Three Identical Strangers

Three Identical Strangers

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

Three Identical Strangers farsi 2018 720BlueRay
A Commentary by RyanHanife

Tags

720
Published on: 2018-12-08
Downloads: 39
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

وقتی به مردم قصه ام رو میگم

اونا باورش نمیکنن

فکر میکنم خودم هم باورش ندارم

اگه که کس دیگه ای میگفتش، اما خودم دارم میگم

و کاملا هم درسته، کلمه به کلمه ش

وقتی هم شروع میشه که به دنیا اومدم 56سال پیش

اما قصه واقعی وقتی شروع میشه که من 19 سالم بود

و رفتم به کالج

"از وقتی که تو رفتی"

سه غریبه یکسان

سال 1980بود روز اول مدرسه بود

تو کالج عمومی شهرستان سالیوان بالای کت اسکیلز

حدود 110 مایل با جایی که بزرگ شده بودم فاصله داشت

پس، من اونجا تنها میموندم

من قبلا این ماشین خیلی قدیمی رو داشتم یه ولوو بود

و ولوو 1970 بود

باهاش 130 هزار مایل هم رفته بودم

ماشین یه جورایی صورتی مانند بود و سقفش سبز بود

راستش اون ماشین به اسم فاحشه پیر شناخته می شد

اما یه فاحشه پیر منو به اینجا رسوند

سالیوان یه کالج عمومی بود

اونجا خبری از تحصیلات عالی طولانی مدت نبود

تو این ایستگاه بچه ها رو پیاده میکردن

من عصبی بودم من فقط به مدرسه رفته بودم

هیشکی رو نمیشناختم سال اولی بودم

من هیچوقت کاپیتان تیم فوتبال دبیرستان نبودم

پس من واقعا مشهور و محبوب نبودم

بعد من رفتم و سعی کردم اتاقم رو پیدا کنم

در همون لحظه همه این آدما اومدن سمت من

"و گفتن "سلام حالت چطوره؟

"تابستون چطور بود؟"

"برا من خوب بود برای تو چی؟" "عالی"

برای چی اونا از من درباره تابستونم میپرسیدن؟ من نمیدونم

همه خیلی خیلی با من دوستانه بودن

و اونا دیگه بیش از حد اینکارو میکردن

من منظورم فقط یه سلام ساده نیست

منظورم زدن پشت هم دیگه و بزن قدش و ایناس

و من بخاطر این یه کم سردرگم بودم

بخاطر اینکه هیچکس همچین استقبال گرمی رو

تو روز اول مدرسش نمیبینه

و دخترا منو میبوسیدن

اونم بوسه خیلی کامل و بهم میگفتن "خوشحالیم که برگشتی"

و منم میگفتم "ممنونم" و یا منم سلام میکردم

اما من اصلا قبلا اونجا نبودم و اونا رو نمیشناختم

این عجیب بود

و چیز دیگه ای که شنیدم دقیقا از پشت سرم بود

"خوش اومدی ادی"

"ادی حالت چطوره ادی خوبی؟"

من اینجوری بودم "اسم من ادی نیست" من نمیدونم

شما ها دارید از چی حرف میزنید من تازه اومدم اینجا

"معلومه ادی، تو خیلی شوخی"

تو خیلی خیلی خنده داری خیلی خنده دار

"من میگفتم "من ادی نیستم نمیدونم کی رو میگید

"خوش اومدی ادی" همه اینو میگفتن

و من بالاخره تونستم به اون اتاق لعنتی خودم برسم

هنوز یه دقیقه نگذشته بود که گفتم

"الان کی؟ دیگه کی میخواد بیاد ادی رو پیدا کنه؟"

من توی کالج بودم

سال قبل با ادی و میدونم

که اون به مدرسه برنگشته بود

همین که این یارو برگشت

من، من واقعا داشتم میلرزیدم

من.. خب رنگ از صورتم پریده بود

بخاطر اینکه من میدونستم اون دقیقا کپی اونه

همون پوزخند رو داشت، همون موها حتی همون رفتارها رو

اون دقیقا کپی اون بود

و من قیافه اون رو دیدم و گفتم

همینجور ایستاده بود

اولین چیزی که گفتم این بود "تورو به فرزند خوندگی گرفتن؟"

