The first 200 lines.
سلام، فرِیزر. سلام، پاپی.
باید گوشاتو چک کنی. چهار تا بلوک داد میزدم "وایستا!"
خب، حتماً دارم پیر میشم.
انگار یه پیرمرد میتونه اونقدر تند راه بره.
بلوک آخر عملاً داشتی میدویدی.
بهت گفتم در مورد عموم که همه جا میدوید؟
تا مغازه میدوید... چه داستان بامزهای!
تو ایستگاه میبینمت، باشه؟ راز.
خدای من، خدا رو شکر که اینجا بودی.
دقیقاً میدونم چه حسی داری.
هفته پیش برای اینکه از دستش فرار کنم، رفتم توی دستشویی عمومی...
و سه تا زن دیگه هم از قبل اونجا بودن!
وای. یه خواهشی دارم.
یکی از دوستام یه شام و رقص خیریه برگزار کرده.
دیگه نگو. چی میخوان؟
یه عکس امضا شده برای مزایده کتبیشون؟
اون میشه یه مزایدهی *بیصدا*.
آه، خیلی بامزه بود.
امیدوار بودم چند تا بلیت بخری. هر کدوم صد دلاره.
نمیدونم، راز. باید با یه دیت برم.
بالاخره سیاتل انتظاراتی در مورد نوع آدمی داره که باید باهاش دیده بشم.
خب، این که آسونه. اینم خودش! اوه.
ببینم وقتش آزاده. بهت خبر میدم.
سلام، راز.
فرِیزر. نایلز.
اشکالی نداره بهتون ملحق شم؟ راستش من نمیمونم.
دارم از دست یکی فرار میکنم. اوه، کی؟
اون منتقد به اصطلاح هنری جدیده. اوه.
تو ایستگاه. پاپی. آها.
این زن دیوونهام میکنه.
مدام داره در مورد پیشپاافتادهترین مسائل پرحرفی میکنه.
واقعاً عصبانیکنندهست. همینطور اون نیشخند تو.
خب، متأسفم. من متوجه شدم که روزی نیست...
که پشت سر این زن حرف نزنی.
خب، با دلیل موجه.
این زن باد هواست. اِم-هِم.
دارم فکر میکنم نکنه یکی یه کم زیادی اعتراض نمیکنه.
خیلی جذابه، معلومه که اصیل و بافرهنگه.
شاید این همه خصومت بچهگانه و خشکمغزانه...
در واقع یه کشش پنهانه.
خب، آفرین، دکتر کرین. آره، فکر کنم واقعاً به یه چیزی رسیدی.
پاپی: راز کجا رفت؟ فرِیزر: اوه.
دوید رفت دفتر. جلسهمون رو اونجا ادامه میدیم.
پاپی، داشتم به برادرم میگفتم که چه قدر یک...
قصه گوی ماهری هستی.
چرا جای من نمیشینی تا خودش متوجه بشه؟ خداحافظ.
خب.
خوشحالم که بالاخره دیدمت، پاپی.
حتماً داستان جالبی پشت این اسمه.
بله.
خب.
شما منتقد هنری جدید تو ایستگاه هستین. حتماً جالبه.
آه، بله.
باشه. خب.
اگه حال حرف زدن نداری، من باید برم دیگه.
نه، نرو.
فقط تعجب میکنم که چقدر با برادرت فرق داری.
یه جورایی ترسناکه.
اینقدر دور و برش دستپاچه میشم که فقط شروع میکنم به وراجی کردن.
ولی تو...
تو فرق داری.
تو خیلی گرم و مهربونی.
ممنون.
تو هم همینطور.
و مؤدب. ناگفته نماند که شیک و جذابم هستی.
و فوقالعاده خوشتیپ.
اوه خدای من، باز دارم وراجی میکنم؟
اگه هم داشتی، من اینقدر جذاب و مؤدبم که بهت نمیگفتم.
خب، داری چه کار میکنی؟
بیست دقیقه است منتظرم!
خیلی متأسفم.
احتمالاً داری فکر میکنی من کی هستم.
کمی کنجکاوم.
تو حمام بودم. حموم خودم.
آه، همین الان اومدم خونه کناری.
احتمالاً باید با این شروع میکردم، نه؟
خلاصه... اوه، راستی من ریگن شا هستم.
از دیدنتون خوشبختم. خلاصه...
زنگ در خورد و فکر کردم نصاب تلفنه.
چون تمام روز منتظرش بودم.
واسه همین دویدم تا بهش برسم، اومدم بیرون تو راهرو و در روم قفل شد.
خوشبختانه، خوشبختانه پدر شما رسید.
سلام، فرَس.
هوم. بله، شانس آوردیم.
خب، این تو رو حسابی گرم و راحت نگه میداره.
و منم میرم تو آشپزخونه و چای گیاهیت رو میآرم.
اگه اجازه بدین، فقط به پدرم نشون بدم کجاست.
باحاله نه؟ همینطوری تو راهرو پیداش کردم.
بله، خب، متأسفم بابا ولی نمیتونی نگهش داری.
نه، اونو برای تو آوردم اینجا. تمام مدت حسابی ازت تعریف کردم.
واقعاً؟ آره.
گوش کن، اینو حاضر و آماده گذاشتم جلوت.
در واقع، اگه بوی یاس روی روپوشت نبود...
میگفتم کارش تموم بود.
فقط دارم فکر میکنم... این یه اصطلاح بسکتباله.
بله، میدونم بابا.
فقط دارم فکر میکنم چطور با یه زن نیمه عریان سر صحبت رو باز کنم...
