The first 200 lines.
: کـــــاری از : "Mohammad.s" ♥☹
"انجمن جغرافی دانان بریتانیای کبیر"
"دارکست پرو"
حیات وحشی ناشناخته ، که تا به حال در اعماق رازها دفن شده بود
... من توسط همکار جغرافی دانـــــم ، ترغیب شدم تا
... خانه گرم و نرم و خانواده ام رو ترک کنم
و بر فراز یک سفر اکتشافی گام بردارم
من سبک سفر میکنم . فقط وسایل ضروری رو حمل میکنم
نقشه ، جیره غذایی ، ساعت ساده و پیانو مسافرتی -
و در نهایت ، در اعماق اینجا ، یک چیز خارق العاده ای کشف کردم
گونه ای ناشناخته از یک خرس -
وقتشــــه که این نمونه رو برای موزه جمع کنــــم
فکر کردم دیگه کارم تمومه ، غزل خداحافظی رو خوندم
ولی "خرســـــه " جونـــــم رو نجات داد _
اون من رو به داخل جنگل برد تا دنیای خودش رو به من نشون بده
و هنگام بازگشت ، من اون رو به خودمون (انسانها) معرفی کردم
" اون ... اون "تلسکوپــــــه . اون " تلسکوپ " پدر بزرگ منه
اوه ، مراقب اون باش
اون "صابونـــــه " . فکر نکم بــخوای بخوریش
ببــیـن اینجا چی داریم ، چرا این رو امتحان نمیکنی ؟ این "مربای نارنج"ـــــه
روی "نان توست" میمالیش ، داخل ساندویج میزاری ، یا
یا می تونی اون رو بنوشی . نـــوش جون
اینجا "لندن"ــــه . جایی که من ازش اومدم
. لن - دن
! خدای من
حالا این کلمات رو تلفظ کن
دراین مدت ، من با این خرسها دوست شدم ، حتی واسشون اسم هم گذاشتم
اســــم مادرم رو روی خرس ماده گذاشتم
و اسم بوکسوری رو که فقط یه بار توی بار دیده بودمش ، روی خرس نر گذاشتم
ولی دیگه وقتش رسیده بود که پیش - همسر و دخترم برگردم
و اکتشافاتم رو با مردم دنیا در میان بزارم
"خداحافظ "لوسی" . خداحافظ "پاستوزو
و اگه یه وقت تصمیم داشتید به "لندن" بیایین ، مطمئن باشید یه خوش امدگویی گرم در انتظار شماست
من خیلی چیزها از این خرس ها یاد گرفتم
ولی در عجــبــم که ، اونها هم از من یه چیزهایی یاد گرفتــن
چندین سال بعد
"مربای نارنج"
اونها رسیدن . رسیدن ! بالاخره رسیدن
! عمه لوسی -
! عمو پاستوزو
اصلا نمی تونین حدس بزنید ... چیییییی -
" پــــدیــــنــــگــتـــون"
صیح بخیر ، عمه لوسی
! صبح بخیر کوچولوی اتیش پاره من
چی باعث شده مثل " بلای طبیعی " بیای توو ؟
ولی عمو پاستوزو ... اونها رسیدن
روز مربای نارنج ــــه
"روز مربای نارنج"
! اوه ، این بهم بیشتر میاد . روز مربای نارنج -
! هردو تایی تون ، اروم باشید -
لازم نیست عجله کنید -
! حالا اون بالا ، مراقب باش -
! و اون پنجه هات رو هم از کلاهم دور نگهدار -
! باشه -
"مربای نارنج"
فقط یک ساندویچ مربای نارنج ، دربردارنده - ... تمامی ویتامینها و مواد معدنی هستش
که یک خرس در طول روز به اونها نیاز نیاز داره ...