"هممم... و من گفتم "آره

من گفتم "تولد تو 12 جولایه؟" و اون گفت آره

"بعد گفتم "12 جولای 1961؟

"گفتم "خدای من "تو نمیتونی اینو باور کنی"

"گفتم که "تو یه برادر دوقلو داری. دوقلو

"خدای من"

"گفتم که "بامن بیا

و ما دوتا خودمون رو به زور توی این باجه تلفن جا کردیم

شونه به شونه و میدونی، مجبور بودیم

در باجه تلفن رو ببندیم

و من سعی میکردم که سکه رو بندازم تو

و اونا هم هی میوفتادن روی زمین

و بابی هم سکه ها رو برمیداشت

و اون به این یارو زنگ زد و گفت

"هی ادی نمیتونی اینو باور کنی"

"تو نمیتونی اینو باور کنی"

"ادی ادی تو اینو باور نمیکنی"

این یارو خیلی دیوونه تر از من شده بود

"ادی تو اینو باور نمیکنی"

بعد من گفتم "گوشی رو بده به من"

"بعد من گفتم "سلام ادی "بله"

"اما اون صدای من بود که گفت "بله

"بعد من گفتم "سلام ادی اسم من رابرت شافرانه

"و من این آدما رو دیدم و میدونی"

"که میگم من تو ام"

"و اون گفت "آره منم یه سری تماس ها داشتم

"گفتم "تو به فرزند خواندگی گرفته شدی؟ "گفت که "آره

و گفتم که تاریخ تولد تو کیه؟

"12جولای"

"و من گفتم "میدونی اسم کارگزاری چی بوده؟

"و اون گفت "نه صبر کن

"و شنیدم که گفت "مامان

و بعد برگشت و گفت "خدمات لوییز وایز"

بعضی وقتا که شما رویا میبنید

میگید که این نمیتونه واقعی باشه این نمیتونه واقعی باشه

اما میدونی هیچی نیست که بتونی جلوش رو بگیری

،شروعش کنی، جلوشو بگیری فقط مجبوری باهاش بری

و این کاری بود که من کردم

من فقط میخواستم ببینم بعدش چی میشه

بعد من گفتم بزن بریم، بزن بریم ال آی

بعد ما رفتیم توی فاحشه پیر

و حدودای 9 شب بود

و حدودا دوساعت رانندگی داشت

و ما داشتیم توی جاده شماره 17 میرفتیم

ما حدودا 100 مایل در ساعت میرفتیم یا حتی بیشتر

ما داشتیم با سرعت میرفتیم

ما داشتیم با حداکثر سرعت ماشین میرفتیم

ماشین داشت میلرزید

و پلیس راه نیویورک ما رو به کنار کشید

و بعد که من شیشه رو پایین آوردم یه پلیس خیلی گنده بود

با یه عینک آفتابی حتی تو اون وقت شب

و یه کلاه بزرگ

اون گفت "من تو رو تو محدوده 50 تا با سرعت 88 "گرفتم

"پسرم بهتره دلیل خوبی داشته باشی"

و من اینجوری بودم

"جناب سروان جدا اینو باور نمیکنی"

ما دوتا داشتیم سر اون فریاد میکشیدیم

"تو، تو نمیدونی که"

"این، این یه برادر دو قلو داره"

"اونو به فرزندخواندگی گرفته شده و داریم میریم "..لانگ آیلند تا به ملاقات

و، و ،و اونم میگفت "آره میدونی"

"بیا، بیا اینم جریمه شما، سفر خوبی داشته باشید"

