The first 200 lines.
.:: Sub#One Team ::. تــــــقــــــديم مـــيکند
مترجم سونيا بارکزهي
در سال 1903
صد نفر از ساکنين يک شهر کوچک در "ويرجينيا
مريض هارو نمي خواستند
نزديک يک تيمارستان زندگي مي کردند
همسايه اونا بودند
اونا رأي دادند, و رأي شون پذيرفته شد
زندانيان جا به جا شدند
و تيمارستان تعطيل شد
بيماران به "لورتون ريفرماتوري" منتقل شدند
يک زندان خارج از "واشنگتن دي سي
ماشين کج شد
چرخيد,و سقوط کرد
دوتا از مرض ها به سمت جنگل فرار کردند
"مارکوس والستر" و "داگلاس گريفون"
مردي که قاتل زن و بچه اش بود
در يکشنبه روز عيد پاک
شکارچي يک مسيري از خرگوش هاي نيمه خورده رو کشف کرد
که رو زمين افتاده بودند و به درخت اويزون شده بودند
اون مسير افسر پليس رو به سمت يکي از زندانيا هدايت کرد
ماکوس والستر پيدا شد
از پل راه اهن اويزون شده بود
با يک تبر نخراشيده ي خود ساخته توي دست
و يک يادداشت به پاش چسبونده شده بود
که نوشته بود "هيچ وقت نمي تونيد مرد خرگوشي رو بگيرين"
فراري ديگر ,داگلاس گريفون
مرد خرگوشي بود
هيچ وقت پيدا نشد
دوسال بعد,در شب هالووين
سه تا نوجوون به سمت جنگل رفتند تا مشروب بخورن
و بعدا در حالي که از پل اويزون شده بودند پيدا شدند
که روده هر کدومشون دراورده شده بود
درست مثل خرگوش هاي از هم دريده شده
قتل هاي شبيه اون چند سال پشت سر هم اتفاق افتاد
بعدش در سال 1913
و يکي هم در سال 1946
پليس بالاخره تونست
رد گريفتون رو بگيره
معلوم مي شد که اون فرار کرده
قطار بهش زده بود و مرده بود
پليس گزارش داده که صداي خنده شنيده
بعد از اينکه قطار رد شده
امروزه,اون پل
مقصد محبوب مهموني هالووينه
امتا شانس کمي وجود داره
که روح مرد خرگوشي رو ببينيم
مي بيند که هيچي ثبت نشده تا ثابت کنه
که هيچ کدوم از اين حادثه ها حتي اتفاق افتادن
تيمارستاني که گرفتون و والستر
که باور داشتن از اونجا فرار کردند
هيچ وقت وجود نداشته
زندان لورتون تا سال 1910 اصلا ساخته نشده بود
هفت سال بعد از گزارش جا به جايي زنداني ها
و هيچي ثبت نشده بود
از زنداني هايي که اسم شون والستر يا گرفتون باشه
از هيچ قتلي هيچي ثبت نشده بود
در نزديکي يا روي پل مرد خرگوشي
فقط به خاطر اينکه اين يک افسانه ي قوميه
به اين معني نيسته که ما نبايد گوش بديم
چيزي که هست
ديوونه ها کاراکتر هاي داستان ترسناک ما هستند
براي يک دليل
اونا قسمت تاريک هستند
نگاتيو عکس هايي که ما کي هستيم
و اين جذابه و کاملا وحشتناک
من "آرون منکي ام" و اين افسانه قوميه
تيمارستان
مکاني براي مردمي که نياز دارند
:با بهترين هدف ها ساخته شده
تا ناراحتي ديوونه هارو از بين ببره
اما ساختمان رواني ها
خونه ي بدترين کابوس هامونه
جهنم روي زمين
جاييکه ما داستان هاي ترسناک تعريف مي کنيم
بيمارستان باتيلهم اروپا
قديمي ترين بيمارستان رواني در حال کاره
که در اوايل قرن پونزدهم تأسيس شده
همون طور که بعضي از اولين بيماران
از اين درها عبور کردند
دو مجسمه ازشون استقبال کردند
"ماليخوليا" و "راوينگ ديوونه"
وقتي که براي اولين بار "باتيلهم" باز شد
بيماراي رواني ديده نشدن
توي شرايطي که بتونن درمان بشن
و اونايي که خطرناک درنظر گرفته شده بودن
با زنجير بسته مي شن و توي سلول انفرادي نگه داشته مي شدن
تا قرن نوزدهم
لندني ها اسم بيمارستان رو کوتاه کردن
...به "بتلام"
که بعدا مجددا کوتاه تر شد...
