The first 200 lines.
برای ۲۷۰ هزار سال، گونه ما، هومو ساپینس
در جهانی زندگی میکرد که انسانهای دیگری هم در آن ساکن بودند.
ما به شکار و جمعآوری غذا میپرداختیم
در کنار بسیاری از خویشاوندان انسانی خودمان.
اما یکییکی ما از آنها بیشتر دوام آوردیم
و به صورت دستههای کوچک کوچنشین در سراسر سیاره پراکنده شدیم
تا اینکه تقریباً به هر گوشه از کره زمین رسیدیم.
اما یک خشکی بزرگ هنوز از دسترس ما دور بود.
قاره آمریکا.
با ورود به این دنیای جدید، با شکارچیان درنده روبرو میشدیم
و غولهای عظیمالجثه.
غرش ماموتها
اما اینکه چطور با این چالشها روبرو شدیم
و راههایی که شروع به رام کردن طبیعت کردیم
در سفرمان از طریق قاره آمریکا
ما را در مسیری قرار داد که امروزه زندگی میکنیم.
این فصلی از داستان ماست
که در یکی از سردترین و خطرناکترین دورانها آغاز میشود
که انسانها تاکنون تجربه کردهاند.
در اوج آخرین عصر یخبندان
زمانی که سطح دریاها پایینتر از امروز بود
مردم از شرق آسیا در حال پراکنده شدن بودند
به مکانی که دیگر وجود ندارد.
یک پل خشکی عظیم به نام برینگیا.
باد زوزه میکشد
و در این شمال یخزده
گروههای کوچک مسافران، پیوسته به سمت شرق پراکنده میشدند
و خود را در حال قدم گذاشتن به سرزمینی جدید یافتند.
اگر از شما خواسته شود که در ذهن خود مجسم کنید
دنیایی جادویی، دستنخورده و بکر
چیزی شبیه به این را تصور میکنید.
ساحل شمال غربی قاره آمریکا نفس را در سینه حبس میکند.
ما دقیقاً نمیدانیم انسانها چه زمانی برای اولین بار به آمریکای شمالی رسیدند
اما بسیاری از باستانشناسان معتقدند
این اتفاق حدود ۲۰ هزار سال پیش رخ داده است.
زمانی که اینجا مکانی چالشبرانگیز برای زندگی بوده است.
آنها در یکی از سردترین لحظاتی که هومو ساپینس تاکنون تجربه کرده بود، اینجا بودند.
و چشمانداز بسیار متفاوت به نظر میرسید.
درختان بسیار کمی وجود داشت.
و، تا چشم کار میکرد
صخرههای یخزده و بایر به چشم میخورد.
آنها میدانستند چطور زنده بمانند
در سرزمینهای بایر برینگیا که از آنجا آمده بودند.
اما محیط جدیدشان از چند جهت حیاتی متفاوت بود.
نیمه شمالی این قاره
پوشیده از یک ورقه یخی عظیم و سر به فلک کشیده بود.
از اینجا در شمال غرب
این دیوار یخی، مسیرها را به سمت اعماق خشکی مسدود میکرد
و مردم را عمدتاً به سرزمینهای بدون یخ نزدیکتر به ساحل محدود میکرد.
امواج به صخره میکوبند
تمام آنچه از زمان حضور آنها در اینجا باقی مانده
رد پا، ابزارهای سنگی و استخوانهای حیوانات است.
حالا، میدانیم که آنها گاهی اوقات فک شکار میکردند
ماهی میخوردند
پرندگان دریایی میخوردند، اگر میتوانستند آنها را بگیرند.
مرغان دریایی جیغ میکشند
تنها خردهشواهد ناچیزی باقی مانده است
صدای کلیک پروژکتور اسلاید
که سرنخهایی از نحوه بقای آنها به دست میدهد.
و در حالی که این ساحل شمال غربی
غذای پایداری اما محدود برای آنها فراهم میکرد
باریکه زمین بین ساحل و ورقههای یخ
فرصتهای جدیدی برای یافتن غذا نوید میداد
اما خطرات جدید و غیرمنتظرهای را نیز در خود پنهان کرده بود.
اوه!
این یک شکارچی منقرضشده است
و در آن زمان در این بخشهای شمال غرب پرسه میزده است
زمانی که اولین انسانها به قاره آمریکا رسیدند.
