The first 198 lines.
دکتر کرین. سلام، دافنه.
بابا این دور و برا نیست؟ اون نوار ویدئویی رو که میخواست ببینه، آوردم.
با دانی رفته بیرون. رفتن مسابقه کشیدن تراکتور.
اوه.
تا جایی که من فهمیدم، یه وزنهی بزرگ به تراکتور وصل میکنن.
ببینن تا چه حد میتونن اون رو تو گل و لای بکشن.
اوه.
جواب سوال بعدیت اینه که "اصلاً نمیدونم."
اوه، سلام، دافنه. نایلز.
سلام، فرِیزِر.
خب، دکتر کرین، میبینم که واسه خودت یه "لقمهگیر" درآوردی.
اوه، لطفاً، از این استعارههای شوخطبعانهات دست بردار.
همهش رو از فِرِدی شنیدم.
پلیور چونهام، کرک صورتم، پوشاننده جای بوسهام.
خب، به نظرم بهت میآد. فرِیزِر: خب، ممنون، نایلز.
خواستم یه کم تنوع بدم، میدونی.
بوستون چطور بود؟ اوه، خوب بود.
فِرِدی رو دیدم عالی بود. لیلیث اما غیرقابل تحمل بود.
یه دوستپسر جدید پیدا کرده.
یه بیست و هشت ساله به اسم مارسل.
اون یه ژیمناست انعطافپذیر تو سیرک دو سولِیئه.
با آدمای سیرکِ فرانسوی قرار میذاره؟ بله، خب...
در واقع، اون برای لیلیث عالیه. اصلاً ستون فقرات مشخصی نداره.
و مثل موم تو دستشه.
البته، تحمل رضایت از خود راضیِ لیلیث یه کم سخت بود.
با توجه به اینکه مدتهاست اینجور چیزا تو زندگی من اتفاق نیفتاده.
باورم نمیشد اون چیز چقدر سنگین بود.
میدونم. اسمش گریزلِی کرِین بود.
خب، چه "سوپگیر" قشنگی گذاشتی، فریز. ممنون.
اوه، یه مسابقه کشیدن تراکتور محشر دیدیم. خوشت میاومد.
نوهام چطوره؟ عالیه، بابا.
از دستکش بیسبال خیلی خوشش اومده بود.
دافنه کجاست؟ این هدیه کوچیک رو براش آوردم.
اوه، کلاه جان دیر. چطور تونستی؟
فقط دارم بهش میدم که ببینم چطور وانمود میکنه خوشش اومده.
و بعدش قراره یه دستبند بهش بدم.
هی، فرِیزِر. اوه، سلام، راز.
ریش باحالیه. اوه، ممنون.
هی، نایلز. هی، راز.
خب، اینم آدرسها، تاییدیه هتل و برنامهات.
ببخشید؟ کنفرانس پخش؟
خدای من. فکر کردم هفته بعده.
نه، امشبه. من الان دارم میرم اونجا.
نه، راز، من تازه از بوستون برگشتم.
ترو خدا. میدونی، شاید بتونم فقط...
فردا برم بالا و تو پنلها شرکت کنم.
فرِیزِر، پذیرایی امشب مهمترین قسمتشه.
جوِ آخر هفته رو تعیین میکنه.
سال پیش همه مست کردن و مثل یه مشت نوجوان شهوتی رفتار میکردن.
دقیقاً. پس دست از ورّاجی بردار و وسایلتو جمع کن.
خب، شاید دقیقاً همون چیزی باشه که بعد از یه هفته طولانی لازم داری.
با لیلیث و "پسر پیچپیچی".
میدونی، حالا که فکرش رو میکنم، یه نفر اونجا بود...
یه بلوند واقعاً جذاب اون بالا بود.
ریتا لارامی، همون "چشم آسمان"ِ ساعت شلوغی.
آره، یادمه.
جلوی اتاقش ترافیک سنگینی بود.
میو میو، راز. اوه، فقط اینه که من خیلی خستهام...
از اینکه مردها فقط با دیدن موهای بلوند تبدیل به احمقهای هوسباز میشن.
این سادهانگاری بیش از حده. مسخرهست. توهینآمیزه.
ترو خدا، منظورم اینه که سلیقه هر مردی متفاوته.
ببخشید، فقط اینه که امروز تو نرووسا یه پسری رو برای قهوه دیدم.