! فوق العادست - ! هممممم -
دست پخت عمه لوسی ات ، حتی از مال "کاشف" هم بهتره
یادمون باشه وقتی رفتیم لندن ، یه کوزه از این براش ببریم
لندن!؟
نگران این نمیشم ! ما 40 ساله داریم راجع به این سفر حرف میزنیم
بالاخره یه روز می ریم ، پاستوزو
... ولی چرا میخواین برین یه جای دیگه
در حالیکه ما توو بهتربن جای دنیا زندگی می کنیم-
! واییییی
! یوووو - هووووو -
! خدای من
! فکر کنم بهت گفتم که مراقب باش -
! و کلاهم رو پس بده -
... باشه ، عمو ، اما - اما نداره -
! دیگه وقتشه یه کم اینجا بهم احترام گذاشته بشه
! شرم اوره -
ولی خوش مزه ســـت -
. توصیه دوستانه " برای اتباع خارجی لندن" "درس سوم"
هنگام غروب ـــه . و شما در خیابان با یک غریبه برخورد می کنید
مودبانه با او احوالپرسی کنید- عصر بخیر -
برای پیش بردن مکالمه ، راجع به اب و هوا صحبت کنید
هوا خیلی بارونیــــه ، اینطور نیست ؟
در حقیقت : مردم لندن ، 107 روش برای ... گفتن "بارانی بودن هوا"
می تونم آخرین ساندویج رو بخورم ؟ - ! نه ، بهش احتیاج دارم -
یک خرس باهوش ، همیشه یه ساندویچ مربای نارنج ، داخل کلاهش نگه می داره
برای موارد ضروری
از این قوانین ساده پیروی کنید ، آنگاه همیشه احساس خواهید کرد که لندن خانه خود شماست
عمه لوسی ؟ - ! زمین لرزه -
! برید به پناهگاه -
! وای
! عمه لوسی - به رفتن ادامه بده -
حالتون خوبه ؟
! عمو پاستوزو
! عمو پاستوزو
! بیا پایین
! عمو پاستوزو ؟
پاستوزو ؟
! عمو پاستوزو ؟
عمه لوسی -
حالا باید چیکار کنیم ؟ -
تا رسیدن به لندن ، زیاد آفتابی نشو
ولی ... شما نمیایـــن ؟
من پیرتر و خسته تر از اونیـم که بـخوام به دور دورها بــرم
خب ، پس ، می خوایــن چبکار کنیــن ؟
اوه ، نگران من نباش
من جام توو خونه سالمندان خرسها امــنه
ولی تو هنوز خیلی جــوونی
تو باید یه خونه جدید پیدا کنی . در لندن
. ولی ... ولی من که کسی رو اونجا نــمی شناسم اگه اونها از خرسـها خوششون نیـاد چی ؟
می دونی ، یه زمانی در کشور "کاشــف" یه جنگ رخ داده بود
هزاران نفر از کودکان ، به خاطر امنیتشون به دور دست فرستاده شدند
و با برچسب هایی دور گردنشون ، در ایستگاه راه اهن رها شدند
و خانواده های ناشناس اونها رو برداشتند و مثل بچه های خودشون به اونها عشق ورزیدند
اونها فراموش نکردند که چطوری با یک غریبه رفتار بـکنن
. حالا مراقب خودت باش عزیزم . یادت باشه مـؤدبانـه رفتار کنی
. و از خطر دور بـمون
! اوه
! باشه ، الان حلش میکنم -
میـندازمش پایین
سلام ، حالتون چطوره ؟ -
! لندن
! اوه . درسته ، اره . رقتار مؤدبانه . برو که رفتیم
صبح بخیر شهر ، خیلی بارونیــه ، اینطور نیست ؟
! عجیبه
چه خبرا . من فقط دارم دنبال ... یه خونه می گردم . و من
سلام ؟
... ببخشید
آیا کسی می دونه ... کسی میدونه من چطور می تونم یه خونه واسه خودم پیدا کنم
کسی نبود ؟
یاداوری میشود مسافران ، در تمام مدت وسایل خود را نزد خود نگاه دارند
اشیاء بدون صاحب برده خواهند شد و و امکان انهدام انها وجود دارد
