The first 53 lines.
«+زوتوپیا»
«قسمت چهارم: پدر"خوانده"ی عروس»
بیاین جشن بگیریم. من عاشق مهمونیام
وای چهقدر پنیر
چه پنیرهای خاص و خفنی
خدایا! مورتی! بشین سرجات
...من عاشق
دیدن خوشحالی دخترم موجب دلگرمیمه
...در حالی که در جمع دوستان
...خانواده
و مردممون هستیم
اما اوضاع همیشه به این منوال نبود
تصور کنید
....کشور قدیممون. سال هزار و نهصد
اصلا زمانش اهمیتی نداره
من و مادرجون جز اولین کسایی بودیم که رهسپار دنیای جدید شدیم
خدانگهدار
...با وعدهی بنای جامعهای قوی و مستحکم
میفرستیم دنبالتون
و آیندهای روشن...
سفر پرخطری بود
مادرجون
صد البته که چنین شهر بزرگی میتونست فرصتهای بسیاری در اختیارمون قرار بده
اما فقط دردسرها و مشکلات بزرگی رو بر سر راه ما موجوادت کوچک قرار داد
مشخصا «زوتوپیا» برای همه مناسب نبود
ما هم جایی مستقر شدیم و کارمون رو شروع کردیم
مادرجون تو آشپزخونهی خودمون یه قنادی راه انداخت
من هم کمکش میکردم
پیک قنادی بودم
مراقب باش
« ما را در تلگرام، اینستاگرام و توئیتر دنبال کنید » @NightMovie_Co
کوچیک و ریزه بودن خودش به اندازه کافی شر و دردسر داشت
اما اتفاقاتی در زوتوپیا در جریان بود که روحمون هم ازش خبر نداشت
حرکت کنیم
زندگی پستانداران کوچیک خیلی سخت میگذشت
عزیز دلم، بزرگی قلبته که مهمه
...با این دوچرخه - مادرجون -
دیگه هرگز حس کوچیک بودن بهت دست نمیده
عاشق دوچرخهم بودم
«مترجم: عاطفه بدوی» Atefeh Badavi
وای پسر. از طرف من از مادرجونت تشکر کن
داشتیم سرو سامون میگرفتیم
و به لطف قنادی مادرجون
کمکم حس کردیم ما هم جایی توی زوتوپیا داریم
عاشق این یکیام
مرسی
خوش بگذره
با کسایی دوست شدیم که اصلا فکرش رو هم نمیکردیم
ممنونم
داشتیم تو این دنیای جدید جا میافتادیم
خوشحال و خرم بودیم
اومدن. فرار کنین
کجا با این عجله؟
No comments yet. Be the first to leave one.