The first 200 lines.
گاهی بلندترین فریادهای کمک
نزدیکتر از اونی هستن که فکرش رو میکنی
بسیار خب، بچهها
قرار بود راهی آریزونا بشیم
آره، نقشه عوض شد
برای یه مورد بحرانی و اضطراری باهامون تماس گرفتن
ما اینجا تو یه متل قدیمی مرکز شهر لاسوگاس هستیم
ما داریم ملاقات میکنیم با
این مرد به اسم مایک رو اینجا تو همین متل؛
چون اونقدر میترسه که نمیتونه تو خونه خودش بخوابه
اون معتقده تمام این فعالیتها
که شامل حملات فیزیکی هم میشه
تلاش پارتنر سابقش برای خودکشی
ظهور چیزای عجیب داخل خونهش
و کلی اتفاقات دیگه
نمیدونم از کجا شروع کنم، اما همهچیز از همینجا شروع میشه
اول قراره همینجا باهاش صحبت کنیم
و چون تازه این تحقیق به دستمون رسیده
هنوز نمیدونیم قدمهای بعدیمون چی قراره باشه
اما میدونیم که آخرش سر از اون خونه درمیآریم
همونجایی که اونا از ترس نمیتونن توش بخوابن
سلام مایک، چطوری؟
چطوری مرد؟ از دیدنت خوشبختم
اشکالی نداره بیایم تو؟ آره، بفرمایید داخل
باشه
اونا باور دارن
که تمام این اتفاقات
از جمله آتیشسوزی داخل خونهشون
همهاش زیر سر یه عروسک تسخیر شدهست
چیزهایی تو این دنیا هست
که هیچوقت نمیتونیم کاملاً درکشون کنیم
درک کنیم
ما دنبال جوابیم
سالها تلاش کردیم تا اعتبارمون رو بسازیم
و همینطور شهرتمون رو
در کنار مشهورترین متخصصهای این حوزه کار کردیم
توی این رشته
تا مدارک بیسابقهای از پدیدههای ماوراءالطبیعه ثبت کنیم
داره کار میکنه! وای
نمیتونم توضیحی براش بدم
این مدارک ماست
ماجراجوییهای ما با ارواح
مایک، حالت چطوره؟
متوجهم که با یه وضعیت خیلی حاد و سخت
توی خونه و با خانوادهت دست و پنجه نرم میکنی
بله
و چرا الان تو خونهت نیستی؟
خب، یه آتیشسوزی تو خونهم اتفاق افتاد
الان حدود دو ماهه که میگذره
دقیقاً مطمئن نیستم چطور شروع شد
یه جورایی فقط به همون یه نقطه محدود بود
آتیشسوزی انگار همیشه دور و بر خانوادهم بوده؛
توی رابطه قبلیم و حالا هم تو خونهم
به عنوان یه کلکسیونر عتیقه و اشیاء عجیب و غریب
مایک توضیح میده که اون آتیشسوزی مرموز
و بخش زیادی از آشفتگیهای زندگیش زمانی شروع شد
که یه شیء خاص رو به دست آورد
من سعی کردم که، خب
عروسک رو دور کنم. اون تو یه... یه جعبهست
عروسک؟ آره
پس عروسکه اینه. اسمی هم داره؟
نوما
تحقیقات ما نشون داده که "نوما" در واقع اسم
یه نوع بیماری گوشتخواره
که باعث بدشکلی و از ریخت افتادن صورت آدم میشه
و چیزی که بیشتر آدم رو میترسونه، تضاد عجیبیه که
اسم این عروسک به بیماریای اشاره داره
که عمدتاً بچههای کوچیک رو هدف قرار میده
این عروسک چیه؟ اصلاً از کجا اومده؟
از طریق یکی از دوستام گرفتمش، اون عروسکها رو حراج میکنه
فکر کنم از یه خونهای تو جنوب اومده باشه
که اونجا، خب، توی خونه یه آدم محتکر پیدا شده
توی خونه یه محتکر؟ آره
اون زن تو همون خونه فوت کرد
فکر میکنی این عروسک مسئول
مرگ اون زن بوده؟
فکر میکنم ممکنه اون عروسک
خودش اون همه وسیله رو جمع کرده باشه تا خودش رو لابلای اونا قایم کنه
واقعاً؟ جدی میگی؟
مایک همچنین توضیح میده که این عروسک هیچ برچسب یا نشانهای نداره
تا بشه فهمید از کجا اومده و شک داره که دستساز باشه
آیا ممکنه این عروسک رو کسی ساخته باشه
که قصدش احضار، به دام انداختن و بعد انتقال شرارت
به هر کسی که صاحب این عروسک میشه، بوده؟
پارتنر سابقت... اون چیکار کرد؟
سعی کرد خودش رو بکشه؟
آره، همین کار رو کرد
اون به یه افسردگی خیلی عمیق هم دچار شد
و، ام... سعی کرده بود خودش رو به آتیش بکشه
بچههات موقع اون صحنه اونجا بودن؟
بچههای اون بودن، آره
اونا دیدن که دوید سمت آشپزخونه
یه بطری روغن سرخکردنی برداشت و کلش رو ریخت روی خودش
اون چند تا دستمال کاغذی رو برداشت و آتیش زد
و بعد سعی کرد با اونا خودش رو به آتیش بکشه
