The first 200 lines.
در قسمت قبل
با من ازدواج میکنی؟
تا حالا ناامیدت کردم؟ آره، دیشب.
از من راضی نیستی. تو مال من نیستی.
دوستت دارم. کافی نیست.
آملیا معلم خیلی خوبیه،
اما یه اشتباه خیلی جدی کرد.
باید استعفا بده. اگه نه، مجبوریم اخراجش کنیم.
در حال حاضر، فکر شریک شدن زندگیم با تو...
آسون نیست.
متاسفم. واقعا.
به پیوند عضو نیاز داره. ولی بیمارستان نمیره.
میخواد بمیره. چی شده؟
۲۰ ساله دارم از دخترم میخوام منو ببخشه.
۲۰ ساله دارم میخوام نوههامو ببینم.
مادرشون بهشون گفت...
که من مردم.
قراره بمیری، جاسینتا؟ نه، نمیمیره.
الان میبریمش بیمارستان و خوب میشه.
بچهای که دنبالشی... پسرم.
اگه مامانت اینجا بود، حسابی دعوات میکرد.
به تو چه؟
ایوان... ولم کن.
پسرتو دوست داری؟ من هزاران تو این مدرسه سرمایهگذاری میکنم.
این چیزی رو ثابت نمیکنه؟ هیچی.
شاید الان یه کم آروم شی.
آره، مامان.
شنیدی؟ بهم گفت "مامان".
قشنگه، نه؟
هر وقت خوشحالی، میپری تو بغلم.
به دوست جنم گفتم یه داداش دارم.
نمیخواد ببینتت چون زشته و خجالت میکشه.
پائولا! اون یه اسب بده.
جسد رو پنهان کن. به هیچکس درباره این نگو.
تو این نقاشی قشنگو کشیدی؟ آره.
کیه؟ دوست جنم.
نباید اینقدر به پائولا نزدیک بشی.
مواظب باش.
کمک! ما رو از اینجا ببر بیرون!
اون تنها ماهی توی دریا نیست. چرا، هست.
باید پائولا رو بردارم و از این جهنمدره بریم.
چی جلوتو گرفته؟ تو.
وقتی اومدی این مدرسه، مثل یه بزرگسال رفتار کردی.
مواظب خواهرت بودی. میدونی چیه؟ این بزرگت کرد.
به مارکوس نگو پدر و مادرم مردن،
چون این خیلی ناراحتش میکنه.
آلفونسو کجاست؟
مدرسه دیگه به خدماتش نیاز نداره. همین.
از ایمیل آلفونسو استفاده کردم تا با روزنامهنگار، مونتویا، تماس بگیرم.
دیوانهای.
تو کی هستی لعنتی؟ مونتویا.
"اول نور اومد،
و بعد جنایتها اومدن."
پنج تا یتیم. اونا اینجا کشته شدن.
پیداش کردم. حالا میتونی مقالهتو منتشر کنی.
یه جسد دیدم. واقعا بهم ریخته بود.
ریکاردو مونتویا. اون روزنامهنگار گازت نبود؟
نمیشه. ریکاردو مونتویا...
اون مرده.
همین الان برو بیرون، شنیدی؟ تو در خطری.
میخوان بکشنت.
ویکتوریا، چشاتو باز کن.
بهم نگاه کن.
حداقل ورودی راهروهای مخفی رو پیدا کردیم.
داریم میریم تو راهروهای مخفی. تو دیوانهای.
الان میریم داخل و اون جسدها رو پیدا میکنیم.
اون ریکاردو مونتویاست.
پس اون یارویی که تو راهروهای مخفی دیدیم، کی لعنتی بود؟
چی شده؟ گیر افتادیم.
گیر افتادیم. ولی کی این کارو کرده؟ نمیدونم.
و چرا؟
امیدوارم در ورودی راهروهای مخفی رو پیدا نکرده باشن.
کارول.
باید بهشون هشدار بدیم. الان باید از اینجا بریم بیرون!
یه چیزی میارم تا باهاش درو باز کنم.
کارول، کجا میری؟
برای پیدا کردن جسدها. باید منتظر مارکوس و ایوان باشیم.
این تکون نمیخوره. گیر کرده.
با یه سنگ یا یه چیزی بزن بهش.
باید بازش کنیم. سنگی نیست.
روکه، کایتانو.
یه فندک.
چیه؟ یه چراغ قوه، کوری؟
بریم.
ببینم. مدیریت خشکشویی و نگهداری عمومی.
نظارت بر نظافتچیها.
حساب هزینهها رو نگه دار.
پرداخت به تامینکنندهها.
هر روز صبح ساعت ۷ با من ملاقات کن تا کارهای روز رو بررسی کنیم.
درسته. و فردا شام سنت ایزابل هست.
آره. کار زیاد داریم.
