The first 200 lines.
اوه، سلام، راز. اوه، اینجایی که.
یه چیزی برای دافنه آوردم. میخواستم بذارمش پیش دربان.
دافنه: اوه... خدای من!
چیزی شده؟ خب، در واقع...
دربان موری این هفته فوت کرد.
ما تازه از مراسم ختم برگشتیم. اوه، وای خدای من، خیلی متاسفم.
حالش خوب میشه؟
خب، میدونی، اون یکم عصبی بود، حتی قبل از اینکه اون بمیره.
فکر کنم مال مسائل عروسیه، میدونی. راز: آره.
دافنه: اوه، بابت اون متاسفم.
پس یه چیزی برای من آوردی، راز؟
آره، خب دیدم که نمیشه بدون اینکه یه چیزی رو قرض بگیری ازدواج کنی.
اوه، چه روبان قشنگی! ببین چقدر جزئیات زیبایی داره.
مخصوصاً از اون کیلومترشمار کوچیک خوشم میاد.
خیلی ممنونم، راز.
غیر از من، کسی هوس یه فنجون قهوه نکرده؟
من یه قوری آماده میکنم. اوه، مسخره بازی درنیار.
من به اندازه کافی اینجا بودم که بدونم چطور قهوه آماده کنم.
دافنه، برای ما قهوه درست کن.
شوخی میکنم.
مهمانسرای وِیساید.
قراره عروسیت اینجا برگزار بشه؟ اوه، خدای من، فوقالعاده زیباست.
امیدوارم همینجا باشه. برنامهریزی یه کابوس بوده.
امروز یه ساعت وقت صرف چیدمان صندلیها کردم.
همه یه درخواستی دارن.
"من رو نزدیک گروه موسیقی نذارید. اشکالی نداره اگه دوستم رو بیارم؟"
نمیتونی من رو کنار اون بنشونی.
دقیقاً. هر آدم خودخواه، نِقنقو، کوچولوی...
نه، نمیتونی من رو کنار تیم والش بنشونی.
من کل تابستون پارسال باهاش قرار میذاشتم و اون من رو ول کرد.
اون داره با آنی، ساقدوشم، میره. من باید ساقدوشها رو کنار هم بنشونم.
این همیشه برای من اتفاق میافته.
هیچ جا نمیتونم برم که به یه پسری که باهاش قرار میذاشتم برنخورم؟
داشتم در مورد یه صومعه تراپیست در آمازون میخوندم که اون رو بالای درختها ساخته بودن.
خفه شو، تو پُرمدعای گنده!
این قراره افتضاح باشه.
من اینجا تو یه عروسی هستم، کنار پسری که من رو ول کرده.
اوه، بیخیال، راز، تو تنها نیستی.
تو بازوی یه جنتلمن سرشناس سیتلی و ستاره رادیویی خواهی بود.
فریژر، من نمیتونم باهات بیام.
منظورم اینه، رفتن به عروسی با رئیس آدم...
مثل رفتن به جشن فارغالتحصیلی با برادرت میمونه.
نایلز و من با هم به جشن فارغالتحصیلی نرفتیم.
کسانی که باهاشون قرار داشتیم مریض شده بودن و ما تنهایی رفتیم.
آره، باید اون کالسکه اسبی رو کنسل میکردیم.
اما دیدِ گذشته همیشه روشنه.
هی، هی، راز. راز: سلام، مارتین.
متاسفم در مورد موری، دوستت.
اوه، ممنون. آره، همسرش همین الان یه کار خیلی خوبی کرد.
فکر کنم اون میدونست که من و ادی سر میزدیم و باهاش گپ میزدیم.
برای همین یه چیزی بهم داد تا یادش بمونم.
"برای مارتین و ادی." قشنگ نیست؟
آره، فکر کنم یه نوع شرابه. خب، آره، منم همینطور فکر میکنم.
خدای من، بابا، این یه شاتو پتروس ۱۹۴۵ ـه.
گفت که اون رو از عموش گرفته بود که بعد از جنگ تو فرانسه بود.
یکی از کمیابترین بطریها در دنیا.
خب، اگه پسر خوبی باشی، شاید ادی از سهم خودش یه گیلاس بهت بده.
من حتی یه پتروس ۴۵ رو هم ندیدم.
آه، موری بیچاره.
احتمالاً تمام زندگیش رو منتظر موند...
