The first 200 lines.
کاپوچینوی دابل، نصف کافئین، با شیر کمچرب
با کفِ کافی که چشمنواز باشه
ولی نه اونقدر زیاد که پشت لبت بمونه
دارچین یا شکلات روش؟ وای، اینا چه کارا که نمیکنن!
اِم، دارچین. شما چطور؟
ببینم، فکر کنم... وای! نگاه کن! دافنیه. دافنی!
دافنی!
آه. سلام. فکر کردم ممکنه اینجا ببینمتون.
اوه، لطفاً بشینید، بشینید. من فقط اومدم یه بسته قهوه بگیرم.
توی خونه کم آوردیم. آه، خب...
خوشحال میشم کمکتون کنم. آه، دو پوند...
از اون ترکیب کنیا.
یادتون مونده بود.
سخته آدم فراموش کنه.
شما هنوز سفارش منو نگرفتید.
بیشتر مردم اون ترکیب رو خیلی تند میدونن. من نه.
من یه چیزی دوست دارم که رو زبونم جون داشته باشه.
انگاری یه چیزی اینجا ریخته. اگه فقط میتونستید...
حدس نمیزنم شما به یه چیز قوی علاقه داشته باشید؟
اگه خیلی تند و تیز نباشه.
آه، اگه یکم شیرین باشه، ممکنه خوشم بیاد.
مایلید بیایید کنار پیشخوان و ترکیب مخصوص من رو امتحان کنید؟
حتماً!
اوه، برای من هیچی، ممنون!
فریزر، اون مرده داره دافنیمون رو تور میکنه.
نمیدونم چطور تحمل میکنه.
نایلز، ببین، حالا که حرفش شد، اوضاع بین تو و ماریس چطوره؟
داری منظور میرسونی که نگرانی من برای دافنی...
ناخالصه؟
نمیدونم، تو بگو.
این بزرگترین ضعف توئه. تو همیشه بیاعتمادی.
همیشه شکاک هستی.
گاهی اوقات فقط باید ایمان داشته باشی که مردم حالشون خوبه.
الان داره چیکار میکنه؟
فکر کنم داره قهوههاشو بستهبندی میکنه. اوه!
اوه، من خیلی هیجانزدهام.
اریک اونجا قراره امشب منو ببره یه کلاب که آهنگهای گروهش رو گوش کنیم.
میدونم امشب شبِ تعطیلی معمول من نیست.
ولی اگه اشکالی نداره، با شنبه عوضش میکنم.
اوه، مگه دلربا نیست؟
من براش یه لقب هم گذاشتم. اریک سرخ.
بهش میاد، مگه نه؟ فکر نمیکنید شبیه وایکینگهاست؟
خب، من... خب، فعلاً!
اوه. منو باش. قهوههام رو یادم رفت. دافنی، تو این دنیا نیستی!
چطور میتونه از اون خوشش بیاد؟
از قیافهش داد میزنه که مال همین دانشگاههای بیکلاس اِه.
نایلز، میدونی...
این شیفتگی تو به دافنی واقعاً داره از کنترل خارج میشه.
وقتی فقط یه معاشقه ساده بود، زیاد برام مهم نبود.
ولی، میدونی، نمیتونم این فکرو نکنم...
که این نشونهی یه مشکل بین تو و ماریسه.
خب، همینطوره؟
اوه... فریزر، نمیتونم بهت دروغ بگم. حقیقت اینه که...
من و ماریس یکم تو یه دورِ باطل افتادیم.
انگار افتادیم تو یه حالت بیرنگ و رویی، یه خنثی بودنِ کسلکننده.
این کاملاً طبیعیه. یه رابطهی چند ساله...
شاید باید یه کم بهش هیجان بدی.
منظورت اینه که...
از لحاظِ اتاق خواب؟
برای شروع، آره.
مثلاً چطور؟ خب، خب...
شما دو نفر میتونید، اِم...
خب، میتونید...
خب، شمایید و ماریس، پس میتونید...
گیر کردم.
سلام، راز. چطوری؟
واقعاً میخوای بدونی چطورم یا فقط داری حرف میزنی؟
چون اگه واقعاً میخوای بدونی چطورم، بهت میگم.
