The first 200 lines.
قبلاً در "فریبکاران"...
سلام، مدی.
بعضی چیزا هنوز هم دنبالت میآن.
جولیا لنگمور؟ یا خدا!
بالاخره یه هنرمند معروف و کلهگنده شدی؟
باید از خود واقعیات خجالت بکشی!
کاری که تو کردی در کل قضیه هیچی نیست.
تازه، هیچکس هم هیچوقت نمیفهمه، چون درستش کردم.
قدرت و نفوذ کارش همینه.
کارا رو روبراه میکنه.
این آلیس واقعیه.
مدی قبل از اینکه با من باشه، با تو بود.
اون داشت، مثلاً، یه جورایی نقش اونو بازی میکرد.
خب، سوفیا یک ساعت و نیم دیگه اینجا میرسه.
خب، بچهها، باید بریم.
همین الان باید بریم. بجنبید!
یالا.
نظرت در مورد لازلو چیه؟ - اون شوهرته.
دیگه نمیدونم که این حرف درسته یا نه.
سای رابرتز عزیزت دوباره گند زد.
میدونی، همه ما یه تاریخ انقضا داریم،
حتی سای رابرتز.
اول، باید خانوادهمو از مکس نجات بدم.
یه جای خلوت قرار میذاریم.
هی، این روزا تو اون کلبه چه خبره؟
هیچی.
چرا شما ازش به عنوان مخفیگاه استفاده نمیکنید؟
اون خیلی شمال نیویورکه، یه جورایی تو دل جنگله.
پس برنامهمون جور شد.
چه خبر، دکتر؟
باید اون سه تا فریبکارو پیدا کنی.
یعنی من کنار آرتور بلوم نشستم.
ببین، ما اینجا یه مشکلی داشتیم.
قرار نبود اینجوری پیش بره.
باهاش چیکار کردی؟
این شجرهنامه خانواده ما رو تا تهش نشون میده
تا چارلز لنگمور اول.
در سال ۱۷۸۰ بهش لقب بارون اسکس دادن.
و اون پدربزرگ پدربزرگمه،
فرماندار چارلز لنگمور ششم،
طبیعتدوست معروف و حامیِ
دانشکده جنگلداری ییل.
جنگلها مهم هستن.
بله، همینطوره.
میدونین شما دو نفر دیگه چه وجه اشتراکی دارین؟
ها؟
یه دغدغه
برای رفاه ایالتتون.
دوباره بگو. - چی؟
اون تیکه آخر رو. یه دغدغه برای...
رفاه ایالتتون؟
و شما پیشنهاد میکنید برای بهتر کردنش چیکار کنم؟
خب، تو به یکی نیاز داری با
تجربه زیادی داشته باشه تا به PAC فوقالعادهات بودجه بده.
اوم. دیگه چی؟
حامیان رو جمع کن، آدمایی که ازت حمایت کنن.
کس خاصی مد نظرت هست؟
خب، هر نامزدی که من حمایت کنم
حتماً بالا میره.
ازرا؟ - جولز، سلام.
چرا جواب پیامامونو ندادی؟
نزدیک دو روزه.
آره، ببخشید.
یه اتفاق وحشتناک افتاد.
چی شده؟
بابام مرد.
و شروع کردن.
"فولیز فالی" باهوش از خط داخلی حرکت میکنه.
"دزی" سریعاً از مرکز جلو میاد.
و "کندیز گلد" از خارج اون حرکت میکنه.
به پیچ کلابهوس میرسن و "فولیز فالی"
به اندازه یک دماغه از "دزی" جلوتره.
"کندیز گلد" دوباره، در رده سوم دنبالشون میکنه.
"فولیز فالی" یک چهارم ابتدایی رو
در ۲۲.۴ ثانیه طی میکنه.
و الان در مسیر مستقیم پشتی هستن، و
هنوز هم "فولیز فالی" به "دزی"، "کندیز گلد"،
همه با قدرت در کنار نرده، در ابتدای خط پایان.
و "دزی" با یک دماغه جلو!
اون اسب به درد نخور، دزی.
ببین کی برنده شد!
خب، وقتی غریزه نداشته باشی، همهشون برات گنگن.
هزارتا میشه. - معذرت میخوام.
... مسابقه هفتم امروز.
با دیک یانکوفسکی صحبت میکنم؟
پاملا گراینر و جک سونسن؟
تو پلیسی، وکیلی، یا هر دو؟
یه وکیل.
از کجا میدونستی؟ - یه حدس شانسی.
من نماینده اموال تئودور رابرتز فقید هستم.
دنبال پسرعموش، سیریل 'سای' رابرتز میگردم.
برای چی؟
متأسفم، این جزو اسرار بین وکیل و موکله.
میدونی کجا میتونم پیداش کنم؟
خب، من اِم-- من خیلی چیزا میدونم.
میدونم که اون کیف دستی کاملاً نو و ارزونه.
همچنین میدونم کلاه گیست یه کم تابلوئه.
تو چی میدونی، دیک؟
من میدونم تو وکیل نیستی،
مگه اینکه تو "قانون و نظم: رقصنده میلهای" باشی.
