The first 200 lines.
آه، نایلز، خدا رو شکر زود رسیدی.
داشتم دیوونه میشدم.
فریزر، بهتره یه اورژانس واقعی باشه.
منو از نمایشگاه اسباببازی نوزادان نابغه کشیدی بیرون.
آره، آره، پس از خرید یه عروسک «تولستویِ قلقلکی» جا موندی.
نایلز، مشکل من مهمتر از اونه.
ببین، من...
اوه، خدای من!
نایلز، من مرتکب جرم شدم. نگو که...
یادت رفت برای هیئت مدیره اپرا یه یادداشت تشکر بفرستی
برای هدیه کریسمس.
خدای من، مرد! این یه جرم واقعیه!
قانون مجازات داره!
طبق قانون؟ قانون ایالات متحده آمریکا؟
خدای من، چیکار کردی؟
بهت میگم.
ولی قبل از اینکه قضاوتم کنی نایلز، لطفاً...
یادت بیاد این اواخر چقدر تحت فشار بودم.
البته.
همه چی رو بگو. هیچی رو جا ننداز.
باشه.
یه روز تاریک و طوفانی بود...
اینو لازم نیست بگی.
باشه.
یه روز معمولی بود.
که فقط با یه سرفه مداوم خراب شده بود.
ناشی از زیادی جوز هندی ریختن باریستا توی ماکیاتوم.
بابت، بفرمایید، چه کاری میتونم براتون انجام بدم؟
بابت: خب، دکتر کرین...
حدود یک ساله که من دزدی میکنم.
این وسوسههای غیرقابل کنترل بهم دست میده که چیزها رو بردارم.
مثل چی؟
بابت: انواع و اقسام چیزها.
مجلهها از مغازهها، عینک آفتابی یه دوست...
چیزایی که حتی نمیخوامشون.
میفهمم. اوم... ادامه بده.
بابت: این اصلا شبیه من نیست.
دوستام فکر میکنن من کسلکنندهام.
همشون میگن «بابت، تو مثل یه کفش کهنهای.»
ولی دزدی اینقدر هیجانانگیزه...
واقعاً تنها زمانیه که احساس میکنم زندهام. - هوم.
به نظر میاد یه مورد کلاسیک از کلپتو...
کلپتومانیا.
سلام بابت، این رازه.
و اگه دکتر کرین دائم سرفه نمیکرد...
مطمئنم بهتون میگفت که این هیجانی که از دزدی به دست میارید...
یه خلأ در زندگیتون رو جبران میکنه.
این مشکلیه که واقعاً باید بهش رسیدگی کنید.
پس باید مشاوره بگیرید یا حداقل یه گروه حمایتی پیدا کنید.
بله، و ممکنه اضافه کنم... - رفت و وقتمون تمومه.
خب، پس، این دکتر فریزر کرینه که میگه روز خوبی داشته باشید، سیاتل...
و سلامت روانی خوبی داشته باشید.
خوبی؟ اینقدر سرفه نشنیده بودم از وقتی که پشت صحنه بودم...
در جشنواره «رگی ساناسپلش».
خب، اهم، من خوبم، راز. ممنون. خیلی ممنون.
نصیحتت عالی بود. - باید هم باشه.
ده ساله دارم میشنوم که همین حرفا رو میگی.
«با احساساتت روبرو شو.»
«ارتباط برقرار کن.»
«مشاوره بگیر.»
متوجه نشده بودم نصیحتهای من اینقدر قابل پیشبینی شده.
خب، تقصیر تو نیست که همه با همون مشکلات احمقانه زنگ میزنن.
اونا مشکلات یکسان نیستند.
اون، ام، تماسگیرنده هفته پیش چی؟
اون ترنسوستیت خوابگرد که پاشنههای کفشش هی میشکست...
توی شبکههای فاضلاب؟
آره، یادمه. تو بهش گفتی مشاوره بگیره.
بله، بهش گفتم کفش تخت بپوشه.
تعمیرات اون چکش رو آورد؟ - اوه، آره، همینجاست.
برای چی لازمش داری؟
یه احمقی توی جای پارک من پارک میکنه.
با وجود چندین یادداشتی که روی شیشه جلو ماشینش گذاشتم.
وقتش رسیده که خودم دست به کار بشم.
نایلز: خدای من، فریزر، پس این کاری بود که کردی!
از عصبانیت بابت تصاحب جای پارک تو...
چکش زدی به ماشین. تو یه خرابکاری!
اصلاً اینطور نبود.
تابلوی رزرو من آویزون بود.
از چکش استفاده کردم تا دوباره سر جاش بزنم.
زن: متاسفم.
متوجه نشده بودم این جای پارک رزرو شده بود.
پس اون همه یادداشتی که من گذاشتم...
حتماً باد برده.
خب، امم، من دکتر فریزر کرین هستم.
بله، هه. پس برنامه منو میشناسید؟
روی تابلوی شما نوشته. آه...
ویلا هاور.
خیلی متاسفم. جای پارک من روی سقفه و با بارون و اینا...
اوه، نه، قابل درکه.
ام، و حالا که میدونم این، ام، آئودی شماست...
اجازه بدید من اولین نفری باشم که میگم...
«خداحافظی، همسایه.» هه.
و اون موقع بود که اون چکش رو گرفت و از این بدبختی نجاتت داد.
کاش همین اتفاق افتاده بود.
میدونی، شاید در راستای تنشزدایی...
میتونم، ام، براتون قهوه بخرم؟
اوه، خب، خیلی لطف دارید.
ولی الان نمیتونم.
اوه، خب، شاید فردا؟
ام، نه، فردا هم نمیشه.
شاید هفته دیگه؟ آخه هفته دیگه من شهر نیستم.