متاسفم. این یه سنت مدرسهست.
دانشآموزان، معلمها و همه کارکنان دیگه،
همه سالی یه شب با هم شام میخورن.
و بعد از اون...
باز هر کی پی کار خودشه.
اصلا.
من کار آشپز رو انجام میدم، جاسینتا کلاس ورزشی رو برعهده میگیره.
و تو چه کاری میخوای؟
خب، مطمئن نیستم که بتونم استانداردهای جاسینتا رو برآورده کنم ولی...
تمام تلاشمو میکنم.
حالت خوب میشه. من بهتره برم، امشب شیفتم برای سرکشی.
اگه چیزی لازم داشتی، فقط بهم زنگ بزن.
باشه. ممنون.
اگه بلایی سر کارولینا بیاد... لعنتی.
بازه.
بریم کتابخونه.
فکر کنم میدونم چطور اون درو باز کنم.
ماریا، خوبی؟
صداهایی شنیدم.
آره، خوبم.
فقط چند تا کتاب افتاد.
باشه. تنهات میذارم.
چی شده؟ چرا قایم شدی؟
بهتره ندونی. اگه کار اشتباهی کرده باشی...
چی کار کردی؟
هیچی. قانون منع عبور و مرور رو شکستم، خب که چی؟
میخوای لوَم بدی؟
ممنون.
ببین، داریم کجا میریم؟
اینجا مثل یه هزارتوعه، و ما هم گم شدیم.
نمیدونم، ولی حتماً به جایی میرسه.
همه با هم باشین.
اینا همون دالانهایی هستن که از طریق چاه واردشون شدی؟
فکر کنم آره.
از این طرف، عجله کنین.
اون دیگه چه کوفتیه؟
نمیدونم، و برام مهم نیست.
برگردیم.
از این طرف.
از اینجا.
چی...؟
آلفونسوِ.
و اون پنج تا یتیم.
ممنون که جلوی مادر اِوِلین از من دفاع کردی.
انتظارشو نداشتم.
هر کسی شایسته یه فرصت دوبارهست.
مگه نه؟
یه کم بیا تو.
بیخیال همه چی بشیم و دوباره شروع کنیم.
این مسخرهست، اِلسا.
تو هرگز عوض نمیشی، منم همینطور.
ما ده ساله با همیم. نمیتونیم الان همهش رو بریزیم دور.
خواهش میکنم.
خواهش میکنم. نمیتونم زندگی بدون تو رو تصور کنم.
خواهش میکنم.
برای منم سخته.
اما ما باید به خودمون فرصت بدیم.
این کاریه که باید بکنیم.
آلفونسوی بیچاره.
کَرول، ما باید از اینجا بریم بیرون.
صبر کن.
یالا، کَرول.
بریم.
فقط منم، مونتویا.
ما رو ترسوندی.
پیداشون کردیم. آلفونسو اونجاست.
اون مرده.
اینجا چی کار میکنی؟ چطور اومدی تو؟
اومدم شما رو از اینجا ببرم بیرون.
باشه؟
فرار کنین!
الو؟ گاز رو روشن گذاشتی!
چی؟ پردهها دارن آتیش میگیرن.
ولی... الان میام.
پس در نهایت آتیشی در کار نیست؟
اوه، اون؟
خب...
بستگی داره چطور بهش نگاه کنی.
خیلی خندهداره.
بامزهست.
من میرم بخوابم. یه کم شراب بخور.
دارم تلاش میکنم.
شاید این اواخر خیلی باهوش نبودم ولی دارم تمام تلاشمو میکنم.
باشه، فِرمین، فردا میبینمت.
ماریا. چطور میتونم تو رو راضی کنم یه کم با من وقت بگذرونی؟
یه کم خستهام.
من باید یه احمق باشم.
آخه، این چند روز گذشته...
با این لبخند کوچولوی شاد، خیلی زیبا به نظر میرسیدی.
فکر کردم به خاطر منه.
یه لبخند کوچولوی شاد؟ مزخرفه.
سرخ شدی. نه، نشدم.
شدی. نه.
شدی. من به این چیزا دقت میکنم.
ولی خب، معلومه که به خاطر من نیست.
قراره بهم بگی اون خوششانس کیه؟
هیچکس.
چه مزخرفی.
بیخیال، ماریا. کیه؟ میدونم یکی هست.
اصلاً نه.
واقعاً. داری اشتباه میکنی.
تو منو دست به سر کردی، حداقل میتونستی بهم بگی کیه.
ما دوستیم، مگه نه؟
آخه...
این یه چیزیه که درست نیست.
غیر ممکنه.
باید سعی کنم فراموشش کنم.
گوش کن.
میدونی چی میگن؟ "با یک میخ باید میخ دیگه رو درآورد."
No comments yet. Be the first to leave one.