نمیفهمم چی میگی.
ای وای!
باشه... باشه! باشه، قبول.
من... من وکیل واقعی نیستم.
خوبه، چون اونم اسلحه واقعی نیست.
باشه، خوش گذشت.
دنبال سای رابرتس چرا میگردی؟
سای رابرتس پدرمه.
نمیدونم تا حالا سای رو دیدی یا نه،
ولی خب، اون زیاد بابامَنِش نیست.
منظورت چیه؟
اِم، ببین، سای یه بوی نعنایی از دهنش میاد،
یه کمی هم از اون کارا میکنه.
ها؟ - ای وای، خدایا.
اسم کوچیکم چی بود؟ - دِیک.
مثلاً، «سای رابرتس... دوست داره.»
اوه!
باشه. باحال بود. -
خب، اولاً، مامان منو باید میدیدی.
دوماً، سای تو یه شرطبندی به مامانم باخت،
و خب،
اونم چیزی که میخواست رو، میخواست.
سای رابرتس همیشه بدهیهاش رو پس میده.
راستش، من خیلی وقته دنبال این مرد میگردم،
خیلی، خیلی وقت طولانی،
و شنیدم که اینجا پاش سفته.
اگه میدونی کجا میتونم پیداش کنم،
نمیخوای کمک کنی یه دختر بالاخره پدر پیرش رو ببینه؟
باشه، دخترم.
میتونیم راهنماییت کنیم،
اما دقیقاً نمیدونیم
وقتی پیداش کنی تو چه حالی خواهد بود.
دارم میبینم کی از همکلاسیهای پرینستونم
تو آریزونا کار و کاسبی داره.
اونا دلالهای قدرت تو ایالت رو میشناسن.
باحال.
میدونی، یه بار یه ماشین فروختم
به رئیس دانشگاه ایالتی آریزونا.
آره، من دنبال
یه کم قدرت بیشتر تو دلالی قدرت میگردم.
بله، البته.
پس به نظرت چقدر طول میکشه تا واقعاً
برم به مجلس سنای واقعی؟
اوه، نمیدونم.
اِم، ریچارد، میتونم باهات حرف بزنم؟
اها. - ریچارد؟
چیه؟ - مهمه، باشه؟
خواهرم با اینکه سالها رفته رواندرمانی،
هنوزم عادت داره از کاه کوه بسازه.
دماغ خواهرم انقدر بالاست،
که کوه اِورِست هم جلوش تپه کوچیکه.
وای، هی، خانوما، بیاید دیگه.
ببخشید، جولز، حسودی میکنی؟
ریچارد، خواهش میکنم، الان بهت نیاز دارم.
وایسا، واقعاً حسودی میکنی؟
شوخی میکنی؟ ریچارد! - دیدی؟
کوه و کاه. باز سر قضیه حلقهست؟
هی، جولز، ببین، به نظرم اشکالی نداره
که حلقه رو گم کردیم.
باشه، اگه ما... - ای وای خدای من!
حتی برای یه ثانیه به این فکر کردید
که چرا از ازرا خبری نیست، کسی که داشته
تلاش میکرده خانوادهاش رو نجات بده
که گروگان گرفته شدن؟
ازرا حالش خوبه؟ - نه، حالش خوب نیست.
باشه؟ پدرش فوت کرده.
ازرای بیچاره. - وای لعنتی.
ازرا گفت سکته قلبی بوده،
ولی من واقعاً باور نمیکنم.
و سعی کردم اطلاعات بیشتری پیدا کنم، ولی قطع کرد.
باشه، خیلی ناراحتکنندهست، ولی
تو که اصلاً پدرش رو نمیشناختی، خب.
دیدی؟ دقیقاً حرف من همینه.
اگه به اون ربطی نداشته باشه، هیچی مهم نیست.
این اون نقطهنظر اصلی نیست، ولی یه نقطهنظره،
که البته به این معنی نیست که بینقطهنظره.
حداقل، اِم... حداقل حدود چهار مایل مربع.
آره؟ - آره، خوشم میاد.
چی میل دارید؟
آبجو، انتخاب با خودت.
توصیه نمیکنم.
چرا؟
خیلی چیزا تو زندگی دست ما نیست.
اگه میتونی انتخابی بکنی، پس انجامش بده.
در واقع، لطفاً یه مودی اِل میخوام.
باشه.
قوی. قطعی.
احساس بهتری داشتی، مگه نه؟
فکر میکنم همینطوره.
ممنون. - به سلامتی.
من تو خانواده از همه کوچیکتر بودم. تنها دختر، شش تا بچه.
باید برای خودم احترام میخریدم.
برای یه کوچولو، خیلی قد بلندی.
احترام خریدن؟ یعنی چی؟
یه مثال از بین خیلیها.
تو پارک، یکی از اون پانتومیمبازها بود
که مثل مجسمه وایمیستاد و تو کلاهش پول جمع میکرد.
برادرام میرفتن جلوش،
و سعی میکردن باعث بشن جا بخوره.
ولی اون خوب بود، مثل صخره ثابت و محکم.
No comments yet. Be the first to leave one.