و در واقع به آن خرس پوزه کوتاه میگویند.
و هیچ چیزی در این خرس کوتاه نیست.
وقتی روی پاهای عقبش میایستاد
حدود ۱۱، ۱۲ فوت قد داشت.
یعنی تقریباً چهار متر.
و به این ترتیب، خرس گریزلی در مقایسه با آن
واقعاً تا حدی قابل کنترل به نظر میرسید.
و بعد، به این دندانها نگاه کنید، به این دندانهای نیش نگاه کنید.
چیزی که کابوسها از آن ساخته میشوند.
و وقتی با انسانها برخورد میکرد
حتماً کاملاً وحشتناک بوده است.
و درست مثل آن انسانها
این خرسها نیز گرسنه بودند.
اما انسانهای اولیه شمال غرب
از هیولاهایی که در این سرزمین پرسه میزدند فرار نکردند.
در عوض، به نظر میرسد که آنها به حالت تهاجمی عمل کردند.
نشانههای شجاعت آنها در غارهایی در امتداد ساحل کانادا باقی مانده است.
در اینجا، باستانشناسان در لایههای گلآلود زمان به جستجو میپردازند
تا درباره خطراتی که این انسانهای اولیه برای بقا به جان خریدند، اطلاعات بیشتری به دست آورند.
میدانید، وقتی مردم درباره باستانشناسی صحبت میکنند؟ بله.
در اعماق یک غار، حفاری در گل و لای
است... این کار سختی است.
یکی از چیزهایی که یافت شده
در تعدادی از غارهای ساحل شمال غربی
این است که... سرنیزههایی در کنار استخوانهای خرس پیدا شده است.
بله. و قدمت اینها به ۱۳ هزار سال پیش برمیگردد. اوم.
پس آیا این یکی از آن سرنیزههاست؟
این یک تکه از یک سرنیزه است
که در غاری نه چندان دور از اینجا پیدا شده است. بله.
ما یک استخوان در دیواره این واحد کشف کردهایم.
و، ار... ۲۰ سانتیمتر زیر سطح است.
و، ار... پس من آن را بیرون میکشم و میبینیم که حرکت میکند یا نه. بسیار خب.
و نمیدونیم این چه گونهای هست یا چه تکه استخونیه؟
اِ... اینجا به اندازه کافی نیست که مطمئن باشیم. آره.
اما قطعاً یه پستاندار نسبتاً بزرگه. اوه، نگاه کن!
اوه، تموم نمیشه. (میخندند)
فقط مطمئن شو که سر بخوره بیاد بیرون.
آه، این یه دندهست، نه؟ هست؟ شبیه یه دندهست. آره. آره.
پس اون میتونه یه دنده خرس باشه.
به احتمال زیاد همینه، چون خیلی محکم و قویه.
چقدر شگفتانگیز.
فکر میکنی مال چه سنی باشه؟
خب، ما چند نمونه دیگه از بالای جایی که این استخون هست داریم. آره.
و جوابشون اومده اِ... حدوداً ۱۴ هزار سال قدمت دارن.
اوکی. پس قدیمیه. پس میتونه همسن یا حتی قدیمیتر باشه. آره.
میدونید، یکی از شگفتانگیزترین چیزها درباره باستانشناسی اینه
که گاهی وقتا یه چیزی رو کشف میکنید
که هزاران ساله نور روز رو ندیده.
و در این مورد خب، شاید ۱۴ هزار سال.
خب، ما علاقهمندیم بدونیم خرسها در گذشته کجا شکار میشدند.
و تو زمستون،
وقتی که... منابع زیادی در دسترس نیست
و مردم یه خورده گرسنه هستن،
دونستن اینکه کجا یه لانه خرس هست، خیلی ارزشمنده.
چون میتونی بری اونجا و خرس رو از بین ببری.
کلی گوشت، پوست و همچنین استخون خواهی داشت.
یه نظریه درباره نحوه شکار خرسها
اینه که باید فوقالعاده نزدیک میشدند.
اساساً، یک شکارچی با گروهی به غاری میرفت
خرس رو با دود از غار بیرون میکشید
و اون خرس رو تحریک میکرد که به یک شکارچی تنها حمله کنه.
اون شکارچی مسلح به یه نیزه محکمکننده بود.
خرس میاومد اِ... شکارچی رو تو یه آغوش خرسی میگرفت،
که کار رایجی بود که انجام میدادن. آره.