من اونو روی زمین نگه داشتم و سر بچههاش داد زدم
که به اورژانس زنگ بزنن
فکر میکنی چیزی توی وجود پارتنر سابقت بود
که داشت اونو از تو میخورد، یا تسخیرش کرده بود؟
خب، اون توجه خیلی زیادی به
به اون عروسک نشون میداد
اون روی عروسک وسواسی شده بود؟
آره
اگر ادعاهای مایک درست باشه
شاید با چیزی طرف باشیم
که شبیهش رو تا حالا ندیدیم
عروسکی که حامل یه نیروی شیطانی اونقدر قویه
که میتونه روی آدمهای زنده تاثیر بذاره
یا حتی با قدرت خودش آتیش درست کنه
اونم با قصد آسیب زدن به قربانیهاش
الان اون عروسک کجاست؟
تو خونهمه. تو یه جعبهست که پیش منه
خب مایک، چرا تا حالا از شر اون عروسک خلاص نشدی؟
نمیتونم. راستش نمیخوام
ببخشید، چی گفتی؟ چیکار نمیخوای بکنی؟
نمیخوام از دستش خلاص شم
چرا؟ نمیدونم
حس میکنم اون مسئول صدمه زدن به مردمه
و نمیخوام کسی اونو ازم بگیره
همین الان بهت بگم، فقط با حرف زدن باهاش
و گوش دادن به حرفاش
باید خیلی... اون داره به ما زل میزنه؟
آره، خودشه
این دیگه چه کوفتیه؟
اگه اون یه وابستگی شیطانی داره، یه چیزی درونشه
فقط اینو بگم که الان خیلی نگرانم
که این موضوع به کجا ختم میشه
و اگه اون عروسک تسخیرش کرده باشه
پس ازش محافظت میکنه. آره
و شاید به خاطر همینه که زنهای تو زندگیش
اینطوری شدن
انگار عروسک داره کاملاً اونو مال خودش میکنه
فکر کنم وقتشه بریم و با خانوادهش ملاقات کنیم
و باهاشون صحبت کنیم
خب، همین الان خبر رسید که مونیکا، نامزد مایک
اینجاست. الان تو ماشینه
میریم که باهاش صحبت کنیم
نگرانم که مایک تحت فشار روحی و روانی شدیدی باشه
پس قبل از اینکه توی خونه به ما ملحق بشه
حالت چطوره؟ سلام
سلام، خوبی؟ ممنون
خوبم
باید با یکی از نزدیکانش خصوصی صحبت کنم
که بتونه به عنوان یه شاهد هوشیار
رفتارهاش رو تایید کنه
اون... خوشش نمیاد کسی به عروسک نگاه کنه؟
خیلی حساسه که کی به اون عروسک نگاه میکنه؟
به هیچکس اجازه نمیده. چی؟
نه
حتی هماتاقیش هم فقط عکسش رو دیده
اصلاً نذاشت در جعبه رو باز کنه
این واقعاً عجیبه
دور از چشم مایک، مونیکا برخلاف خواستهش عمل کرد
و به عروسک نگاه کرد
وقتی کشش اون موجود رو حس کرد
از خط قرمز گذشت و تقاصش رو هم پس داد
تنها جوری که میتونم توصیفش کنم
این بود که اون قدرت عجیبی روی من داشت
انگار داشت صدام میکرد
یهو وحشت تمام وجودم رو گرفت
تا حالا جعبه رو باز نکرده بودم، اما یه چیزی منو ترغیب میکرد
که بازش کنم... و کمتر از پنج ثانیه بازش کردم
حس کردم یه چیز تیز مثل چاقو توی سینهم فرو رفت
بستمش و تموم شد
حتی نمیخواستم بهش بگم که بازش کردم
چون میترسیدم عصبانی بشه یا هر چی
اما همون یه لحظهای که بازش کردم
همون چند ثانیه
چشمهای عروسک قرمز شده بودن
تا حالا اینطوری نشده بودی؟
اصلاً، منو برد به یه جای خیلی خیلی تاریک
که تا حالا تجربه نکرده بودم
و هیچ توضیحی براش نبود. منظورت از تاریک چیه؟
فکر صدمه زدن به خودت به سرت زد؟
راستش
یه جورایی آره، که خیلی برام ترسناک بود؛
که یه چیزی باعث بشه اونطوری حس کنم
فکر نمیکردم یه چیزی بتونه اینقدر
روم تسلط داشته باشه
با روشن شدن ابعاد این پرونده
دردی که این خانواده کشیدن کاملاً واضحه
مایک، داشتم با نامزدت صحبت میکردم
و داشتیم درباره رفتار تو با این عروسک حرف میزدیم
به مایک میگم که باید بذاره عروسک رو ببینیم
تا بتونیم به خودش و خانوادهش کمک کنیم
نوما، اینجایی؟
مایک، خودت بازش میکنی یا من باز کنم؟
اوه
اوه
دوست ندارم بهش نگاه کنم
وقتی بهش نگاه میکنی چه حسی بهت دست میده؟
ترس، اضطراب، عصبانیت
همه اینا با هم به سراغم میاد
اوه، آره
وقتی بالاخره با نوما روبرو شدم
دارم به قدرتی که این موجود داره
پی میبرم
اوه پسر، چشماش رو ببین
میدونم
تا حالا هیچچیزی شبیه این ندیده بودم
No comments yet. Be the first to leave one.