فقط داشتم حرف میزدم.
در واقع، راز، به یه راهنمایی احتیاج دارم.
راجع به چی؟
موضوعی که توش خیلی خبرهای: سکس.
چطور میتونم کمکت کنم؟
چیکار میکنی وقتی که...
وقتی که شور و هیجان از یه رابطه میره؟
لباس میپوشم و میرم خونه.
بذار برای یه لحظه فرض کنیم...
که تو توانایی یه رابطهی طولانیمدت رو داری.
چیکار میکردی که اوضاع رو گرم نگه داری؟
خب، یه بار، یه دوستپسر داشتم که منو برد یه بار.
و ما وانمود کردیم غریبهایم و همدیگه رو تور کردیم.
هوم. راستش، یه جورایی سکسی بود.
پس شما، یعنی، نقشبازی فانتزی داشتید؟
آره، در واقع انقدر بهمون خوش گذشت که دوباره امتحانش کردیم.
فقط دفعهی بعد، اونقدر غرق نقش شد که با یه زن دیگه رفت خونه.
متاسفم. اوه، جهنم، خیلی خوشگل بود!
یه پیک دیگه میخوردم خودم باهاش میرفتم خونه.
منظورم اینه که زنا باید مردایی رو که باهاشون عشقبازی میکنن...
به چشم موجوداتی هیجانانگیز و رمانتیک ببینن.
میگم، اگه میخوای این زن رو علاقهمند نگه داری...
سعی کن برای یه شب یه فانتزی بسازی.
شخصاً، فکر میکنم یه گلادیاتور خیلی سکسی میشی.
راز، این برای من نیست. برای برادرم، نایلزه.
اوه، خب، در این صورت، گلایلش کن.
نایلز.
نایلز!
متاسفم، فریزر ولی یه اتفاق وحشتناک افتاده.
ماریس منو از خونه بیرون کرده.
خدای من. چرا؟ به چه دلیل؟
اوه، خدایا. اون بیرون چه خبره؟
نایلز؟
سلام بابا.
بیخیال. نمیخوام بدونم.
بابا، صبر کن. یه توضیح کاملاً منطقی برای...
...این تیپی که پوشیدم دارم.
یادت باشه من حق دارم هر وقت خواستم بگم "بس کن".
خب، نقشه من این بود که یه نقشه گنج پایین برای ماریس بذارم...
...با سرنخهایی که اونو به محل اختفای من برسونه.
بعدش تو کمد ملافهها قایم میشدم و منتظر میموندم تا پیدام کنه.
اینجوری لباس پوشیده بودی؟
راستش نه، اون موقع فقط چشمبندمو زده بودم.
از نظر فنی، اگه چشمبندتو اونجای... باز هم چشمبنده؟
بس کن!
اونجا بودم... اوه... در کمین نشسته بودم.
با چاقوی پلاستیکی کوچیکم که بین دندونام فشار داده بودم.
که ناگهان در کمد باز شد.
و خودم رو رو در رو با خدمتکار طبقه بالا دیدم.
اون شروع کرد به جیغ زدن...
...چیزهایی که حدس میزنم به زبان گواتمالایی و با لحنی توهینآمیز بود.
که ماریس سررسید و ماجرا رو کاملاً بد برداشت کرد.
قبل از اینکه بفهمم چی شده، منو از خونه بیرون کرد.
به زور تونستم شلوارم رو بردارم.
و شتابان آماده بشم.
بابا. بابا، خندهدار نیست.
این ایده احمقانه از کجا اومد تو ذهنت؟
فریزر!
من فقط یه بازی نقشآفرینی جنسی پیشنهاد دادم.
این تو بودی که "دزدان دریایی کارائیب" رو پیشنهاد دادی!
این بار واقعاً گند زدم، نه؟
اوه، بیخیال، از این اتفاقا میفته.
چرا امشب اینجا پیش ما نمیمونی؟
و فردا صبح تو و ماریس میتونید اوضاع رو روبهراه کنید؟
اگه نکردیم چی؟ اون وقت باید چی کار کنم؟
خب، فکر کنم همیشه تو "جالی راجر" به یه گارسون بیشتر نیاز دارن.