و خیلی آزاردهنده بود.
هر بار که میخواستم چیزی بگم، این پیشخدمت بلوند از اونجا رد میشد.
میمی برگشته؟ چه خبر خوبی.
باید برم یه سر به میمی بزنم.
میدونی چیه، فکر کنم بهتره برم وسایلمو جمع کنم.
چی میگی؟ ساکات که اونجاست.
نه، بابا، اینا لباسهای معمولی/خانگیمنه.
باید برم لباسهای مهم و رسمیام رو جمع کنم.
اوه، بیخیال. میتونی...؟ باشه، باشه.
کارآگاه مراقبتم درست وقتی بهش نیاز داشتم کنسل کرد.
برای پرونده طلاق پردرآمد. قضیه استانلی ردمن؟
آره، سلطان اجاره کانتینرهای زباله.
این یارو نیمی از کانتینرهای زباله شمالغرب رو کنترل میکنه.
زنش فکر میکنه داره آشغالهای نامناسب رو بیرون میبره.
حالا، اگه بتونم ثابتش کنم، این پرونده مال منه.
این واقعاً افسردگیآوره. این نوع رفتار رو انتظار داری...
از یه سلطان تشک، اما ما از "اعلیحضرت کانتینر" بیشتر انتظار داریم.
آره، ولی، باید این دوستدخترش رو ببینی.
خوشگله، پاهاش بلنده، بلونده.
اوه، خب، بلونده.
این همه چیز رو توضیح میده. خداحافظ.
متاسفم. دانی: یه لحظه صبر کن. مارتی.
تو پلیس بودی؟ مراقبت انجام دادی.
اوه، آره، همیشه.
چرا برای من کار نمیکنی؟ ساعتی ۴۵ دلار.
فکر نمیکنم بابا بخواد این کارو بکنه.
۴۵ دلار؟ دانی: باشه، ۵۰.
ولی اگه از ردمن و اون دختر عکس بگیری، ۵۰۰ دلار پاداش.
۵۰۰ دلار؟ باشه، ۷۰۰. داری بیچارهام میکنی.
بابا، فکر نمیکنم ایده خوبی باشه. این کمین دقیقاً کجاست؟
تو آپارتمانهای آلکازار، میدونی، تو بلتاون.
بلتاون محله مشکوکیه؟
برای تو یه محله مشکوک یعنی جایی که پنیرفروشی...
پارکینگ وَلِه (Valet parking) نداره.
من پلیس بازنشستهام، یادت که هست؟ آره، آره، میدونم پلیس بازنشستهای.
بیا اینو بررسی کنیم، بابا. نه، بیا بیخیالش شیم.
به این گوش نمیکنم. این کارو نمیکنم. راضی شدی؟
بله. ممنون.
دونى، ببخشید که برنامههات رو به هم زدم.
اشکالی نداره. مطمئنم یکی دیگه پیدا میکنم.
هنوز داری انجامش میدی، نه؟ آره بابا!
لوری، ممنون که مواظب آلیس بودی. واقعاً مدیونت شدم.
فقط میخوام برم پایین مهمونی کوکتل،
قبل از اینکه همه مردهای خوبو بردارن.
چی؟ من فقط میخوام امشب یکم خوش بگذرونم.
نه، منظورم اون نیست.
باشه، آره منظورم همونه.
لوری، بعداً باهات صحبت میکنم. باز هم ممنون. خداحافظ.
اوه، سلام، فریژر.
سلام، راز. اتاقم هنوز آماده نیست. میتونم وسایلمو اینجا بذارم؟
حتماً، بیا تو. ممنون.
بهت بگم، طوفان اصلاً از شور و حال جشن پایین کم نکرده.
ساعت تازه هفت شبه و مارج ویتمایر
همین حالا تو بار داره با بقیه مچاندازی میکنه تا نوشیدنی بگیره.
چندتا واسش خریدی؟
خب، سه تا، ولی آرنجم روی یه جای خیس بود.
اتفاقاً متوجه نشدی اون هواشناس از KSGY اونجا بود؟
آره، متوجه شدم اونجا بود.
یه چیزی بهم میگه پیشبینی هوا یه برخورد بین دو جبهه گرم رو نشون میده.
ببخشید.
الو؟ اوه آره، اینجاست.
پذیرش. عالیه، ممنون.
