The first 200 lines.
زيرنويس از مهدي shine021
«مأمور کیم برگشته»
هتل تائون، جزیره ججو
سه روز دیگه،
دختر کوچیکه رئیسجمهور آمریکا میاد جزیره ججو.
برای یه تعطیلات یه هفتهای میاد،
ولی اطلاعات داریم که یه گروه، که احتمالاً به القاعده وصله،
داره نقشه آدمربایی میکشه.
ظاهراً قبول نمیکنه مأمورای کرهای محافظش باشن.
فکر کنم قضیه حریم خصوصیه.
یه اتاق درست طبقه پایین اتاقش رزرو کردم.
تا وقتی جزیره رو ترک نکرده، حفاظت غیررسمی با شماست.
خوش اومدید. چطور میتونم کمکتون کنم؟
اتاق ۱۳۰۶ رزرو دارم.
یه لحظه لطفاً.
ببخشید آقا، متأسفانه اتاق ۱۳۰۶ پر شده.
کی؟
متأسفانه نمیتونیم اطلاعات مهمانها رو فاش کنیم.
خیلی خب.
آتر یک، شنود کار گذاشته شد و آمادهست.
اون آهنگ لعنتی رو ببند، بیشعور. خیلی بلنده!
روانی.
پس اتاق ۱۵۰۶ رو میگیرم.
اوه، متأسفم.
متأسفانه اتاق ۱۵۰۶
اونم پر شده.
ردیاب جیپیاس آمادهست.
باید اینو تو ماشین بذارم؟
بعدش تبدیلش میکنم به یه سنگر.
سوپ و برنج سنتی سامگیه
لطفاً اونجا بشینید. - باشه.
سلام.
وای، چه موهای خوشگلی داری.
یه کاسه سوپ سونده لطفاً. - چشم.
خیلی وقته ندیدمت، ۶۶.
داری جلب توجه میکنی.
تیپ همیشگیمه.
چه عیبی داره؟
ظاهرت مشکوکه.
هی، تو با اون کلاه که تا رو چشات کشیدی بیشتر مشکوکی.
تازه، ما تو جامعهای زندگی میکنیم که به فردیت اهمیت میدن،
پس نباید قضاوت کنی...
حالا *این* یه چیزیش هست.
اون مشکوک نیست.
فقط یه دیوونه روانیه.
هی، برو اونجا بشین، آبروریزی نکن.
اینجا نه. اونور.
برو اونجا دور از ما بشین.
لعنتی.
هی، اصلاً نگاشم نکن. وانمود کن نمیشناسیش.
بسّه دیگه این مزخرفات. مأموریت داریم، پارک جینچول.
تو هم حواستو جمع کن.
سعی کنید تا مأموریت تموم نشده جلب توجه نکنید.
هر دوتون برید لباساتونو عوض کنین.
کرهایها به مردم سفیدپوش معروفن.
داری چرند میبافی.
خودتی. - دو برابر خودتی.
سه برابر خودتی. - پنج برابر خودتی.
غلطه. گفتی «پنج برابر»، احمق.
آره، پنج برابر، کلهپوک.
باید میگفتی «چهار برابر»، بیمخ.
ای احمق مغز ماهی. - پنج برابره، خنگ.
من گفتم «خودتی». - آره!
تو گفتی «دو برابر خودتی». - آره!
بعد من گفتم «سه برابر خودتی». - آره!
خب بعد از سه برابر چی میاد، احمق؟
پنج برابر، بیمخ!
بسه دیگه!
نمیدونم چرا شما دوتا تو این مأموریت هستین،
اما حالا که هستین، از جلوم کنار برین.
اگه حین مأموریت اینطوری مسخرهبازی دربیارین...
رحم نمیکنم.
دیگ به دیگ میگه روت سیاه.
هی، شمالیه.
چرا از جلوم کنار نمیکشی و گم نمیشی؟
چطوره؟
میخوای تا منطقه غیرنظامی بدرقهت کنم؟
چه خبرته؟!
داغ کردی، نه؟ لهجهت داره میزنه بیرون.
«چه خبرته؟»
من کلاً اینم دیگه، احمق.
مادرجنده.
هی، ولش کن.
نگاش کن. معلومه بیفرهنگ و بیتربیت.
«بیفرهنگ»؟
هی، آقای سفیدپوش.
تو از اون یکی دیوونهتری.
چی؟
حداقل اون آموزشهای دیوانهوار شمال رو دیده.