دیگه هیچوقت نمیتونم با اون خدمتکار روبهرو بشم.
فکر نکنم چهرهات رو به خاطر بسپره.
اوه، نایلز!
هر کسی یه داستان شرمآور برای گفتن داره.
بهت گفتم یه بار با لباس زیر توی حیاط خلوت گیر افتادم؟
فقط هر جشن شکرگزاری!
نگران نباش. امسال اون داستانو نمیگم.
بفرمایید.
بالش پَر غاز کانادایی.
ملافههای کتان مصری و یه پتوی شیک از پشم ویکونیا.
اگه شبا سردت شد.
چه عالی.
من هنوزم میگم چند سال خدمت سربازی...
...به نفع شما پسرا بود.
شب بخیر.
شب بخیر.
میدونی...
فریزر، من و ماریس قبلاً هم مشکلاتی داشتیم...
...اما هیچوقت به این جدی بودن نبوده.
واقعاً احساس بدی دارم که از دستم عصبانیه.
تو همچین مواقعی آرزو میکنم کاش بلد بودم گریه کنم.
به خاطر من خجالت نکش.
نه نه، اون نیست. من فقط آدمی نیستم که گریه کنه.
تو ذاتم نیست.
وقتی دایی لایل ماریس مرد، مجبور شدم دستمو لای در ماشین بذارم...
...فقط برای اینکه تو مراسم ختم، یه ظاهر موجه داشته باشم.
تو یه دزد دریایی کوچولوی پیچیدهای، نه؟
خب، شب بخیر، نایلز. شب بخیر.
اوه!
خب، بازم ممنون اریک. خیلی خوش گذشت.
منم همینطور.
خب، شب بخیر.
شب بخیر.
میدونم فقط چند بار با هم بیرون رفتیم...
...ولی من همین الان سه تا نشونه یه زن عاشق رو نشون میدم.
نمیتونم از فکرش دربیام.
نمیتونم چیزی بخورم و یه عالمه لباس زیر جدید برای خودم خریدم.
باید یه دوست دختر براش پیدا کنیم تا باهاش حرف بزنه.
همین الان با ماریس تلفنی حرف زدم. آخر هفته آریزوناست.
چرا؟
گفت که از اون اتفاق اینقدر بهم ریخته...
...که مجبور شده پرواز کنه بره به آبگرم مورد علاقهاش.
تا از داخل یه حمام گِل، به آینده ازدواجمون فکر کنه.
خب، احتمالاً برای خانم کرین خوبه.
اریک فکر میکنه زمین خیلی آرامشبخش و اساسیه.
اریک، اریک، اریک! مگه هر چیزی باید همیشه درباره اریک باشه؟
نایلز، ممکنه پیشنهاد کنم وقتی ماریس برگشت...
...هردوتون یه مدتی رو صرف درمان فشرده زوج درمانی کنید؟
یه گروه رایخی هست... اوه، بله بله بله.
ببین، تنها چیزی که ماریس باید بدونه اینه که دوستش داری.
براش گل بخر.
وقتی برگشت، یه شام رمانتیک خوب براش آماده کن.
این برای اینکه هر زنی تو رو ببخشه کافیه.
واقعاً فکر میکنی این جواب میده؟ اگه نمیداد، تو اینجا نبودی.
خب، من حاضرم امتحان کنم اما غیرممکنه.
آشپزمون به نشانه همدردی با ماریس، ول کرد و رفت.
خب، من میتونم کمکت کنم یه چیزی آماده کنی.
من یه قرار دیرهنگام با اریک دارم... یه...
یه عمه پیر به اسم اریکا. ولی میتونم زودتر بیام.
و همه چیز رو تا وقتی خانم کرین میرسه آماده کنم.
خب.
ممنون، دافنه.
خب، به نظرت خانم کرین برای شام چی دوست داره؟
اوه، اوه، کاملاً دستت بازه.
فقط یادت باشه که نمیتونه صدفماهی بخوره.
مرغ، گوشت قرمز، چربیهای اشباع شده، نیتراتها.
No comments yet. Be the first to leave one.