اوه ، عزبز
اوه ، سلام
گرسنه ای ؟
منم همینطور
ولی این تنها چیزیه که برام باقی مونده و راستش برای موارد ضروریـــه
اوه ، بیا بگیر
اه ، درسته ، دارم میبینم چه گندی زدم
برید ، مورد همه تــون نمی تونه اضطراری باشه
خواهشا ، میشه همتون ازم دور شید ؟ من باید با وقار به نظر بیام
خیلی خسته کننده بود - خیلی ببخشید که همچین حسی داری -
ولی این هفته ، نوبت من بود که انتخاب کنم و به شخصه از تجربه"ویکتوریا وول" لذت بردم
حداقل بعنوان خانواده ، وقتمون رو کنار همدیگه گذروندیم
و چیزای زیادی راجع به پشم یاد گرفتیم - بهت خوش گذشت ، پوکی من ؟ -
اسم من "جودی ـــه " . اره خوب بود ولی تا موقعی که تو پریدی توو دریاچه
اون یه حوضچه حموم ـــه . به نظرت باید چیکار میکردیم ؟
! نباید لخت می شدی - ! خب ، لباسهام رو فراموش کرده بودم-
جاناتان ، اونجوری نپر
هفت درصد از حوادث دوران کودکی ، با پریدن شروع می شه
... اگه قرار باشه من فضانورد بشم - نه خیر ، قرار نیست -
تو می تونی هرچی دلت خواست بشی ، بادوم زمینی
! اوه ، خطر غریبه - چی ؟ -
چشماتون رو بدوزین پایین . یه نوع خرس اونجاست
احتمالا داره یه چیزی می فروشه - عصر بخیر -
نه ، ممنون
اوه ، عزیز
حتما کار اشتباهی کردم
سلام
! مری
. اوه . سلام
با میله پله ها اومدین پایین ، نه ؟
... اوووم
. اره
! مامان -
امیدوارم از این سوال من ناراحت نشی ، ولی تو نباید الان خونه باشی ؟
اوه ، بله ، باید باشم ... ولی نمی تونم یه خونه پیدا کنم
پدر و مادرت کجان ؟ - وفتی بچه بودم ، اونها مردن -
شروع شد - تنها کسی که برام باقی مونده ، عممه
و کجاست ؟- "دارکست پرو -
توی خونه سالمندان خرسها - اره جون خودت -
چطور اومدی اینجا ؟
-توی بک قایق نجات قایم شده بودم - چه باحال
و مربای نارنج می خوردم . شما خرسی می شناسی که مربای نارنج دوست داشته باشه
من حتی نمی دونستم خرسها می تونن حرف بزنن
خب من خرس خیلی نادری هستم
از گونه ما خیلی باقی نمونده
خب ، حالا میخوای چیکار کنی ؟
خب ، فکر کنم احتمالا اونجا ، داخل سطل بخوابم
... به این میگن روحبه . حالا هرچی
-! پدر - می خوای ما هم کمکت کنیم ؟
اوه ، بله ، لطفا البته اگه مطمئنید براتون دردسر نمیشه !؟
البته که نه . مگه نه عزیزم ؟
اصلا
-اوه اره ، خیلی خوشمزه است -... خیلی
- اسمت چیه ؟ - هممم؟
-اصلا خرسها اسم دارن ؟ - البته که داریم
... اسم من
ببخشید ؟
درسته
- خب شروع کن - همم؟
تو هم امتحان کن
! با پشت گلو
!اقای براون ، خیلی بی ادبانه بود
!اوه ، بالاخره تموم شدی
اوه ، صبر کن منم بیام
.کسی میاد که اون رو بره؟
همه رفتن . باید همراه ما بیاد
- امکان نداره - پدر
- تو دخالت نکن - اون مایه خجالته
ما نمی تونیم همینجا ولش کنیم
. می تونیم . ما که مسئول اون نیستیم
. اون یه خرس جوونه که به کمک ما احتیاج داره , هنری
فقط واسه یک شب . تا وقتی که بتونیم ادامهای درستی رو واسه مراقبت ازش پیدا کنیم
No comments yet. Be the first to leave one.