The first 192 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
- آنچه گذشت... - بیا اینجا
نه!
«دانستن بهایی داره»؟
بهخاطر ما جیم رو کشت
«اَنگکویی»
یعنی «به یاد بیار»
این بچهها مدام صداتون میکنن تا کمکشون کنید
- چطور؟ - دارم روش کار میکنم
جولی و ایتن
نمیدونم چطور، اما یه راه پیدا میکنم
که مراقبشون باشم و در امان نگهشون دارم
- دیگه نمیخوام اینجا باشم! - ایتن!
تو چیکار کردی؟ چرا برنگشت؟
- من هیچ کاری نکردم - دروغ میگی!
بابا رو میخوام!
ایتن
شبی که رسیدیم اینجا، یه خواب دیدی
- دریاچهٔ اشکها؟ - اینجاست
و باید پیداش کنی
ایتن بهش میگه «داستانگردی»
حتی اگه بد به نظر رسید، یهکم بهم وقت بده
بابا!
رندال!
گرفتمت
نگاهم کن
خداوندا، در این جای تاریک از ما محافظت کن
کنار بستر پدرم بایست
و بگذار با عشق تو، سالم و تازه بیدار شود
پدرم مرد
با بوید دربارهٔ خاکسپاری حرف میزنم
اگه مردم بفهمن تو چهکار کردی...
کمک! نه!
چنین چیزی میتونه اینجا رو از هم بپاشه
میگی چشمت رو از دست دادی
وقتی داشتی به فاطیما کمک میکردی
هی! وایسا!
آدم خوبیام و سزاوار اینجا نیستم
نوار میخدار رو بیار
- دارم از اینجا میرم - راه خروجی وجود نداره!
چه مرگته؟
من... یکی از اونها رو به دنیا آوردم
بابا، بهش بگو منظورت این نیست
همونیه که من کشتم
به همهتون گفتم یه چیزی توی شکممه
ببخشید
اشکالی نداره، میرم کنار
نه، لازم نیست...
لازم نیست بری
فقط اومدم یه لیوان آب بخورم
بوید گفت اگه مردم بفهمن چه اتفاقی افتاده...
میدونم
بهتره حرفهامون رو با هم هماهنگ کنیم
حالت خوبه؟
مطمئن نیستم سزاوار خوببودن باشم
الگین، نمیخوام ازت متنفر باشم
اینجا از هردومون سوءاستفاده کرد
هیچکدوممون دیگه مثل قبل نمیشیم
درسته؟
نه، نمیشیم
برای یه کاری به کمکت احتیاج دارم
ابی! وایسا!
نه!
اوه
لعنتی
میخوای بگی دیروز اون چه وضعی بود؟
راستش نه
این جواب کافی نیست
میخوای چی بگم؟
میخوام بگی
دیگه کنترل خودت رو از دست نمیدی
و جون مردم رو به خطر نمیاندازی
دیروز شانس آوردی، میفهمی؟
اگه کریستی آسیب میدید، الان من و تو
یه جور دیگه با هم حرف میزدیم
هرکسی که دیروز دیدی
من نبودم، باشه؟
اصلاً نمیخوام اینجا باشم
خوبه، داریم روی این کار میکنیم
میدونی
کریستی دیروز گفت دهها نفر رو دیده
که دهها نقشه برای فرار از اینجا داشتن
فقط یه وجه مشترک داشتن
میدونی چی؟
همهشون مردن
آره
خب...
این بار فرق داره
احتمالاً اونها هم همین فکر رو میکردن
میشه یه گلوله بهم بدی؟
فقط یکی لازم دارم
میرم توی جنگل و...
نگران نباش، حتی لازم نیست جمعش کنی
سوفیا؟
چندتا از وسایل ماشین پدرت رو آوردم
ممنون
الان میبریمش برای مراسم
میشه یه لحظه باهاش خداحافظی کنم؟
آره، حتماً
وقتی آماده شدی، بیرون منتظریم
باشه
سرگرمکننده بودی
نمیتونستم بدون یه یادگاری ازت خداحافظی کنم
لعنتی!
لعنت
- جید - چی؟
بگو یه چیزی پیدا کردی
به نظرت انگار چیزی پیدا کردم؟
من...
باشه
همهش این توئه
میدونم این توئه
چیزهای بیشتری هست که باید بفهمیم، اما...
نمیتونم... به درک
اسید نداری، نه؟
چی؟
الاسدی، گوش کن
هنری گفت میراندا شروع کرد اینجا رو دیدن
بعد از یه سفر با اسید
که با توجه به...
نحوهٔ ذخیرهشدن خاطره توی مغز منطقیه
اگه برای اون جواب داده، ممکنه برای من هم جواب بده
باشه، یه نفس بکش
نفس بکش
اگه حق با تو باشه و هرچی لازم داریم توی مغزته
آخرین چیزی که میخوایم اینه که مغزت رو بههم بریزی
یهکم وقت بده
بعد از مراسم برگرد سراغش
باشه، من به مراسم نمیام
باور کن کسی نبودم رو حس نمیکنه
بهترین کاری که میتونم برای تابیتا
و همهٔ آدمهای اینجا بکنم
اینکه راه بازکردن هرچی این تو قفل شده رو پیدا کنم
چطور؟
نمیدونم
هی، جید
مواظب باش
اون پیام روی دیوار اصطبل شوخی نداشت
هر جوابی که پیدا کنی
نمیدونیم چه بهایی داره
حالت خوبه؟
اندازهام نیست
عزیزم، ببخشید
تنها چیزی بود که توی انباری پیدا کردم
اگه نمیخوای، لازم نیست بپوشیش
باید بپوشم
توی مراسم پدربزرگ
بابا گفت مرد برای احترام کتوشلوار میپوشه
خیلی خوشتیپ شدی
بریم
روزهایی مثل امروز...
آسون نیستن
نمیخوام اینجا بایستم...
و سعی کنم بهتون بگم...
- بوید؟ - فقط...
باید یه چیزی بخوری
گرسنه نیستم
سلام
سلام، ویکتور
خب...
اوه
وقتی بچه بودم، نقاشی میکشیدم
تا نقاشیها یادشون بمونه
این برای توئه
خیلی قشنگه، ویکتور، خیلی ممنون
میتونم با ویکتور برم عمارت کلونی؟
نه، امروز نه
خواهش میکنم
نمیخوام اینجا باشم
برای تو اشکالی نداره؟
آره
باشه
مواظب خودت باش
قول میدم نذارم اتفاقی براش بیفته
باشه
بیا، این رو بخور
باکتا هم داره یه چیزی برات درست میکنه
تا حالا همچین اتفاقی افتاده؟
منظورم... کلاغهاست
نه
وقتی آدمها درخت رو میبینن، کلاغها هم هستن
اما این یکی جدید بود
از کی اوضاع اینطوری شد؟
منظورت چیه؟
سارا، همون دختری که برای عینکم کمک کرد، گفت...
بعد از اینکه کلانتر بوید طلسمها رو پیدا کرد
مدت زیادی مردم در امان بودن
از کی تغییر کرد؟
خب...
فکر کنم...
همون حوالی شبی بود که بابام مرد
شب قبلش خانوادهٔ پرت رو از دست داده بودیم
No comments yet. Be the first to leave one.