The first 200 lines.
قبلاً در فایر کانتری
یه آتیشسوزی جدید تو "زیبل ریج" داریم.
و نوبت گروه ۴۲ هست که بره.
میفهمم چرا ناراحتی.
ولی مجبور بودم بیارمت بیرون.
واسه همین بیشتر باید منو همونجا ول میکردی!
تنها دلیلی که من الان اینجا ایستادم،
و اون اینجا نیست، تویی.
تو و فرانسین چطور؟ به نظرم بچهها عالین.
ولی الان تمام تمرکزم رو "تری راک" هست.
"ایتیاف" معتقده...
که یه نفر آتیشسوزی "زیبل ریج" رو راه انداخته.
همه شواهد به آتشافروزی عمدی اشاره میکنه.
نمیتونی خودسرانه عمل کنی.
نه، منظورم اینه که، اگه بشه میخوام به گروه ۴۲ کمک کنیم.
میدونی، همش حواسم به اطرافه،
چون یه نفر که تو همون خیابون ما رانندگی میکنه،
یه نفر که اون طرف میز بار از ما نشسته بوده،
شاید حتی باهامون نشسته بوده، شهرمون رو به آتیش کشیده.
شبها خوابم نمیبره.
ولی ما نمیدونیم هر کی آتیشسوزی "زیبل ریج" رو شروع کرده،
اصلاً اهل "اجواتر" هست یا نه.
اوه، باشه، که چی؟
چی؟ یعنی یه نفر که فقط داشت رد میشد،
یه سیگار انداخته؟ بازم عصبانیم میکنه.
عصبانی شدن چه فایدهای داره؟ هیچی.
ما اینجاییم که به "ایتیاف" کمک کنیم
تا یه آتشافروز رو پیدا کنیم، اون وقت یه دلیلی برای عصبانیت داریم.
وای. "بوده لئون"، صدایی از منطق.
هی، مأمور رافین.
داریم تا "بولدر ریج" رو هم میگردیم؟
آره. نقطه شروع رو محدود کردیم به این محدوده پنج هکتاری.
پس هر مدرکی رو که تئوری ما رو تأیید میکنه، دنبالش میگردید؟
که آتیشسوزی "زیبل ریج" کار انسان بوده.
هرچی پیدا کنید، هر چقدر هم کوچک باشه،
"ایتیاف" باید تحلیلش کنه.
هی، بوده.
مطمئنی که امروز حالت خوبه اینجا باشی؟
کاوش عمیق در مورد "زیبل ریج"،
این تحقیقات،
ممکنه هر کدوم از ما رو به هم بریزه، مخصوصاً تو رو.
آره، از "ایتیاف" اجازه گرفتیم اینجا باشیم.
هی. تو تقریباً یه مرد آزادی.
آزادی مشروطت امشب نیمهشب تموم میشه.
آره، خوبم.
هی، هی، فرمانده.
ببین، حواسم بهش هست.
پسرمون به خط پایان میرسه.
امیدوارم.
هی، مأمور رافین.
اینجا یه چیزی پیدا کردم.
"ایتیاف"، با من بیاید. الان یه شعاع امنیتی میخوام.
آتشنشان، لطفاً ابزارت رو بنداز.
آره.
گفتم که، خوبم.
وای، تو واقعاً
"ادورادز اِسپِشال" رو آوردی تو جنگل، ها؟
قصدم جدیه عزیزم.
قهوه؟
اوه، آره، حتماً. باشه.
خب، داشتم به قدم بزرگ بعدی فکر میکردم، و...
اینو برات آوردم.
این کلید خونهام رو قبول میکنی؟
چون فکر میکنم وقتشه تو هم کلید خونهام رو داشته باشی.
آره.
میخواستی در مورد کلیدها حرف بزنی؟
آره.
باشه. خب، میخواستم در مورد کلمه دیگه با حرف "ب" حرف بزنم.
بچهها. بچهها. ایو، میخوام در مورد بچهها حرف بزنم.
بچهها، بله.
خب، وقتی میگم بچه میخوام،
منظورم الان نیست.
منظورم مثلاً پنج سال دیگه یا...
آره، و منم، منم میخوام که دلم بخوادشون،
به خاطر تو.
آره. و من فقط... دلم نمیخواد.
اگه سرپرستی (کودک) قبول کنیم چی؟
ام... میتونیم به یه بچه کمک کنیم، میتونیم کمک کنیم...
به یه خانواده دیگه که دوران سختی رو میگذرونه.
و این به من و تو این فرصت رو میده
که یه جورایی امتحان کنیم... میدونی؟
خب، به نظرم نباید در مورد بچههای تحت سرپرستی
جوری حرف بزنی که انگار ماشینن.
نه بچه، ایو، والد بودن رو.
میدونم، تو میخوای پنج سال دیگه یه خانواده تشکیل بدی
و، الان والد بودن رو امتحان کنی.
فقط... این خیلی زیاده، فرن.
راستش من تقریباً قبلاً درخواست دادم، ایو.
و ارزیابیم هفته دیگه است.
واسه همین اصرار داشتم که این مکالمه رو امروز داشته باشیم.
تو بدون اینکه به من بگی، برای سرپرستی کودک درخواست دادی؟
آره، خب تو نخواستی حرف بزنی
در مورد هیچ چیز واقعی، ایو.
برای ماهها.
و-و من واقعاً میفهمم.
بعد از "زیبل ریج". عزیزم، واقعاً میفهمم.
ولی چیزی که از برگشتن به جزیره کوچیک تنهایی خودم فهمیدم،
وقتی که با هم حرف نمیزدیم، اینه که من نیاز دارم
زندگیم رو از حالت تعلیق دربیارم.
