The first 200 lines.
آروم باش گلم. نه، آروم باش. گوش کن.
بپیچ چپ، بعد دومین پیچ راست.
بعد دوباره بپیچ چپ.
باشه باشه. خداحافظ عزیزم.
ماریس بازم گم شد؟
اشتباهی سر از آشپزخونه درآورد.
مجبور شدم با صحبت کردن برش گردونم به اتاق نشیمن.
آه.
یه کم شلوغه. میزی پیدا میشه؟
اِم، فعلاً نه.
میز کنار پنجره پنج دقیقه پیش صورتحسابشون رو گرفتن.
ولی همینجوری نشستن و دارن وراجی میکنن.
من دارم بهشون چپچپ نگاه میکنم. ولی تکون نخوردن.
اوه، اون نگاه رو به من نشون بده.
حالا حالاها اونجا موندگارن.
بریم سفارش بدیم؟
چرا که نه؟ آره. قهوههای امروزتون چیه؟
زیمباوه و کنیا.
من یه لاته زیمباوه میخوام.
و من یه کاپوچینوی کنیا.
خب، چه خبر؟
یوشی، باغبان، بالاخره زورش چربید.
ماریس رو مجبور کرد تا گلهای کاملیاش رو از ریشه دربیاره.
تا بتونه اون باغ ذنِ عزیزش رو درست کنه.
که از پاییز پارسال هی بهمون گیر داده بود.
چطور از آب دراومد؟ اوه، خیلی قشنگه.
یه جای عالی برای مدیتیشنه.
دیروز ماریس رو درست وسطش دیدم.
تو وضعیت لوتوس نشسته بود.
خب، آفرین بهش.
ظاهراً داره اون روی معنویش رو نشون میده.
خیلی مطمئن نیستم.
داشت یه رمان از دانیل استیل میخوند.
و با موبایلش داشت وقت آرایشگاه میگرفت.
میدونی امروز یه ساله میشه که من از بوستون اومدم اینجا؟
واقعاً؟ یه سال؟
انگار همین دیروز بود که بابا اومد پیش تو زندگی کنه.
عجیبه که چطور دو نفر میتونن.
تصورات کاملاً متضاد از یه اتفاق یکسان داشته باشن.
نگاشون کن، همینجوری نشستن انگار میز مال خودشونه.
اوم.
شاید اگه هر دو تامون اون نگاه رو بهشون بندازیم. امتحانش میارزه.
جواب داد!
جواب داد! نایلز، دیگه هیچوقت بهت شک نمیکنم.
اون نگاه رو رو اون میز امتحان کن.
من میرم دستشویی آقایون. باشه.
دیوونهکننده است. این دیگه چیه؟
تو دستشویی آقایون یه دستگاه مرطوبکننده جدید گذاشتن.
و کرمش هم خیلی چربه.
مجبور شدم دوباره دستامو بشورم و درست تو همون لحظه...
خشککن دست با هوای گرم تصمیم گرفت خراب بشه!
تو چطور روزت رو سر میکنی؟
بفرمایید، زیمباوه و کنیا.
ببخشید، من گفتم بدون کافئین؟ نه، نگفتین.
اوه، متاسفم. اگه قهوه معمولی بخورم.
تمام مدت مکالمهی برادرم بیخوابم نگه میداره.
مشکلی نیست. ممنون.
به نظر نمیاد کسی قصد رفتن داشته باشه.
چرا یه میز بیرون نگیریم؟
اوه. چرا که نه؟ حس فضای باز دارم.
اوه، خانم فرسکو در موردش چی فکر میکنه؟
تو تو سفرهای کمپینگ باید خیلی باحال باشی.
میخوای یه...؟ نه.
خب، فریژر.
حالا که فصل دوم زندگیت حسابی شروع شده.
میشه یه چیزی ازت بپرسم؟
نه. حتماً بپرس.
خوشحالی؟
سوال رو شنیدی؟
آره. دارم فکر میکنم. یه سوال گولزننده و پیچیدهست.
نه، نیست.
آره، هست. نه، نیست.
یا خوشحالی یا نیستی. خوشحالی؟
نه، ولی الان بحث من نیست.
فقط از این موضوع سرسری رد نشیم.
تو، تنها برادر من، همین الان به من گفتی که خوشحال نیستی.
و شنیدن این حرف قلبم رو به درد میاره. چرا؟
یه شب تو اتاق مطالعهام داشتم PBS تماشا میکردم.
و داشتن یه مستند درباره رکود بزرگ نشون میدادن.
استاینبک واقعی.
مردم فقیر و بیچارهای که از اون خشکسالی و طوفانهای گرد و خاک فرار میکردن.
اموال ناچیزشون رو به کامیونهای قدیمی و لق و لغ بسته بودن.
و داشتن میرفتن به سمتی که فکر میکردن نجاتشونه.
بعد یه صحنه بود از یه پسر کوچولوی ژولیده و کثیف.
که ارتش رستگاری یه جفت کفش نو بهش داد.
فریژر، اگه میتونستی اون نگاه رو تو صورت اون پسر بچه ببینی...
یه نگاه پر از خوشحالی محض و بینهایت بود.
من تا حالا همچین خوشحالی رو تجربه نکردم.
نه تو تمام زندگیم.
حتی وقتی این برونو مگلیهای ۴۰۰ دلاری رو خریدم هم نه.
دوستشون داری؟ خیلی قشنگن.
منگولههاش چی؟
راستش من زیاد اهل منگوله نیستم.
نه. منم همینطور. ولی خب، ایناهاش هستن.
اوه، من دلیلی برای ناراحت بودن ندارم.
من سلامتیام رو دارم.
یه خونه عالی، یه همسر زیبا...
ابروت الان یه ذره تکون خورد؟
فکر نمیکنم.