مطمئن نیستم این همه داریم برای هماهنگ کردن برنامههامون به دردسر میافتیم...
یا اینکه فقط داری مودبانه دست به سرم میکنی.
باشه.
حالا مطمئن شدم.
فریژر: نایلز، از دردسرهای صبحم که بگذریم،
خوشحال میشی بدونی که امروز از همه زنها جواب رد نشنیدم.
فریژر. هوم؟
صدای آسانسور رو شنیدم، با خودم گفتم
"مطمئنم فریژره." و همینطور هم بود.
حال شما چطوره خانم ماگرینی؟
عالیام. چند بار باید ازت بخوام
که اوپال صدام کنی؟
حس میکنم پیرزن شدم. هه.
اوپال، پس. خیلی خوشحالم که دوباره میبینمتون.
عجب هوایی!
آره، واقعاً افتضاحه.
داره طوفان میکنه.
آره، عجب طوفانیه.
و از جیب خالی هم سردتره.
بله، کاملاً بجاست.
میتونم یه خواهشی ازتون بکنم؟
میدونم احتمالاً سرتون مثل کندوی زنبور شلوغه،
ولی فکر میکنین میتونین برام یه لامپ عوض کنین؟
آخرین باری که امتحان کردم، از نردبون افتادم.
و صاف افتادم رو زمین، مثل... مثل یه لاکپشت بیدفاع؟
نه، حدود نیم ساعت افتادم تا آمبولانس اومد.
خب، امم...
بذارین فقط این کفشای خیسمو دربیارم و فوراً میام.
اوه، عالیه. چای و شیرینی درست میکنم.
صحبتهای ما همیشه اینقدر شیرین و دلنشینه.
بله. داریم یه هنر فراموششده رو زنده میکنیم.
مارتین: هی، فریز. رونی: سلام.
عجب هواییه، نه؟
بله، داره بارون میاد.
همین الان در موردش با خانم ماگرینی صحبت کردیم.
بیا این عکسای مهمونی نامزدیمون رو ببین.
آره، اون دوربینی که بهم دادی محشره.
خب، این همون دوربینیه که ده سال پیش بهت دادم؟
باورم نمیشه تا حالا ازش استفاده نکرده بودی.
اینم از دونستههای تو.
معلوم شد نصف عکسای این رول
همون شبی گرفته شده که بهم دادی.
هه، نایلز، بیا این عکسای قدیمی رو ببین.
نایلز: بله، و بعد همهمون به عکسها نگاه کردیم.
انگار همین چهار ساعت پیش بود که یادم میاد.
دارم به اصل مطلب میرسم.
او مارتین، نگاه کن تو رو، تو صندلیت نشستی، قیافهات اینقدر ترش و بداخلاقه.
حتماً تو این عکس مست بودم، نایلز.
دستت رو دور یه چراغ پایه بلند انداختی.
اوه، نه، اون ماریسه با کلاه عید پاکش.
تو این یکی چرا اینقدر قوز کردی؟
اِم...
داشتی به باسنم نگاه میکردی، مگه نه؟
اوه، به هیچ وجه.
اشکالی نداره نایلز. ما الان ازدواج کردیم.
باشه، آره.
شاید یه بار تو یه لحظه ضعف
به خودم اجازه یه نگاه گذرا رو داده باشم.
باشه، یا دو بار.
خیلی، خیلی وقتا.
تو همهاش حواست به پشته، مگه نه؟
عزیزم، من...
جدی، رنگ چشمام چیه؟ داری دوباره به همونجا نگاه میکنی، مگه نه؟
نه، من...
بابا، آدم به این عکسا نگاه میکنه میبینه همهمون چقدر فرق کردیم.
همینطوره. تو یه اخموی همیشگی بودی.
و تو هم با اون لولوخرخره اونجا.
و تو هم، خب...
وای خدا، تو که ذرهای تغییر نکردی.
حتی همین کتی رو پوشیدی که تو این عکس تنته.
اصلاً هم همون نیست. من بهش آستر زدم.
فریژر: باید بگم
اتفاقی که بعدش افتاد، به خصوص خیلی آزاردهنده بود.
من یادمه چی شد.
و من اصلاً نمیدونم تو در مورد چی حرف میزنی.
نایلز: زندگیمون اینقدر کامله.
واقعاً خوششانسیم.
اوه، خواهش میکنم. اصلاً اونطوری نبود.
زندگیهامون اینقدر کامله.
واقعاً خوششانسیم.
خب، نایلز، بیا بریم به نمایشگاه کودک.
نایلز: اوه، آره. شاید بتونیم یه سرنخ برای پرستار بچه پیدا کنیم.
مارتین: میدونی، پشت اون «سیاتل ویکلی» آگهی هست.
رونی: مطمئن شو تو بخش درست نگاه میکنی.
اگه گفت خودش اسباببازی داره و حاضره گوشمالی هم بده
شاید پرستار بچه نباشه.
نایلز: بهم نگو
تو اوج ناامیدیت از اینکه تنها مرد کِین هستی که عشق پیدا نکرده
اون روزنامه رو برداشتی و یه کار محال انجام دادی.
تاونی لارو، حدس میزنم.
فریژر: من همچین کاری نکردم.
و این داستان رو من دارم تعریف میکنم.
خیلی یواش.
فکر کنم تو هیچ کاری نکردی.
باشه، باشه، دارم بهش میرسم.
حالا، یادتونه، قول داده بودم لامپ همسایهام رو عوض کنم.
نایلز: اوه... من...
بله، رسیدیم به اینجا.
فریژر: داشتم فقط نیمتنهتون رو تحسین میکردم.
No comments yet. Be the first to leave one.