The first 200 lines.
آدم هر چی تلاش کنه، بالاخره یه جایی باید قبول کنه
که هر چقدر هم همدیگه رو دوست داشته باشین، رابطهتون کار نمیکنه.
و مدتیه که اینطوریه.
ولی شما دو تا اینجا پیش من نمینشستین
اگه نمیخواستین این رابطه رو نجات بدین.
مگه نه؟
خب، من مایلم تلاش کنم.
من نمیتونم دربارۀ... تو لازم نیست به جای من حرف بزنی، نایلز.
من کاملاً از عهدۀ حرف زدن دربارۀ خودم برمیام.
آره، میدونم.
کاروزو هم اینقدر عاشق صدای خودش نبود.
یعنی چی؟
خودت بگو، انریکو. به نظرت یعنی چی؟
فکر کنم میتونم بگم یعنی چی. من دیگه از این آوازخوانیهای تو خسته شدم!
آقایان! آقایان!
خب، توافق داریم که میخوایم برای حل این مشکل کاری کنیم؟
خب، اگه قابل حله، فکر کنم. شاید.
باشه. بله.
چرا یکی از شما به من نمیگه این از کجا شروع شد؟
خب، با من شروع شد.
هفتۀ پیش بود. من سر کار بودم، برنامۀ رادیوییم رو اجرا میکردم.
داشتم با یه زن جوانِ مشکلدار روی آنتن صحبت میکردم.
تازه شروع کرده بود از یه خواب تکراری بگه
که از بچگی میدید.
باشه، من توی اتاقمم.
تازه از وان اومدم بیرون که لباس بپوشم.
وقتی کمد رو باز میکنم، تمام لباسام نیست.
یهو صدای پا روی برگای خشک بیرون میشنوم.
برمیگردم، و یه دختر کوچولو اونجاست
که بینیش رو چسبونده به پنجره.
خیلی جالب توجهه.
اما نفسش شیشه رو بخار گرفته طوری که نمیتونم صورتش رو تشخیص بدم.
فقط من مطمئنم که اومده یه چیز مهم بهم بگه.
پس یه دختر
اون طرف شیشه با یه پیام فوری
اما به دلیلی تو قادر یا مایل نیستی که اون رو دریافت کنی.
متأسفم، دکتر کرین.
دوست ندارم حرفتون رو قطع کنم ولی وقتتون برای امروز تموم شد.
اوه، عزیزم. ام...
ببین، جیل، من واقعاً متأسفم.
ولی، گوش کن، دوست دارم وقتی برنامهمون تموم شد، باهات صحبت کنم.
پس قطع نکن.
در این فاصله، شنوندگان عزیز، از وقت امروز لذت بردم.
فردا دوباره به ما بپیوندید، وقتی که با ... صحبت خواهیم کرد.
بلابلا، برنامۀ فریزر کرین، سلامت باشید، خداحافظ.
هی، جیل، طرفدار فوتبالی؟
نه واقعاً. - پس بزن به چاک.
باشه، بیاین دربارۀ گلف زنان حرف بزنیم. عمراً!
بعضی وقتا از این کار متنفرم.
نه تنها باید اون جوراب بوگندوی کوچولو رو تحمل کنم،
بلکه وقتی یه تماسگیرنده با یه مشکل واقعاً جذاب میاد
به زور میتونم یه نگاه سطحی بهش بندازم.
این باعث میشه بخوام جیغزنان برگردم به کار خصوصی خودم.
میتونم تصور کنم چقدر باید کلافه باشی.
این برنامه برای مردی با هوش حیرتانگیز شما حتماً محدودکننده است.
صبر کن. وایسا. یه لحظه.
تو از ما انتظار داری باور کنیم که رز واقعاً از عبارتی مثل "هوش حیرتانگیز" استفاده کرده؟
یه چیزی تو همین مایهها بود.
پس شاید گفته باشه "نبوغ بیکران شما"،
یا "اوجهای المپنشینِ خرد شما."
اوه، نایلز، خفه شو. اوه، تو خفه شو.
نه، تو باید خفه شی. تو همیشه به من میگی خفه شم.
یه بار هم که شده وقتشه تو خفه شی. فکر کنم وقتشه تو خفه شی.
خفه شو. خفه شو. خفه شو. طرز حرف زدن تو...
اوه، فقط خفه شو.
آقایان، مهم نیست دقیقاً چی گفته شد.
نه، مهم اینه که، طبق معمول اون فکر میکنه همه چیز حول محور اون میچرخه.