و ما رفتیم سمت لانگ آیلند

خب ما به آنجا رسیدیم

اما نصفه شب بود

و اونجا خیلی منطقه ساکتی بود

خب ما از ماشین اومدیم بیرون

و از یه راه کوچیک رفتیم سمت خونه

و چراغا تو خونه روشن بود

و من رسیدم و در زدم

و وقتی رسیدم تا در بزنم در باز شد

و من اون ور بودم

چشمای اون عین من بود و چشمای من عین اون

و این درست بود

اونا دقیقا شبیه هم بودن

اونا دقیقا کپی همدیگه بودن

و دیگه هیچ شکی نداشتم که اونا دوقلو هستن

"اون گفت "خدای من "من گفتم "خدای من

"اون گفت "جل‌الخالق "منم گفتم "جل‌الخالق

...اونا بهم نگاه کردن و بعد هم یهو

هربار که بابی سرشو تکون میداد ادی هم همینکارو میکرد

و هربار که ادی تکون میداد بابی هم تکون میداد

مثل، مثل اینکه اونا دوتا عین آینه بودن

این واقعا یه چیز عجیب بود

مثل این بود که دنیا جلوی چشمام تار شده بود

و فقط من و ادی بودیم

و من تو اتاق خبر بودم، وسط یه روز شلوغ کاری

ما یه تماس از یه نفر دریافت کردیم

که میگفت یه قصه شگفت انگیز برای ما داره

و ما نمیتونیم اینو باور کنیم

اولین واکنش من این بود "این یه شوخیه"

بعد من به خبرنگارمون گفتم من میخوام یه هواپیما اجاره کنم

تو اون روزها ما پول کافی برای این کار داشتیم

"میخوام یه هواپیما اجازه کنم و اون دوتا بچه "رو از نزدیک ببینم

"یا اینکه باورش نمیکنم"

ما خبرنگار را با پرواز به کالج عمومی سالیوان فرستادیم

و اون به من زنگ زد و گفت "هویی، این واقعا درسته"

"و یادم میاد که گفتم "خدای من این یه قصه عالیه

"این یه قصه به یاد موندنی و دلگرم کننده س"

و قصه به مرور از جالب به عالی تبدیل شد، خب

از جالب به عالی و شگفت انگیز

من تو مترو نیویورک بودم

تازه شب شده بود

یه مطلب میخوندم درباره اینکه دوتا پسر همدیگه رو پیدا کرده بودن

اونا یه دوقلو بودن که تو بدو تولد از هم جدا شده بودن

و همدیگه رو پیدا کرده بودن

تو کالج عمومی سالیوان

هیچ عکسی نبود ولی قصه خیلی قشنگی بود

من اومدم خونه و خوابیدم

مامانم اومد تو اتاق

"و گفت "پاشو پاشو باید یه چیزی رو نشونت بدم

و به من یه روزنامه رو نشون داد

با یه تصویر از دوتا پسر

و من واقعا تمرکز کردم و به عکس دقت کردم

"و گفتم "این دیوید عه؟

"و اون گفت "نه ولی به دستاش نگاه کن

"و من گفتم "یا خدا این خیلی شگفت انگیزه

یه تصویر تو روزنامه بود از دوتا پسر

تو صفحه اول و برداشتم و نگاهش کردم

و وقتی بهش نگاه کردم

و واقعا جا خوردم

بخاطر اینکه اون دو نفر تو عکس دقیقا، دقیقا

مثل، مثل رفیق من دیوید بودن دقیقتر بهش نگاه کردم

و حتی این شباهت فقط از لحاظ ظاهری نبود

دقیقا حتی گرفتن دست هاشون هم مثل هم بود

اونا دستای بزرگ و گوشتی داشتن که دیوید هم دقیقا همینطور بود

اون دستا شبیه دستای بازیکنای بیسبال بودن

و وقتی که من دستا رو دیدم مطمئن بودم که اون دیویده

یه روز عادی بود

رفتم مدرسه و اتفاق دوستم آلن رو دیدم

"اون گفت "دیوید به این یه نگاهی بنداز

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left