اما تو چی؟
فقط میپری هوا و تخته میشکونی،
اسکل رنگپریده.
ببین.
فکر کنم این نتیجه اینه که فقط تمرین میکنی.
باید رو مهارتهای اجتماعیت کار کنی.
برای کسی که شبیه روح زنونه موبلنده، خیلی وراجی میکنی.
تخریب اموال رو بسه، بیا بیرون.
اینا حرفای آخرتن؟ - فقط بیا بیرون.
بجنب!
بزن بریم!
فکر کردم گفتی جلب توجه نکنین.
دو تا بهتر از یکیه.
سه تا بهتر از دو تاست، نه؟
مطمئنی؟
«مأمور کیم برگشته»
اینجا!
اینجا!
لطفاً ماشین رو نگه دارین!
خواهش میکنم!
ممنونم.
ممنون که نگه داشتی.
ممنون که منو رسوندی.
یه حسن تصادفی...
این ثابت میکنه هه-ری خوششانسه.
خودشو دو دستی تقدیم ما کرد.
برین به سمت محل قرار.
میتونین برین.
۱ پیام جدید
ماشین حامل مین-جی از بزرگراه ملی ۸۷ رد شد.
ماشین متعلق به شرکت ساختمانی جوهاکه.
ساختمانی جوهاک...
جو گانگ-چان فرستادت؟
ببین، ما فقط بعد تماس دختر جو گانگ-چان جابهجاش کردیم.
ببین به کی رفته!
خوی پدرشو داره.
هان-سو.
مین-جی زندهست.
خدا رو شکر.
اون بالا. بریم.
رئیس نام.
آقای چو هنوز نرسیده.
بعد از رسیدگی به اجساد به ما ملحق میشه.
بیا اول بریم تو.
هان-سو، میشه تندتر بریم؟
همینقدر تند میره.
با دو تا مرد میانسال روی موتور از این سریعتر نمیره.
موقعیتشو پیدا کردیم!
کوه موسو، پلاک ۲۷۴!
لباسشو عوض کنین و بیارینش اتاق مطالعه.
چشم، قربان.
چیکار میکنی؟ - اوه.
میخواستم به خونه زنگ بزنم.
بعداً بزن.
آمادهای بیای بیرون؟ - آره.
از این طرف، لطفاً.
بشین.
چطوری مین-جی؟
خوبی؟
اولش نشناختمت چون کاملاً خیس بودی.
اوه، آره.
خوبم.
چه اتفاق لعنتیای افتاد که
سرت از اونجا دراومد؟
اوه...
بخاطر دعوا با هه-ری متأسفم.
و ممنون که...
با وجود اون قضایا کمکم کردی.
نه.
پرسیدم چرا اونجا بودی.
اوه، فهمیدم.
قضیه اینه که...
یادم نمیاد.
وقتی به هوش اومدم، خودمو تو یه انباری دیدم.
برای همین فرار کردم.
وقتی به هوش اومدی خودتو تو انباری دیدی، همم؟
بله.
آخرین چیزی که یادته چیه؟
موقع خروج از دفتر مدیر.
تو سردخونه چی شد؟
کسی رو دیدی؟
آره، دیدم.
یه مردی شبیه لاتا دیدم،
ولی نمیشناسمش.
قبلاً هیچوقت ندیدمش.
باهاش حرف زدی؟
نه.
یههو با چاقو حمله کرد،
برای همین فرار کردم.
شنیدم پشت سرم داد میزد،
ولی بخاطر صدای بارون نفهمیدم چی میگفت.
واقعاً؟
میشه...
گوشیتو قرض بگیرم؟
به بابام بگم بیاد دنبالم.
نمیتونم اجازه بدم.
ببخشید؟
نمیتونم اجازه بدم...
چون هه-ری سعی کرد بکشتت.
حالا بعنوان پدرش باید چیکار کنم؟
من هیچی نمیدونم.
هیچی یادم نمیاد.
هنوز جوونی، برای همین تو مخفی کردن احساست بدی.
حتی تو بازیگری برای فراموشی هم بدی.
نمیدونم چی میگی.
من از همون اول میدونستم.
از همون لحظه که سوار ماشین شدی و خودتو به خواب زدی.
یه حسن تصادفی...
این ثابت میکنه هه-ری خوششانسه.
خودشو دو دستی تقدیم ما کرد.
من هیچی نمیدونم!
No comments yet. Be the first to leave one.