در حالی که حقیقت اینه که چند روز قبل از اون، با من شروع شد.
من داشتم با روانپزشک اتاق بغلی مشکل پیدا میکردم.
روش درمانی غیرمعمولش شروع کرده بود به تداخل با جلسات من.
خانم کلی، نکتۀ اصلی اینجاست که شما به من اعتماد کنید.
تا زمانی که در این مطب هستید، دلیلی ندارید که احساسی جز امنیت داشته باشید.
شما باید-- باید اینجا رو پناهگاهتون، خلوتگاهتون بدونید.
من نمیگم که تنها بازماندۀ سقوط هواپیما بودن
یه تجربۀ آسیبزا نبوده.
اما من میتونم شما رو به جایی برسونم که خاطرات دیگه آزارتون ندن.
جنون "جیغ اولیه"ی اون داشت کار منو خراب میکرد.
باید کاری میکردم.
فرصتش اون جمعه پیش اومد.
برای شام اومده بودم خونه فریزر.
یادمه دافنه، مراقب سلامتی پدرم
داشت یه داستان واقعاً دلنشین تعریف میکرد.
اوه، میدونم چی میگی وقتی با یه همسایۀ پر سر و صدا سر و کله میزنی.
تا حالا دربارۀ اون زوجی که توی لندن بغل دستمون زندگی میکردن بهتون گفتم؟
یه زن و شوهر که ازشون یه صدای شیطانی میومد. توی تخت خواب.
دیوارها حتماً مثل کاغذ نازک بودن.
چون هر شب کل نمایششون رو میشنیدم.
بالاخره، تصمیم گرفتم تنها راه برای ساکت کردنشون
این بود که بذارم اونا هم بشنون من چی میشنیدم.
بنابراین یه شب رفتم کنار دیوار و شروع کردم...
اوه، بله.
اوه، توقف نکن.
اوه، همونجاست. اوه، دوباره انجامش بده!
اوه، تو ارباب وحوشی.
اوه، به درک، فقط منو بردار، ای میمون شهوتپرست دیوصفت!
بله! بله! بله! بله! بله!
مشکل حل شد.
متأسفم دافنه، حواسم پرت شد. میشه اون داستانو دوباره تعریف کنی؟
صبر کن. وایسا.
نایلز، تو خودت خوب میدونی که دافنه فقط اون داستان رو برای ما تعریف کرد.
اون اجراش نکرد
نکرد؟ نه.
فقط داستانو بگو. باشه.
چند ساعت بعد بود.
داشتیم اسپرسو میخوردیم.
شاید برای خنثی کردن اثر محرک.
فریژر داشت در مورد روزش بهمون میگفت.
میدونید، نمیتونم دست از فکر کردن به آخرین شنوندهام امروز بردارم.
زن جوون جالبی بود. یه رویای تکرارشونده داشت.
میدونید کی رویاپرداز بینظیریه؟ ادی.
یه شب بیدار شدم دیدم روی پیشونیم افتاده، غرق خوابه.
با یه توده بزرگ از موهام تو دهنش، و داشت غرغر میکرد.
شرط میبندم دلت میخواد اون مغز کوچیکشو تحلیل کنی.
بله، این میشه نگین تاج کارنامه شغلی من.
با این حال، فکر کردن به این زن باعث شده که دلم هوای مطب شخصی رو بکنه.
فکر کنم دلم فقط برای فرصت اینکه عمیقاً با بیمارانم کار کنم، تنگ شده.
تا حالا فکر کردی که کنارش مریض خصوصی ببینی؟
اوه، بله، البته.
یه لیستی از افرادی دارم که ابراز علاقه کردن.
فریژر، من یه پیشنهاد دارم.
اون دکتر تو دفتر بغلی رو بهت گفتم؟
خب، اجارهنامهاش تموم شده.
اگه تو به عنوان صاحبخونهاش، به دفترش علاقه داشتی...
میتونستم به اون و جیغجیغوهای مزاحمش بگم که راهشونو بگیرن و برن.
من... و تو؟ ام. اوهوم.
کنار هم کار کنیم؟ اوهوم.
راستش، بدم نمیاد بگم این چشمانداز خیلی هیجانانگیز به نظر میاد.
میتونستیم در مورد بیماران همدیگه مشورت کنیم.
میتونستیم با هم سمینار برگزار کنیم. حتی گروههای درمانی.
اوه، خدای من. کرین و کرین.
همین الان لوگومونو میبینم: یه درنای غولپیکر که بالای سر یه آدم پرواز میکنه.
