The first 200 lines.
نه، واقعاً. تا حالا دوستپسر جدی نداشتم.
هیچکس واقعاً علاقهای نشون نداده.
آخه مردا بعضی وقتا چقدر میتونن بیفرهنگ باشن.
اینطور نیست که کسی نخواسته باشه منو با کسی آشنا کنه.
تو منچستر، مامانم هی منو سمت رینالد گلور سوق میداد،
پسر قصاب.
یه موجود کوچولوی بیرنگورو.
اصلاً ازش خوشم نیومد.
فکر کنم من از آقایون، مردهای "مردونه" رو بیشتر میپسندم.
اون یه قوی کوچولو بود که درست کردی؟
نه، یه بی-۵۲ بود.
خب، بابا باز هم کار خودشو کرد.
تلفن از مطب دکتر جنینگز بود.
امروز هم باز نرفت معاینهاش.
آخه شیطون کوچولو!
جا تعجب نیست که نمیخواست من باهاش برم.
فریزر، تو که میدونی بابا چقدر از دکترا متنفره.
باید مطمئن میشدی که میره اونجا.
من که ندیدم تو داوطلب بشی امروز عصر ببریش.
خب، نمیتونستم. امروز کارگاه ترس از ترک شدن رو داشتم.
و من تا حالا دو بار غیبت کردم.
صبر کن بابات بیاد اینجا.
چنان سرزنشش کنم که نگو.
کاش یه راهی داشتیم که میدونستیم کی قراره برسه.
هی!
حالت چطوره، پسر؟
آره، منم از دیدنت خوشحالم.
خب، معاینهات امروز چطور بود؟
اوه، خودت که میدونی این چیزا، خیلی عادیه.
نوار قلب؟ عالی.
فشار خون؟ بینقص.
امیدوارم آزمایش کامل خون گرفته باشن.
اوه، آره. گفتم دو تا بگیرن. کوچیکن.
اوه، بذار یه نگاهی بندازم.
اوه. نگاه کن.
یه چسب زخم بزرگ و قشنگ.
تلاش خوبی بود.
آخ!
چرا این کار رو کردی؟
مطب دکتر جنینگز زنگ زد تا وقت ملاقاتت رو دوباره تنظیم کنه.
تو امروز اصلاً نرفتی.
بابا، این مسخرهاس. چرا هی از دکتر رفتن فرار میکنی؟
چون حالم خوبه.
وقتی حالم خوب نباشه، میرم دکتر.
به علاوه، من از دکتر جنینگز خوشم نمیاد.
اون یه ماکت روده بزرگ روی میزش داره.
آبسلانگهاش رو هم توش نگه میداره.
باشه، بابا، قبول.
اگه ازش خوشت نمیاد، چرا پیش دکتر من نمیری؟
اون یکی از بهترین متخصصهای گوارش ماست.
"اون"؟!
اوه، هو، هو! نه، نه. عمراً!
اگه قراره یه دکتر منو مجبور کنه خم بشم،
میخوام از بین پاهام نگاه کنم و کفش وینگتیپ ببینم.
الان، الان، از این حرفا نداریم.
ما زنها که قرنهاست توسط دکترهای مرد مورد وارسی و معاینه قرار گرفتیم.
من میگم دیگه وقتشه شما آقایون هم برید پیش دکتری از جنس مخالف.
ببینم چقدر خوشتون میاد توی اون اتاق منتظر بمونید،
اونجا لخت و بیدفاع و با پوست مور مور شده بشینید.
نایلز، حتماً تو میتونی کسی رو معرفی کنی.
نایلز!
متأسفم. حواسم پرت بود.
اما... اوه!
میدونم کی رو باید ببینی. دکتر گری نیومن.
مطبش تو ساختمون منه. اون یه مطب خیلی موفقی داره.
یه لیختناشتاین تو مطبش آویزون بود.
اوه، یه لیختناشتاین. عالی به نظر میرسه.
باشه. باشه.