و ایده این بود که خرس اون شکارچی رو میگرفت
و اِ... اساساً یه له شدگی حسابی بهش میداد.
شکارچی، همزمان نیزه رو روی زمین ثابت میکرد
و اون رو به سمت قلب خرس نشونه میگرفت.
و بنابراین اساساً خرس اِ... اوه
شکارچی و نیزه رو تو آغوش خرسی میگرفت،
و با این کار خودش رو از قلب زخمی میکرد.
یک شکار خرس موفق میتونست به معنای غذا برای تمام زمستون باشه.
اما هر شکارچی زنده نمیموند.
این قالب استخوانی مسنترین بالغیه
که در امتداد این ساحل پیدا شده. اونا ۱۰ هزار سال پیش متولد شدند.
و به این فرد یه اسم داده شده - شوکا کاآ.
و چیزای زیادی هست که ما درباره این شخص نمیدونیم.
ما از زندگی خانوادگیشون اطلاعی نداریم.
نمیدونیم بچه داشتن یا نه.
اما نکته شگفتانگیز درباره استخوانها اینه
که اگه بدونی چطور بخونیشون، میتونن داستانی رو تعریف کنن.
ما میدونیم که این فرد مذکر بوده.
اینو از ویژگیهای مختلفی میتونیم تشخیص بدیم،
مثل چهارگوش بودن چونه اینجا،
مثل پشت فک پایین،
مثل زاویه اینجا روی لگن.
در یه زن، معمولاً انتظار میره اون زاویه خیلی پهنتر باشه.
و یه جورایی غمانگیزه،
چون میتونید یه داستان کاملاً غمانگیز رو هم از استخوانها بفهمید.
اگه اینجا رو نگاه کنید،
این یه زخم سوراخکنندهست،
و کاملاً با دندون نیش یه خرس مطابقت داره.
و بنابراین ما فکر میکنیم که این فرد احتمالاً به این دلیل از بین رفته
چون داشت خرس شکار میکرد.
خطراتی که انسانهای اولیه برای بقا باهاشون روبرو بودند،
الان سخته تصور کردنشون.
اما رابطه نامطمئن اونا با این سرزمین بیرحم
شروع به تغییر کرده بود،
تا حدی به لطف یه نوع کمک غافلگیرکننده.
گرگها با شکار گروهی،
میتونن شکارایی رو از پا دربیارن که خیلی از خودشون بزرگترن.
یک انسان، مخصوصاً تنها، خیلی آسیبپذیر بود.
دختر خوب. آره.
غیرمعموله که همشون همین دور و بر باشن، نه؟
اوکی، بیاین. بریم.
گرگها حیوانات وحشی هستند و همیشه هم همینطور بودند.
شلی، میتونم کمی نزدیکتر بیام؟ بله.
فکر کنم سوال اینه که چقدر نزدیک؟
خنده داره که تو شونههام حسش میکنم.
شونههام یه خورده گرفته.
اما، با گذشت زمان، گرگها میتونن به انسانها عادت کنن.
سلام.
سلام.
حدود ۴۰ هزار سال پیش، احتمالاً در سیبری،
حتی قبل از اینکه انسانها به آمریکای شمالی رسیده باشن،
تهدیدی که از جانب گرگها حس میکردند
شروع به تبدیل شدن به چیز دیگهای کرد.
خب، ما دقیقاً از جزئیات مطمئن نیستیم،
اما ممکنه اینجوری بوده باشه:
گرگها دور و بر اردوگاههای انسانی جمع میشدند.
خب، اولش شاید انسانها وحشتزده بودند.
شاید فکر میکردند گرگها میخوان اونا رو بخورن.
اما در واقع، بعضی از اون گرگها اصلاً به این کار علاقهای نداشتند،
اونا دنبال تهمانده غذا میگشتند.
و همونطور که این کارو میکردند،
شاید شروع کردند به دفع کردن سایر شکارچیها
و از قلمرو مشترک ما محافظت کردند.
و به خاطر همین، انسانها شروع کردند به تحمل کردن
بعضی از کمتر پرخاشگرها، بعضی از رامترینهای اونا.
شاید حتی شروع به غذا دادن بهشون کردند.
ما داشتیم گرگها رو به سگ تبدیل میکردیم.
و شروع به استفاده از آنها کردند
No comments yet. Be the first to leave one.