بابا، چرا میخندی؟ بابا چرا میخنده؟
شما دو تا، هیچوقت یاد نمیگیرید.
اوه، فکر میکنی این ایده بدیه؟
اون رستورانی که با هم خریدید، ایده بدی بود.
اون کتابی که سعی کردید با هم بنویسید، ایده بدی بود.
این...
نه، اون رستوران هنوز احمقانهترینش بود.
دو تا ماجرای ناموفق کوچیک و ما رو محکوم به شکست میکنی؟
اوه، چرت و پرت نگو. شما از بچگی همینطور بودید.
شما دو تا نمیتونید با هم کار کنید.
شاید بابا حق داره.
ما برای این کار آماده نیستیم. میتونه منجر به درگیری و تنش بشه.
صبر کن! نایلز، حقیقتو بگو.
اوه، باشه.
ذوقمون رو کور نکن، بابا.
به سلامتی کرین و کرین.
خب، اولین روز ما با هم، کاملاً بیدغدغه شروع شد.
صبح بخیر، دکتر کرین.
و به شما هم، دکتر کرین.
اوه، نایلز، چرا باید اینقدر رسمی باشیم؟ کسی این دور و بر نیست.
این یه های فایوه، نایلز. اوه، اوه، اوه، ببخشید.
باشه.
قهوه؟ اوه، بله، لطفاً.
ممنونم. اوه، نایلز، نمیدونی چقدر دلم برای این تنگ شده بود.
بوی محیط دفتر.
مبلهای چرمی تازه روغنزده، قهوهی تند.
عطر یک ناهار ویژه خاص که از کافه تریا پایین میپیچه.
در واقع، اون آزمایشگاه بغلیه.
دیشب برقشون قطع شد و بعضی از نمونههای بافتیشون خراب شد.
راستی، من چند تا مقاله جدید آماده کردم.
که ممکنه بخوای مرورشون کنی تا با آخرین تغییرات آشنا بشی.
با آخرین تغییرات؟
خب، مدتیه که طبابت نکردی.
و همهی ما ممکنه کمی نیاز به مرور داشته باشیم.
خب، این خیلی با ملاحظه است از طرف شما.
تکالیف منو فقط بذار تو اون جعبهام.
هر طور که بخواید.
خیلی خب، پس اینو کجا بذاریم؟
خب، تنها جایی که باید باشه همین کنار مبل، به نظرم.
نه، دافنه، اینجا روی میز، رنگهای زمینی فرش رو برجسته میکنه.
اینجا کنار ایستگاه قهوه یه فضای مرده داریم.
اوه، زیر دریچه گرمایش؟
چرا فقط یه چشمبند و یه سیگار بهش نمیدی؟
دفتر شماست. هر جا دوست داری بذار. نه، این گُل شماست.
و این کمر منه که داره خونبار میشه، پس من میذارمش همینجا.
راستش، نمیدونم چطور تحملش میکنی.
دروغگو! دروغگو!
دافنه هیچوقت اینو نگفت.
خب، با زبان بدن گفتش.
من اتفاقاً در اون زبان مسلطم و اون همچین چیزی نگفت.
یکی به من میگه این گیاه چه اهمیتی داره؟
به زودی میفهمی. من دارم بقیه داستانو میگم.
من میذارمش همینجا.
میدونید بهترین چیز در مورد پیر شدن چیه؟
موهات ممکنه سفید بشه، مفاصلت ممکنه خشک بشه.
شاید حتی مجبور بشی با عصا راه بری.
اما مردم هنوز ازت میخوان که کمکشون کنی اسبابکشی کنن.
ببخشید که اینقدر بهت فشار میارم، بابا.
لطفاً میتونی اونا رو تو دفتر من بذاری؟
اوه، نگاه کن به دو تا اسم شما روی در کنار هم.
اما، دکتر کرین، اسم برادرتون از شما کوچیکتره؟
بله، تنها راهی که جا میشد همین بود. فرض کردم که مشکلی نداری.
بالاخره، ما اینجا دغدغهمون درمان مردمه، مگه نه؟
البته، نایلز.
اگه من به خودنمایی علاقه داشتم، حدس میزنم به برنامه رادیوییم قانع بودم.
که هر روز توسط بیش از نیم میلیون شنونده شنیده میشه.
در شمالغرب اقیانوس آرام و بخشهایی از کانادا.
داری چی کار میکنی؟ دارم شفِلِرا رو جابهجا میکنم.
من همون جایی که بود دوست داشتم.
No comments yet. Be the first to leave one.