برای یک مناسبت به اندازه کافی خاص که اون بطری رو باز کنه.
شاید این باید درسی برای همه ما باشه.
موری الان شاید داره دم در بهشت نگهبانی میده...
اما داره یه پیام آخر رو بهمون میفرسته.
"همین الان زندگی کن."
این من رو یاد یه حکایت میندازه.
همه: بیا تو.
سایمون؟ سلام، خواهر.
فکر کردم کالیفرنیا بودی.
آره، خب، اون دوستهایی که رفتم سورپرایزشون کنم بیرون شهر بودن.
برای همین تصمیم گرفتم از خونشون نگهداری کنم که خیلی عالی بود.
تا اینکه دیشب برگشتن خونه.
نمیدونم اون همه جیغ و داد برای چی بود.
من بودم که تو وان بودم.
این کیف رو کجا بذارم؟
کنار در، که وقتی میری یادت نره.
باشه. خب، فکر کنم همه رو اینجا میشناسم.
یا شاید نه؟
و شما، خانم، اسمتون چیه؟
سایمون، تو احمقِ پست فطرت!
تو هفته پیش با من قرار گذاشتی و من رو سرِ کار گذاشتی.
ببخشید، عزیزم، یه کم اطلاعات بیشتری لازم دارم.
شاید این حافظهات رو تازه کنه.
راز. البته!
خب، ببین کی برگشته. اوه، این دیگه کیه پس؟
میگفتم مارتین کرین هستی اما اون یه کم جوونتر و خوشهیکلتره، نه؟
اوه، بیخیال. میتونم بهت یه آبجو تعارف کنم؟
از تنها نوشیدن بدم میاد. میتونم با اون یه ساندویچ هم بخورم؟
مارتین: آره.
اگه اون بومرنگِ مشروبخور فکر میکنه اینجا میمونه...
کاملاً در اشتباهه.
بهتره عجله کنی. اون از قبل آدرست رو روی کولهاش نوشته.
ما بهتره راه بیفتیم اگه قراره قبل از تاریکی به کلبه برسیم.
کلبه؟ نایلز: بله.
من و مِل داریم ششمین ماهگرد رابطهمون رو جشن میگیریم.
با یه سفر کوتاه وسط هفته به خونه روستایی دوستش.
آره. بدون تلفن، بدون استرس، فقط دو روز استراحت و آرامش.
البته، باید یه کادو کوچیک سالگرد هم بگیرم.
پس نه دقیقه بهم فرصت بده و من رو گوشه شمال غربی...
پایک و اِلم، ساعت ۴:۴۲.
نزدیک چهار و سی و سه.
همگامسازی... الان. خوبه.
همین الانش هم دارم ریلکس میکنم. موآه.
ممنون مارتی. خیلی مهماننواز بودی.
باید یه جا برای موندن داشته باشی. همینجا وایسا.
نمیتونه اینجا بمونه. این مرد پر سر و صدا و بیادبه.
و دفعه پیش که اینجا موند یه درخت فیکوس رو کشت.
تو بالکن همسایه پایین، اونم به روشهایی که بهتره به تخیل خودت بسپاری.
به تخیل خودت بسپاری.
فریژر، من سایمون رو دعوت کردم تو وینهبگوی خودم بمونه.
بیا سایمون، جای جدیدتو بهت نشون بدم.
اوه خدا، میدونی، معذرت میخوام. اوه، بیخیال.
بدتر از اون چیزی نیست که الان تو آشپزخونه راجع بهت میگفتم.
باحال بود.
فکر میکنه دارم شوخی میکنم.
فریژر، یه شری با من میخوری؟ اوه، فکر کنم بخورم، نایلز.
میدونی، باید اعتراف کنم.
کمی نگران این سفرم.
حس میکنم مل ممکنه دوباره اصرار کنه که با هم زندگی کنیم.
فریژر: اوه، واقعا. تازگیا خیلی زیاد مطرحش کرده.
میگه این راه خوبی برای آزمایش رابطهمونه.
میترسی چیزهایی درباره هم کشف کنین که خوشتون نیاد؟
اوه، نه. نه، نه، ما از اون مرحله گذشتیم. اون علایق و سلایق منو میشناسه.
و من به خلقیات مختلفش عادت کردم.
عادتهای خاص.
نکات آزاردهندهاش.