وقت میگیرم و میرم میبینمش.
اوه، حالا، یه لحظه صبر کن.
من هماهنگیها رو انجام میدم و شخصاً تو رو همراهی میکنم.
عالیه. نمیتونم صبر کنم.
اوه، بس کن این غرغر رو.
اونقدر هم بد نیست.
خب، مگه اینکه مجبور باشی تو مطب با یکی از اون گانها اینور اونور رژه بری،
که پشت کوچولوت ازش پیدا باشه.
نایلز، شماره دکتر نیومن چنده؟
نایلز... نایلز!
متأسفم، حتماً دوباره حواسم پرت شد.
وقت ملاقاتم نیم ساعت پیش بود.
چقدر دیگه قراره منتظر این آقا باشیم؟
بیا فریزر. بیا بریم از اینجا.
بابا، فقط آروم باش. یه مجله بخون.
اوه، بیا، بیا، این آزمون کازمو رو انجام بده.
"آیا نوک سینههایتان حساس است؟"
بابا، میشه لطفاً اونو آرومتر انجام بدی؟ این که آزمون شفاهی نیست.
تو هنوز سؤال دوم رو ندیدی.
تو هم بیمارهات رو اینجوری منتظر میذاشتی؟
اوه، فقط وسواسیها رو.
بخشی از درمانشون بود.
آروم باش. بیا، من خودم درستش میکنم.
بله، پدرم، مارتین کرین، نیم ساعت پیش وقت ملاقات داشت.
بله، متأسفم.
دکتر امروز صبح کمی دیر کرده.
اما وقتی بیاد، شما اولین نفر خواهید بود.
وقتی بیاد؟ خدای من!
از کجا داره میاد، از اسپوکن؟
در واقع، اون از ویلای آخر هفتهاش در لیک شلان، مسیر طولانیای رو رانندگی میکنه.
لیک شلان. اوه. این آقا باید فوقالعاده باشه.
خب که چی؟ بابا، آروم باش. اون هر لحظه ممکنه بیاد.
بابا، میدونی، همین الان یه تناقض کوچیک تو زندگی به فکرم رسید.
یادمه تو منو میبردی دکتر، حالا من دارم تو رو میبرم.
آره.
یادته بردمت واسه اولین واکسن کزازت؟
پنج شش سالت بود.
وای، چقدر میترسیدم!
یادمه دستمو گرفته بودی. آره.
خم شدی رو اون میز، شورت کوچیکت رو انداختی پایین.
وقتی پرستار بهت آمپول زد،
حواستو پرت کردی با شمردن اسم تمام اپراهای پوچینی.
همون موقع فهمیدم که هیچوقت پلیس نمیشی.
ببین، جدی میگم. من دیگه اینجا نمیمونم.
بریم.
باشه، ببین، من میرم چک کنم ببینم کسی به جاش هست یا نه.
شما برای چی اینجایید؟
خب، اخیراً یه احساس بیحالی کلی دارم.
صبحها حتی بلند شدن از رختخواب هم سخته.
سرما هم که جای خود دارد.
واقعاً مفاصلم رو به درد میاره.
لکههای پوستهپوسته روی پوستم شروع کرده به ظاهر شدن.
شما چی؟
من نوک سینههام حساسه.
بابا، متاسفانه دکتر امروز نمیتونه نوبت شما رو ببینه.
آه، چه عالی!
این دکترای کلهگنده یه ساعت آدمو منتظر میذارن،
بعدشم اونقدر شعور ندارن که خودشون رو نشون بدن.
چیه، امروز تو زمین گلف یه کم کند بازی میکرده؟
اون خودخواهِ بیملاحظه.
بابا، بابا، بابا. دکتر نیومن فوت کرده.
یک ساعت پیش فوت کرد.
مطمئنم مرد خوبی بود.
یعنی، همین امروز صبح داشت از راهروی خونش میاومد پایین،
خم شد روزنامهشو برداره، و، بوم!
سکته قلبی کرد و افتاد مرد. فقط...