الو؟
بله.
خب، پس مجبورید یه اتاق دیگه برام پیدا کنید.
متوجه شدم.
خیلی ممنون.
اتاقی برام ندارن.
حالا میخوای چیکار کنی؟
خب، فکر کنم میتونم روی کاناپه بمونم.
چی؟ بیخیال راز، چارهای ندارم.
کل جزیره پر شده.
خب، این که دست و پامو حسابی میبنده.
یعنی، مثل دوران دانشگاه نیست که همه فقط... ولش کن.
میدونی راز، ما دو تا آدم جذابیم.
ما توی یه کنفرانسیم که تبدیل به یه مهمونی بیبندوبار میشه.
به احتمال زیاد، هیچکدوم از ما امشب به این اتاق احتیاج پیدا نمیکنیم.
حق با توئه. مشکل چیه؟
فکر میکنم یه مهمونی کوکتل منتظر ماست.
بیا با هم بریم پایین.
ما مثل شغالها میشیم. اونا جفتی شکار میکنن.
از اعتماد به نفست خوشم میاد.
هیچ محرک قویتری از اعتماد به نفس وجود نداره.
بریم؟ بذار بازیها شروع بشه.
یه ذره رژ لب بیشتر لازم دارم.
اوه، دارم از این پیراهن عرق میکنم.
نایلز! تو مشخصاً به من قول دادی.
میشه فقط ساکت شی و بیای تو؟
از کجا میدونستی من اینجام؟ دربان.
دهن لق.
خب، فکر کنم متوجه نشد که باید قسم میخورد راز نگه داره،
وقتی گفتی "هی، سید، من دارم میرم کمین."
باورم نمیشه بهم دروغ گفتی.
خب، متاسفم، ولی داشتی اینقدر سر هیچی شلوغ میکردی.
این هیچی نیست؟ این محله رو ببین.
من حتی از پارک کردن مرسدس خودم اینجا خوشحال نیستم.
اونقدرام بد نیست. اوه، واقعاً؟
پس میشه این گروه مردای مرموز رو بهم توضیح بدی
که اون پشت تو سایه کنار ماشین من وایسادن؟
اونا همون پالتوی تیره رو پوشیدن.
یه جور گروه گانگستریه. نایلز، اونا یهودیان حسیدی هستن.
درسته، برو. ادامه بده.
پس چی، اومدی اینجا که دعوام کنی؟
آره، تا حدی.
و همچنین برای اینکه اینو بهت بدم. این چیه؟
سوپ صدف.
یادم افتاد مامان وقتی میرفتی ماهیگیری رو یخ برات درست میکرد،
و از اینکه اینجا سرد و گرسنه بشینی، متنفر بودم.
خب، ممنون. قدردانم.
چرا الان برنمیگردی خونه؟ من خوبم.
نه، نه، میتونم یکم بمونم. نه، به همصحبت احتیاج داری.
اوه، بیخیال نایلز، چرا بهم نمیگی واقعاً چی تو فکرته؟
باشه، نگران تو بودم.
میدونستم. چون من یه پیرمردم و نمیتونم از خودم مراقبت کنم.
نه، سن هیچ ربطی بهش نداره.
من همیشه نگران تو بودم.
پدرت که پلیس باشه، همینه.
من وقتی ۵ سالم بود نگران تو بودم.
تا روزی که بازنشسته شدی نگرانیم تموم نشد.
و امروز همه اون حسها دوباره برگشت.
ببین، متاسفم.
اگه کمکی میکنه، میفهمم چی میگی.
پدر منم پلیس بود.
میدونم. ولی، میدونی، نایلز،
من دنبال آدمای بد نیستم. فقط میخوام یه عکس بگیرم.
درسته.
احتمالاً طبق معمول دارم زیادهروی میکنم.
خب، فکر کنم برم خونه. نه، نه، هی!
یکم صبر کن. بمون.
یه ذره سوپ صدف چطوره؟
خیلی دوست دارم. باشه.
این سوپ صدف هست.
خب، چی انتظار داشتی؟ ویسکی ایرلندی؟
مادرت همیشه توشو قهوه و ویسکی ایرلندی میریخت.
ما فقط جلوی شما بچهها بهش میگفتیم سوپ صدف.
به خاطر همین بود اون روز اینقدر عصبانی شدی
No comments yet. Be the first to leave one.