من مطبم رو دارم.
گرچه این اواخر یادم رفته اون آرمانهایی رو که...
اصلاً باعث شد برم سراغ روانپزشکی.
هوم، آره. ولی ببین با کی دارم حرف میزنم.
فستفود روانپزشکی.
میدونی، بعضی وقتا به این فکر میکنم...
که شاید فقط به خاطر پول تو کار روانپزشکیام.
اوه، فکر نمیکنم این درست باشه. اگه اینطور بود...
اوه.
چی؟ چی میخواستی بگی؟
نه، نه. ترجیح میدم نگم.
واقعاً نیازی نیست. من میدونم منظورت چی بود.
تو سالهاست که میخواستی اینو ازم بپرسی.
من با ماریس به خاطر پول ازدواج کردم؟
بهم برخورد.
من با ماریس به خاطر پول ازدواج نکردم.
فقط یه مزیت شیرینه.
پس تو واقعاً عاشقشی؟
معلومه که عاشقشم.
اما نوع عشقش فرق میکنه.
منظورت اینه که انسانی نیست؟
نه.
نه. منظورم اینه که با اون شور و شدت نمیسوزه...
مثل تریستان و ایزولد. راحتتره، آشناتره.
ماریس و من دوستای قدیمی هستیم.
میتونیم یه بعدازظهر رو با هم بگذرونیم...
من با پازلم، اون با آتوهارپش.
بدون اینکه کلمهای بینمون رد و بدل بشه و کاملاً راضی باشیم.
شنیدم آخرای عمر هیتلر تو خونهاش هم همینطوری بود.
اوه، خیلی خب. بذار موضوع رو برگردونیم سر جای خودش.
همهی این ماجرا با سؤال من شروع شد که آیا تو خوشحالی؟
فکر نکن. فقط جواب بده. اوه. خب...
هی، بچهها!
اوه، سلام، راز. سلام، راز.
اینجا چیکار میکنی؟
خب، من همیشه میخواستم یاد بگیرم جت پرواز کنم.
و امروز برای کلاسای آموزش پرواز جت، یه پیشنهاد ویژه دارن.
واسه همین فکر کردم بیام و ازش استفاده کنم.
من اومدم اینجا قهوه بگیرم.
ممنون که سر زدی. اگه نمیاومدی عصبانی میشدم.
من اینجا با یه نفر دیگه هم قرار دارم.
اوه، بذار حدس بزنم، یه مرد؟
آره. آره.
اون پسره جدیده از بخش خبری؟ اندی وینزلو؟
خیلی نازه.
وقتی داشت روی آبسردکن خم میشد، مچمو گرفت که داشتم زیرچشمی نگاش میکردم.
آه، عشق در نگاه اول!
خلاصه گفت: «چرا یه قهوه نخوریم و با هم آشنا نشیم؟»
نمیدونم.
یه حس عجیبی دارم که این پسره ممکنه همونی باشه که دنبالشم.
اوه، راز، عزیزم.
تو این حرفو در مورد هر پسری که میبینی میزنی. بذار ببینیم این یکی زنگ میزنه یا نه.
آره، فکر کنم. میدونی، فکر نکنم هنوز اینجا باشه.
فکر کنم برم یه میز گیر بیارم.
موفق باشی.
خداحافظ، راز. آره.
فکر نکنم از من خوشش بیاد.
نایلز، مسئلهی دوست داشتن یا نداشتن نیست.
اون از تو متنفره.
واقعاً؟ هوم.
چرا باید مستحق چنین احساسات شدیدی باشم؟
من اصلاً حضورشو به رسمیت نمیشناسم.
شاید یه نکتهای کشف کردی شرلوک.
جذابه، یه جور جذابیت کوچهبازاری داره.
راز؟ آره، خیلی جذابه.
تاحالا فکر کردی تو و اون...؟
راز و من؟ اوه.
اوه، نه، نه، نه. اوه، بیخیال.
تاحالا هیچوقت فانتزی فرار کردن نداشتی...؟
با اون به یه هتل کوچیک ارزون؟ اوه، خب...
من یه مرد با تمایلات طبیعیام.
و اون یه بلوز ابریشمی داره که یه کم باز میمونه...
وقتی روی قفسهی چرخدستی خم میشه. ولی، امم...
اوه، قاطی کردن کار و عشق.
نمیدونم. اصلاً ارزششو داره؟
از من نپرس. تو اونی هستی که از بالا تو بلوزش نگاه کردی.
لاته بدون کافئین زیمباوه.
شیر بدون چربیه؟ نه.
اوه، نمیخوام مزاحم بشم.
فقط دارم مراقب میزان چربی مصرفیام هستم.
اون چیه، بارونه؟
نه. خدا داره گریه میکنه.
اوه، نمیتونم یه سؤال ساده بپرسم؟ مگه تو جور دیگهای هم سؤال میپرسی؟
هی، اون لعنتی چطور تونست یه میز گیر بیاره؟
اوه، فریزیر. فریزیر. اونجاست.
اوه.
فریزیر. فریزیر.
اوه. آره. اوه، نایلز. نایلز. نایلز.
اوه، دفاع خوبی بود.
ببخشید.
کارت خوب بود، نایلز.
فکر کنم من فقط بیشتر از اون میخواستمش.
آره.
وای، داره حسابی میباره.
چی؟ چی؟ اوه، فقط...
یه اتفاقی که اون صبح افتاد.
از بابا خواستم یه مافین سبوسدار بهم بده.
میدونی چی بهم گفت؟
گفت: «کلمهی جادویی چیه؟»
شوخی میکنی.
وقتی من گفتم «آسایشگاه»، زیاد براش خندهدار نبود.
No comments yet. Be the first to leave one.