به بدلام,يک اسم
که مترادف شد
با شلوغي و ديوونه گي
فاسد و سنگ دل
بدلام مثل يک باغ وحش اداره مي شد
با يک شيلينگ,لاندني ها مي تونن توي راهروهش قدم بزنن
و ديوونه هارو ببينن
همون طور که قرن ها گذشت
که درمان ناميده مي شد توي تيمارستاني مثل بدلام
به تنوع خشونتش ادامه داد
اگه مي شد ذهن از بيماري رواني عاري بشه
زندانيا معمولا توي قفس نگه داري مي شدند
به زنجير کشيده شده,تنها
اغلب اوقات مرگ فرا مي رسيد
قبل از هر درماني
در سال 1930
بدلام وارد عصر مدرن شد
وقتي که امکانات جديد فراهم شد
با اين وجود
کابوس ادم هاي بيچاره
هنوز توي ديوارهاش وجود داشت
ده سال بعد
روان شناس آمريکايي "والتر جکسون فري من دوم"
تصور کرد که چي مي تونه فقط درنظر گرفته بشه
خب, غيرقابل تصوره
والتر فري من مي خواست
نياز هاي تيمارستان رو برطرف کنه
براي هميشه
خب,رالف,الن
کاغذي که بهتون دادم رو خوندين؟
هيچ سوالي درباره روش انجامش ندارين؟
فوق العاده اس
يک کافي شاپ هست
اون طرف خيابون و يک بلوک پايين تر
بياين يک ساعته برمي گردين چي مي گين؟
پاشو,الن
صبر کن
مي توني کفش ها تو درنياري
الن
بيا
فکر کنم اولين "ترانسوربيتال ليکوتومي موفقيت آميز بود"
بافت سلول استخون جلوي سرش برش داده شده
تا تالاموس
سالي الن لونيسکو
از افسردگي رنج مي بره
و قسمت هاي خشونت اميز
دوبار سعي کرده خودکشي کنه
درمان هاي روان پزشکي موندن تو چندين سازمان
در نتيجه هيچ پيشرفتي نداشته
توي تيمارستان, مي ذارن تا مريض ها حالشون بدتر بشه
"ترانسوربيتال لوبوتومي"
قول ها يک پيشرفت انقلابيه
يک روش درمان ساده و موثر
اميد برگشتن رو ارائه مي ده
درصد بالايي از "بيماران رواني بهبود ناپذير"
به اجتماع شون
کارشناسان شايد درباره روش انجامش سوال کنن
عمدا به مغز اسيب مي رسونه
اما کدومشون بهتره
يکم به مغز اسيب برسونه
و بيمار رو از بيمارستان بيرون کنه
يا هيچ کار نکنه؟
براي هر چيزي که ما مي دونيم
درباره اينکه مغز از چي درست شده
ما خيلي کم درباره اينکه چه طور کار مي کنه مي دونيم
و حتي خيلي کم تر درباره اينکه چه طور کار نمي کنه
سيگموند فرود" باور داشت
که بسياري از شکل هاي بيماري هاي رواني
نتيجه سرکوب شدن خواسته هاي ناخوداگاهه
اون درمان رو تغيير داد
با توسعه دادن روانکاوي
يک گفتگو بين بيمار و دکتر
که در طي چندين سال
منبع مشکلات رو مشخص مي کرد
رقيبي بود بر خلاف نزديک شدن
به روان پزشکي
روان جراحي
پيشرفت در تکنيک جراحي
عمل جراحي مغز رو سريعتر مي کرد
و راه ارزان تري براي درمان بيماري هاي روحي بود
يکي از تأسيس کنندگان روان جراحي مدرن
يک دکتر پرتغالي بود که اسمش "انتوني اگاس مونيز" بود
در سال 1935,مونيز چندتا سوراخ ايجاد کرد
در جمجمه يک زن بيمار
روش جراحي که اون ازمايش کرد
با بريدن رشته عصبي
که متصل به تالاموس دو نيمکره مغز بود
مونيز باور داشت که قطع ارتباط
بين اين قسمت مغز
مي تونه تأثير مفيدي رو توليد بکنه
تبديل يک بيمار رواني
به کسي که خيلي ارومه و کمتر عذاب مي کشه
اون سرانجام جايزه نوبل دريافت کرد
براي کشفش
درمان ارزشمند ليکوتومي
ليکوتومي,مي فهمين
کلمه ديگري براي لوبوتي استخوان جلوي مغز بود
وقتي که والتر فري من
و همکارش,جراح مغز و اعصاب جمز وات
از اين روش مطع شدند
فهميدند که يک چيز پنهاني داره
که به طور اساسي تغيير مي ده رفتار
بيماري رواني مزمن رو
فري من
کسي بود که اجازه نداشت عمل جراحي رو انجام بده
پشت وات ايستاد و راهنمايي اش کرد
بهش گفت که کجا و چه طور لبه چاقو رو بذاره
در سال 1946
مجله ي لايف يک مقاله منتشر کرد
No comments yet. Be the first to leave one.