود؟
چه خبر مهمی. خب چاقه. لازم نیست اشاره کنی.
بیادبیه. بچهگانهست.
نایلز: مِریسه. اوه!
محاله. خدای من، مطمئنی، نایلز؟
کاملاً مطمئنم.
باورنکردنیه که این همون زن ضعیفالجثه است که یه بار مچ دستش پیچ خورد...
فقط بخاطر اینکه روی یه بیسکویت، سس زیادی ریخته بود.
مِریس از بچگی همیشه تپل بود.
تمام عمرش وسواس داشت که وزنش رو حفظ کنه.
یه چیزی باید قطع شده باشه. به معنای واقعی کلمه. وقتی منو دید...
یه قورت داد و گردنبندش از فشار ترکید.
اوه، اوه، اوه. داره میره، برگشت که بازم بخوره.
فرِیزر: خدایا!
آخرین بار که کریسمس دیدمش، مثل همیشه ریزهمیزه بود.
صبر کن، نایلز، اون موقعها نبود که تو شروع کردی با جراح پلاستیکش قرار بذاری؟
واقعاً همینطور بود. فکر میکنی این باعث شده باشه یه جور پرخوری عصبی بهش دست بده؟
خب... خب، این اصلاً کمکی نمیکنه.
مل و من امروز تو صفحه جامعه هستیم.
اون عکس ماست از مراسم خیریه سمفونی.
وحشت دارم فکر کنم مِریس چطور واکنش نشون میده.
میدونی که چقدر میتونه حسود و کینهای باشه.
هیچوقت از من عکس نمیگیرن، در صورتی که من تو کانون رهبر ارکستر هستم.
خب، رفته بغلدستی یه دلی ایتالیایی.
اون آقا همین الان اون سالامی دو فوتی رو از ویترین برداشت.
الان نمیتونم باهاش روبرو بشم.
اون کالباس تا وقتی من برسم ماشینم، سرگرمش میکنه.
نایلز! هی، این نایلز نیست تو روزنامه؟
اتفاقاً یه نسخه ازش رو داشت. انگار که کسی به این مسائل بیاهمیت اهمیت میده.
اوه، آره، حتماً. این داره از درونت میخورَتت.
تو برای همین قرتیبازیها و این مزخرفات زندگی میکنی. ممنون.
قطعاً نه. چرا همه اینجوری فکر میکنن؟
میدونی، همین امروز صبح دانی گفت من زیادی وسواسیام،
که بخوام براش مهمونی مجردی بگیرم.
خب، یه جورایی واقعاً حس وسواسی بودن رو منتقل میکنی.
میدونی، جنبههای دیگهای هم تو شخصیت من هست.
یادمه، اون سالها که بوستون بودم، یه بار و صندلی ثابت داشتم.
حتی حساب باز داشتم.
خب، اگه دوباره رفتی، یه بار هم امتحان کن آبجو بخوری.
اوه خدای من، میدونی، شاید… شاید واقعاً خشکتر شدم.
اوج هفتهام رسیدن کت دستدوزم بود.
شاید وقتشه یکم ریلکستر باشم،
و سعی کنم از این قیافه از مد افتادهام کمتر کنم.
الو، دانی؟ فرازیه هستم.
ببین، من خیلی دلم میخواد اون مهمونی مجردی رو برات بگیرم.
نه، نه، بهت اطمینان میدم که میدونم تو همچین مهمونیهایی چی میگذره.
بله، من کاملاً، کاملاً واجد شرایطم.
نه، واقعاً، بهت قول یه شبی رو میدم پر از عیاشی بیحد و حصر...
که حتی خاطرهاش تو پیری هم شادت میکنه.
البته اگه از اون شب جون سالم به در ببری.
فکر میکنی دارم یکم زیادهروی میکنم؟ یکم.
فرازیه: آره، باشه.
عالیه. اوه، عالیه، عالیه. ممنون دانی.