پس این تصمیم رو تنها گرفتی؟
فکر کنم.
حق دارم روش فکر کنم.
تنها هم باشم.
باشه.
اون کیسه مدارک رو بده به من.
صبر کن، این... ماده آتشزا است.
این به مشخصات مظنوتون میخوره؟
این یه جزئی از زنجیره شواهدیه که داریم جمع میکنیم.
بیشتر از این نمیتونم نظری بدم.
چی؟ اسموکیز؟
پس واقعا میتونه یکی از اهالی شهر باشه.
یا هر کس دیگهای.
یه نفر که فقط از اینجا رد میشده.
هی، هی. بودی، بودی، بودی. هی، هی.
هی، لطفا برگرد پشت نوار.
اون، اون یه فندک قدیمی از رستورانه.
که خانواده من دارن. میتونم کمکتون کنم.
پشت نوار، آتشنشان لئونه.
رئیس پرز، یه کلمه.
پوزش میخوام، مامور روفین.
ایستگاه ۴۲ اینجاست چون
رئیس بخش شما به من قول داد که میتونی سر جات بمونی.
سابقه و شهرتت از "تری راک" زودتر از خودت رسیده.
سابقه لئونه هم همینطوره. اصلا چه ربطی داره؟
به ارث بردن یه گردان کار سختیه، رئیس پرز.
اما اگه نتونی افرادت رو کنترل کنی،
من به زنجیره فرماندهی کَل فایر رجوع میکنم.
متوجه شدم.
واقعا بودی؟ داری با فدرالا دخالت بیجا میکنی؟
من نمیخوام دخالت بیجا کنم.
اون فندک مال باریه که پدر و مادرم دارن.
این همه چیز رو عوض میکنه. تو که نمیدونی.
میخوای فشار بیاری؟ فردا فشار بیار.
امروز طبق قوانین اونا عمل کن.
هی.
هی.
تصمیم گرفتم کمک کنم و یه مقدار از بار روی دوشت رو بردارم.
من کی به تو یا شوهرم چه مدرکی دادم
که من کسیام که باید کنترل بشه؟
خب، حدس میزنم هنوز هیچ سرنخی نداری
که چرا وینس به مادرت پول میداده؟
خب، شاید اون دیوانه باشه ولی اون... نبود.
حتماً یه دلیلی داره.
خب، میدونی
هنوز یه نفر هست
که واقعاً میتونه به اون سوالت جواب بده.
مادرم؟
اوه، نه، اصلا دلم نمیخواد بازش کنم
اون مشکل اعصابخوردکنِ کنترلنشده رو.
باشه، هرچی خودت میدونی. امروز من تمرکزم روی بودیه.
عصبی هستی؟
من... وای، واقعا حس خوبیه که پدرِ عصبی نیستم.
نه، فقط طبق تجربه من،
تو مرحله آخر کارا خراب میشه.
هان. هیچوقت فکر نمیکردم خرافاتی باشی.
امروز ندیدیش اونجا.
بعد از اینکه فندک اسموکیز رو پیدا کردن.
بودی مستقیم پرید وسط.
و روفین به خاطرش به من گیر داد.
اون سوابق ما رو هم قاطی بحث کرد.
اون بیربطه. من زنگ میزنم.
نه، نه، نه. خودم همهجوره دنبالشم.
چی؟
قبض قدیمی بوئنا ویستای والتر.
ماهانه ۶۰۰ دلار کمتر از چیزیه که وینس به من گفت.
والتر حتما چیزی میدونه.
یا میتونی به مادرت زنگ بزنی.
هنوز نه.
مگه من دارم چیزی میخورم یا کاری میکنم؟
آره، مگه نه؟
اون فندکی که امروز صبح پیدا کردیم،
کارمندها از اونا اینجا برای روشن کردن شمع تولد استفاده میکردن.
آره، قبل از اینکه پدر و مادرت اون خطر آتشسوزی خیلی واضح رو ممنوع کنن.
چی تو سرته؟
اه، مهم نیست.
بودی، اگه فدرالا رو عصبانی کنی،
خطر برگشتن به زندان رو به جون میخری.
دارم تلاش میکنم یه اسم به ATF بدم تا اونا کارشون رو بکنن.
باشه، چی شد اون تمرکز کردن روی چیزی که میتونی کنترل کنی؟
من اطلاعات دارم.
باشه، قضیه خیلی نزدیکه که دست رو دست بذاریم.
فقط کارمندها به این فندکها دسترسی داشتن.
باشه، اونا تو انبار قفل شده بودن.
و اینا همهی کسایی هستن که اینجا کار میکردن
وقتی تو اسموکیز ازشون استفاده میشد.
و اونا فقط حدود شش ماه دوام آوردن.
شهر کوچیک، بازه زمانی کوتاه، لیست کوتاه.
جف برانیک... مگه کلانتری دستگیرش نکرد
با یه عالمه ترقه غیرقانونی یه مدت پیش؟
باشه، کمک نمیکنی، ایو.
جف سه روز بعد از "زیبل ریج" کار تو اسموکیز رو ول کرد.
یعنی
اگه آتشی رو شروع میکردی که یه مرد رو میکشت،
آیا میخواستی هر روز کنار بیوهاش کار کنی؟
هی. هی. نه.
بودی. بودی.
برای امروز صبح بهت یه عذرخواهی بدهکارم.
وقتی آتیش به خونه نزدیکه، احساسات زیادی درگیر میشه.
اوه، آره. آره، تو و همسایههات.
خط گزارشات منفجر شده.
No comments yet. Be the first to leave one.