خدای من، میدونی، من هر روز روزنامهمو برمیدارم.
و ساندی تایمز هم خیلی سنگینه.
دارم به لغو کردنش فکر میکنم.
خب، این چیزا پیش میاد.
"این چیزا پیش میاد"؟ راز، چطور میتونی این حرفو بزنی؟
خدای من، این مرد پیر نبود. همسن من بود.
چی باید بگم خب؟
فکر کنم من فقط مثل شما به این چیزا فکر نمیکنم.
شاید به خاطر اینه که شما ۴۱ سالتونه و من... نه.
هیچوقت به فناپذیری خودت فکر نمیکنی؟
هیچوقت به مردن فکر نمیکنی؟
خب، نه مردن خودم.
اما میدونی اخیراً به چی فکر کردم؟
من دارم با یه مرد مسنتر قرار میذارم.
و چی میشه اگه، میدونی،
تو رختخواب با هم باشیم و اون سکته کنه و بمیره؟
خب، بعید نیست.
بعضی وقتا خیلی عجیب نفس میکشه، و من نمیدونم
که داره بهش خوش میگذره یا من زیادی هیجانزدهش کردم
در حدی خطرناک.
معلومه که یه نفر خیلی خودشو تحویل میگیره.
هر کسی تو یه کاری خوبه.
راز، چرا هر وقت ما سعی میکنیم یه بحث جدی داشته باشیم،
آخرش به زندگی جنسی تو میرسیم؟
چون من یکی دارم.
نایلز، خیلی ممنون که تو این فرصت کم اومدی.
سلام، بابا، دافنه.
سلام، آقای دکتر کرین. بله، به محض اینکه تونستم اومدم.
وسط تمریناتم بودم ولی همیشه میتونم بعداً وزنه بزنم.
خب، من میرم تو آشپزخونه یه چیزی برای خوردن حاضر کنم.
"وزنه میزنم."
نایلز، تو حتی بنزین ماشینتم خودت نمیزنی.
باشه. باشه.
حالا این مزخرفات در مورد سرو سامان دادن به کارات چیه؟
خب، این... فوت دکتر نیومن تو این سن جوانی
واقعاً منو گیج و سردرگم کرد.
سعی میکردم بفهمم چرا و بالاخره متوجه شدم که من هیچ برنامهای نریختم
برای مرگ خودم هیچ تدارکی ندیدم.
شروع شد.
اوه، بفرمایید، بذارید من. اوه، ممنون.
خب، اول اطلاعات مربوطه.
من برای هر کدومتون کپی آماده کردم.
محل و شماره حسابهای بانکیم، کلیدهای صندوق اماناتم،
شماره وکیلم.
نایلز، داری چیکار میکنی؟
اوه، بده من.
من برایش بازش کردم.
حالا میرسیم به تقسیم اموال شخصیم.
اوه، من واقعاً فکر میکنم این یه مسئله خانوادگیه.
نه، دافنه، لطفاً. میخوام بمونی.
من بعداً میام پیشت.
بابا، نایلز، میخوام اسماتون رو روی این برچسبها بنویسید.
و اونا رو روی هر کدوم از وسایلی که دوست دارید بهتون ارث برسه بچسبونید.
این دیوونگیه.
من اسممو روی وسایل تو نمیذارم.
ولی، بابا، اگه من فردا بمیرم چی میشه؟
تو و نایلز سر اون ماسک آفریقایی، مثلاً، با هم دعوا میکنید؟
هیچوقت همچین چیزی پیش نمیاد.
نایلز، میتونی برداریش.
من نمیخوامش.
به من نگاه نکن.
وقتی تو خونه نیستی، من یه حوله میندازم رو اون چیز.
باشه. قبوله.
خب، حالا میرسیم به مسئله... بقایای جسدم.
اوه، خدایا!
من همه جزئیات رو اینجا توی این پوشه قابل مطالعه تنظیم کردم.
No comments yet. Be the first to leave one.