بهت میگم چی کار میکنم. میرم بیرون و برات یه استریپر پیدا میکنم.
شاید حتی بیشتر از یکی.
حتماً.
استریپر، ها؟ حتماً.
دو تا خانم حسابی داغ و جذاب.
تو حتی نمیدونی از کجا یکی پیدا کنی، نه؟
حتی یه سرنخ هم ندارم.
لعنتی.
لعنتی، لعنتی.
لعنتی.
باز شو، لعنتی!
فرازیه!
ریگن؟ خب، امروز حتماً روز شانس منه که دو بار به هم برخوردیم.
وای، فکر کنم این قضیه یه کم عجیب به نظر میاد.
واقعاً به من ربطی نداره.
در واقع، داستان خیلی بامزهایه.
میدونی، من داشتم اینجا یه روزنامه سیاتل تایمز میگرفتم.
و کتم تو دستگاه گیر کرد.
اون سیاتل تایمز نیست. - هوم؟
خدای من. باید این چیزها رو واضحتر برچسب بزنن.
این یه جور مجله مستهجنه. از دیدنت خوشحال شدم.
فرازیه: ریگن!
ریگن!
خب، اگه از اونها آوردید، لطفاً بهم زنگ میزنید؟
ممنون.
وای، با این مهمونی مجردی چه شروع جهنمیای داشتم.
اول اون افتضاح با ریگن...
و حالا هم مغازه سید اصلا از اون زیرلیوانیهای شیطنتآمیز نداره.
اوه، دست از غصه خوردن برمیداری؟ همه چیز درست میشه!
چی؟
این حال به هم زنه. بده من اون رو.
داری چی کار میکنی؟
دانی: اگه سرت درد میکنه، مجبور نیستیم بریم.
نه، خوبم. باشه.
اوه، دکتر کرین؟
فقط میخواستم بگم چقدر خوشحالم که شما مهمونی دانی رو برگزار میکنید.
میبینی؟ حداقل یه نفر فکر میکنه من توانایی برگزاری یک...
یه مهمونی خوب و آروم، دقیقاً همونطور که عزیز دلم اصرار داشت.
راستش، چرا مردا باید ازدواجشون رو جشن بگیرن،
با سینه های بالا و پایین روندهای که تو صورتشون فرو میره؟
آره. آره.
اگه من دکتر کرین رو بشناسم، مهمونی شما تا نه و نیم تمومه.
بعدش میتونیم همهمون بریم بیرون شام بخوریم.
اوه، چه عالی میشه، عزیزم.
وای، میدونی، اگه دافنه انقدر با این ایده مهمونی مجردی مخالفه...
باید یه مهمونی آرومتر بگیرم. نمیخوام دانی رو به دردسر بندازم.
وظیفه تو اینه که مهمونی رو که خودش میخواد براش بگیری.
بقیهاش بین خودشونه.
به هیچ وجه به سینههای تو ربطی نداره!
بده من اون رو.
بس کن.
اوه. فرازیه کرین؟
بله؟
دارم به یک گزارش تخریب اموال رسیدگی میکنم.
یک دستگاه فروش خودکار روزنامه در خیابان اقلیدس.
این به گوشتون آشنا میاد؟
خب، شاید امروز اوایل روز تو اون منطقه بودم، اما...
کسی در محل، شما رو به عنوان عامل این کار شناخته.
از مجازات تخریب اموال اطلاع دارید؟
اوه اوه. فرازیه: خب، من...
ممکنه به دستگاه ضربه زده باشم، اما...
فرازیه کرین، شما حق دارید تحریکشده باقی بمانید!
هر چیزی که میبینید، ممکنه به شما مالیده شود!
اون یه استریپره. فهمیدم، بابا.
ممنونم، ممنونم، خانم افسر.
میدونستم دافنه بیشتر بعد از ظهر میره.
پس گفتم کمکت کنم. پسر، اگه اینو برای مهمونی دانی استخدام کنی...
No comments yet. Be the first to leave one.