بدون اینکه بیادب به نظر بیام.
خب، فقط دوستانه باش، میدونی. دامپزشکه. مجرد هم هست.
خیلی ورزشکاره، همونطور که از اون بدنش معلومه.
یا خدا. لطفاً
فقط چون داری کیک رو سرو میکنی، به این معنی نیست که
نمیتونی چند تا خردهریز داشته باشی
که میافته. اوه
سلام
خب، شروع شد
بفرمایید. حالا، من باید یه زنگ بزنم
پس فریزر سرگرمت میکنه
ممنون بابت چای. خواهش میکنم
پس شما همسایه بغلی هستید
آه، درسته. قاضی گیلروی با دخترش اومده اینجا
شرط میبندم اون هیچوقت با حوله تو آپارتمان شما پرسه نزده
نه، نه، اما شنیدم یه روز با حوله سر کار رفته بود، البته
حدس میزنم برای همینه که مجبور شد با دخترش زندگی کنه
چه کار احمقانهای. من با سوییچ ماشینت رفتم
باید از روی بیامو بزرگ روش میفهمیدم
ممنون، بابا
خب، ریگان، اسم غیرمعمولی هست. نکنه از--؟
از کینگ لیر، بله. آهان
یکی از دخترای ناسپاس
نمیدونم بابام به چی فکر میکرده
هیچوقت نمیدونیم
متاسفم. من با پدرم یه سری مشکلاتی دارم
باز هم عذرخواهی میکنم
هیچ تصوری ندارم که همچین چیزی چه حسی داره
خب، بهتره دیگه برم، نه؟
من شما دو تا رو تنها میذارم تا حرف بزنید
آره، اوه، اون شنونده فوقالعادهایه، میدونی
در واقع، این شعار برنامه رادیویی بسیار محبوبشه: "من گوش میکنم."
بله، بابا، خداحافظی منو یادت نره
خداحافظ
من واقعاً برنامهتون رو گوش میکنم
واقعاً؟ خب، خوشحالم کردید. ممنونم
اگه وارد دامپزشکی نشده بودم،
روانشناسی میخوندم
اما فکر کنم همیشه جذب حیوانات میشدم
بله، دوست نداشتن اونها سخته
مارتین: من فقط احساس مسئولیت میکنم
شاید میتونستم بیشتر حرف بزنم
کار بیشتری میتونستم انجام بدم
هی تو ذهنم تکرارش میکنم
امروز ازش میخوام بریم بیرون، بابا
خب، دکتر کرین، به نظرتون زنها درباره مردها حس ششمی دارن؟
حس ششم؟
مثلاً ممکنه بفهمن یه مرد کمی دلباختهش شده؟
میدونید، از اون طرز بیقراریش،
یا نگاهی که تو چشماش میاد یا خب
فقط میپرسم چون دارم همین حس رو از برادرتون میگیرم
واقعاً؟ هوم. امروز چشماش همه عاشقانهست
یکی که خیلی دلباختهشه
بله، در واقع، من میدونم کیه
دیروز تو کافه ازش پرسیدم. قبول نمیکنه
مشکل اینه... بله؟
خودم هم دلباخته شدم و اتفاقاً این...
فریزر؟
چیکار میکنی؟
هیچی. بفرمایید تو، بفرمایید تو
خب، نایلز، حالت چطوره؟
اِم... خب، سوال اینجاست که
حال شما چطوره؟
شنیدم مثل یه بچه مدرسهای عاشقمسلک تو هپروت بودی
کی بهت گفت؟
اوه، بذار بگم که پرندههای اینجا دارن جیکجیک میکنن. به هر حال
آمادهای اعتراف کنی که نظریه کوچیک دیروزم درست بود؟
در مورد پاپی حرف میزنی؟ بله
همون زنی که با این همه اصرار منکر شدی هیچ جذابیتی برات نداره
هنوز هم منکر میشم. اون نفرتانگیزه
اینقدر برات سخته قبول کنی که من درست میگم؟
ولی تو درست نمیگی
خب، پس این شخصی که اینقدر بهش علاقه داری کیه؟
تو نمیشناسیش. آهان
در موردش بگو. زوده
اوه، برادر من!
باشه. اگه اصرار داری بدونی، اون زن اتفاقاً...
سلام؟ ایشون
همسایه دیوار به دیوارم. اوه، چه به موقع اومد
سلام. بفرمایید تو
فقط میخواستم این فنجون چای رو پس بدم
اوه، خب، هر وقت خواستید بفرمایید. اِم...
ریگان شاو، این برادر منه،
دکتر نایلز کرین
سلام
شما دو تا همو میشناسید؟
نه. بله
فریزر: خب
من میرم برامون قهوه بیارم و شما دو تا
میتونید تصمیم بگیرید که همو میشناسید یا نه
خیلی متاسفم، دکتر کرین
فقط کمی از دیدن شما بیرون از مطبتون جا خوردم
اوه، لطفاً، اصلاً بهش فکر نکنید. بفرمایید بشینید
خب، پس حدس میزنم اینجا ساختمان جدید شماست؟
بله. درست بغل برادرتون که همین الان دیدمش
اینقدر عجیبه؟ بله. خب، یادتون باشه
من سیاست رازداری کامل دارم
اون هیچوقت لازم نیست بدونه که شما شروع کردید منو ببینید
اوه، اینجاست
چی فهمیدی؟
به نظر میرسید یه قرار یا دو تا داشتن. اشاره کرد که اون رو دیده
لعنت بهش
حالا که فکر میکنم، تو آسانسور یه چیزی گفت
No comments yet. Be the first to leave one.