وحشتهای شبانه.
لذت عاشق بودن.
نمیدونم چی اذیتم میکنه.
ممکنه این تعلل تو...
ربطی به احساسات باقیموندهات نسبت به دافنه داشته باشه؟
فریژر، باید بدونی که من ماههاست این مسئله رو کنار گذاشتم.
فقط پرسیدم. من با مل خوشحالم.
خب، پس مشکلت چیه؟
خب، بذار ببینم.
من تازه یه طلاق سخت رو پشت سر گذاشتم.
من تمایل دارم زیادی محتاط باشم.
این میتونه فرصتی باشه که همه اینا رو تغییر بده.
پس تو موافقی؟
خب، من هیچوقت رئیس کلوپ طرفداران مل نبودم.
اما اون ظاهراً خوشحالت میکنه.
و همونطور که امروز صبح بهمون یادآوری شد.
زندگی رو نباید قدمهای کوچیک برداشت.
نپرسید دربان برای چه کسی زنگ را فشار میدهد.
ممنون.
باشه، این یه درمان خیلی لازم بود، فریژر.
خب، نایلز، خواهش میکنم.
تو برادر منی. نرخ خانواده برات حساب میشه.
هی نایلز.
تا وینهبگو رفتم و تازه فهمیدم کلیدای اشتباهی رو داشتم.
چند روز دیگه میبینمت. خداحافظ.
واقعا که، مامان، دوباره رگهات گرفته؟
دافنه. دافنه: اوه، باید برم مامان.
دکتر کرین دوباره شاکی شده. خداحافظ.
ممنون.
دَف، خوشحالم که اینجایی.
داشتم به اون شراب موری فکر میکردم.
اون واقعاً برای یک مناسبت خاصه.
پس میخوام اونو برای عروسی داشته باشی. تو ماه عسلت ازش لذت ببر.
اوه، آقای کرین. دافنه، خواهش میکنم. این حرفا چیه.
فقط یه بطری شرابه. من حتی خیلی هم دربارش نمیدونم.
فریژر، یه کمکی میکنی؟
خب، بابا، شاتو پتروس یه شراب بردو (Bordeaux) درجه یکه.
نه، نه، نه منظورم با دافنه بود. حالا شد.
فریژر: اوه، بله.
ببخشید که اینجوری احساساتی شدم.
اشکالی نداره.
حتما مراسم خاکسپاری ناراحتت کرده. دافنه: اینطور نیست.
دکتر کرین، تمام هفته میخواستم در این مورد باهاتون حرف بزنم.
اما نمیدونستم چی بگم.
میشه قول بدین که این حرف بین خودمون بمونه؟
البته.
راجع به برادرتونه.
میبینید، من میدونم.
چی رو میدونی؟
من از احساساتش نسبت به خودم خبر دارم.
خدای من.
چطور فهمیدی؟
مهم نیست.
یکی دهن لقی کرد، مگه نه؟
چرا مردم نمیتونن سرشون تو کار خودشون باشه؟
کی بود اون وراج فضول؟ رز؟ بابا؟
شما. چی؟
داشتین اون قرصا رو برای کمرتون میخوردین.
و وقتی داشتم ماساژتون میدادم، یهو از دهنتون در رفت.
اوه، خب، میدونین، اونا قرصهای خیلی قوی بودن، و...
نیازی به گفتن نیست که کاملاً نفسمو بند آورد.
اولش سعی کردم فراموشش کنم، از ذهنم بندازمش بیرون، میدونین.
روی بطری نوشته بود یکی، ولی من آدم بزرگی... میشه در مورد اون قرصا ساکت بشی؟
متاسفم. متاسفم دافنه.
به هر حال، بعد یه مدت، دیگه نتونستم از ذهنم بندازمش بیرون.
میبینم که تمام وقت دارم بهش فکر میکنم.
دافنه.
یعنی داری میگی تو هم نسبت به نایلز احساس داری؟
فکر کنم آره.
اوه، نمیدونم.
حتی اگه هم داشته باشم، شاید اون دیگه نسبت به من اون حس رو نداشته باشه.
اون الان با مله.
اوه، نمیدونم چی بهت بگم، دَف.
من... من فکر میکنم بهترین کار اینه که یه راهی پیدا کنی تا با نایلز حرف بزنی...
No comments yet. Be the first to leave one.