The first 200 lines.
اوه، چقدر زود بیدار شدی. بارون بیدارت کرد؟
اوه، یه خورده ذهنم مشغول بود.
اگه چیزی تو ذهنت هست میتونی به من بگی.
طولی نمیکشه که من مامانت بشم!
میخواستم بهت بگم قبل از اینکه اینو بگی.
آه، بیخیال.
خب، یه زنی هست که نمیتونم از سرم بیرونش کنم.
یه زن که دوستپسر داره. هوم.
خب چرا مستش نمیکنی ببینی چی میشه؟
تو اصلا شبیه مادرم نیستی.
هی، رانی، بهتره آماده بشی.
وقتی اون میاد اینجا که نمیتونی این شکلی باشی.
تا یه ساعت دیگه نمیاد. کی؟
مارتین: مادر رانی. مادربزرگت.
بس کن.
با گروه کلیساش از اسپوکن داره میاد.
آره، اگه منو اینجوری ببینه، میفهمه که شب اینجا موندم،
و تا آخر هفته سر این موضوع غر میزنه.
اون با رابطه قبل از ازدواج موافق نیست؟
با توجه به لباس خوابی که مثل یه زنگوله غواصی بود،
خیلی هم اهل رابطه بعد از ازدواج نبود.
تازه، از اول یه برگهی سوخته دارم.
مامان هنوز اون شبی رو یادشه که اون منو رسوند خونه،
بعد از اینکه از تو و نایلز نگهداری کرد، سی سال پیش.
چهل سال پیش. من دارم ماجرا رو میگم.
خیلی دلم گرفته بود چون این پسره تازه ترکم کرده بود.
و پدرت دستشو دور من انداخت که دلداریم بده.
و مامان دیدش، و فکر کرد داره سعی میکنه منو از راه به در کنه.
هاها، چه مسخره.
میدونم، انگار اصلا چیزی مونده بود که ازم بدزدن!
نگران نباش. خیلی وقته که لازم نبوده مادرِ
یکی از دوستدخترام رو شیفتهی خودم کنم. ولی باور کن، این مهارتیه که از دست نمیره.
دکتر کرین؟ اوه، خانم لارنس. اوهوم.
خوشحالم که دوباره میبینمتون.
رانی باید اینجا باشه. بله، یه خورده زودتر اومدم.
بله، اه، مشکلی نیست.
بتی: مزاحم نشدم؟ فریژر: نه.
میتونم بعداً برگردم. اوه، اصلا همچین فکری هم نکنید.
خب، پس میتونم بیام تو؟ اه، بله. بله، البته.
هه، ادبم کجا رفته؟ اوه، بذارید کتتون رو بگیرم.
مارتین. هی رانی، ما داشتیم فقط...
صبر کنید، خانم لارنس؟
وای، چقدر فوقالعاده به نظر میایید. رانی در حال حاضر اینجا نیست.
پس میخواید یه گشت کوتاه بهتون بدم؟ میتونیم از آشپزخونه شروع کنیم.
میبینم که هنوزم پُر از تکاپویی.
اه، خب، خانم لارنس. آشپزخونه همینجاست. بله.
میدونید، شما همون شکلی به نظر میاید که آخرین بار دیدمتون.
چی دارید میگید؟ که من چهل سالگی هم همین شکلی بودم؟
من باز میکنم.
صبر کن. بیرون بارون شدیدی میاد.
وای، ببین کی اینجاست.
رانیه.
فریژر: هی، شما دو تا. سلام.
فریژر، هر برنامهای که برای امشب داری، کنسلش کن.
دارم میبرمت یه رستوران جدید فوقالعاده.
خب، باشه. اه، کجا میریم؟
شِز پل؟ لِ کوپل؟ برگر، برگر، برگر!
جدی میگی؟ نایلز: میدونم چی داری فکر میکنی.
همین دو روز پیش من هم عین تو بودم.
خیلی باکلاستر از این بودم که پامو بذارم تو هر کدوم از ۷۱ شعبه راحتشون.
ولی من دیروز برای ناهار کشوندمش اونجا،
وقتی هوس یه بِیکِن چیزبرگر، برگر، برگر کرده بودم.
اونقدر خوشش اومد که اصرار کرد برای شام چیک اِن باکت رو امتحان کنیم.
فکر کنم تب فست فود گرفته.
منظورت کدوم حشرهست؟ ای. کولای؟
خب، خب، پیشداوری نکن.
به هر حال، تو از غذاهای روستایی ایتالیا و فرانسه استقبال کردی.
چرا باید روستاییهای خودمون رو طرد کنیم؟
تغییر کردی، نایلز. دافنه: اه.
اونقدر هم تغییر نکرده. بیگ اسلِرپش رو پس فرستاد.
خداحافظ عزیزم. خداحافظ عزیزم.
ممنون، نایلز. میدونی، من بیخیال میشم.
و شب رو تو خونه کنار یه کتاب خوب لم بدم.
دیشب زیاد نخوابیدم.
خب، فریژر، امروز سر کار چه خبر بود؟
یه خورده حواست پرت بود. واقعا مطمئن نیستم.
نمیتونم از فکر این زنی که باهاش آشنا شدم بیام بیرون.
باور میکنی، اون همون معرف منه!
اگه معرف، خودت رو با خودت جفت کنه تخفیف میگیری؟
یه جورایی مدل نمایشگاهیه؟
فکر میکردم از دستش عصبانی هستی.
خب، بودم، اه، و بعد، ام، دیشب با هم شام خوردیم.
اونقدر با هم راحت بودیم.
انگار سالهاست که همدیگه رو میشناختیم.
پس ازش درخواست قرار بذار. اوه، نمیتونم. اون دوستپسر داره.
راستش رو بخوای، اصلا نمیدونم چرا اینقدر وسواس پیدا کردم.
اصلا درست و حسابی نمیشناسمش.
نایلز، گوش کن.
ممکنه این فقط یه مورد انتقال احساسات باشه؟
اوه، جالبه. اه، هوم.
یک معرف، بیشباهت به یک رواندرمانگر نیست.
تو، اه، بهشون اعتماد میکنی و دنبال راهنمایی میگردی.
طبیعیه که بهش علاقهمند بشی.
بله، دقیقا. چند بار شده که یه بیمار عاشق تو بشه؟
اول تو. اوه.
نایلز، لطفا بچهبازی درنیار. این یه مسابقه نیست.
یازده. سیزده.
یه باری از دوشم برداشته شد.
این فقط یه انتقال احساسات سادهست. ممنون، نایلز.
بله، خوشحالم که تونستم کمکت کنم. میدونی، وقتی زودتر گفتم یازده...
راستش رو بخوای... خیلی دیر شده، نایلز. برو رد کارت. هاهاها
خب، خداروشکر. هاها
فریژر. شارلوت. سلام.
اِ... خوشحالم از دیدنتون. اِ... میخوام معرفیتون کنم به...
راز، تهیهکننده فریژر. فریژر: اوه بله. بله بله.
شارلوت: سلام. هاها.
دیشب خیلی خوش گذشت. آره، واقعاً. باید دوباره تکرارش کنیم.
آره، حتماً. وقتی برگشتم شهر. دارم میرم کمپینگ.
پس شما اهل طبیعت و این حرفایید. هه، من که نیستم.
آخرین باری که کمپ زدم برای خرید بلیت ون هیلن بود.
ولی خب، میدونی، فرانک عاشقشه و منم یه بار هر کاری رو امتحان میکنم، پس...
اوه، میشه لطف کنید...
موقعی که نیستم به گلدونای دفترم آب بدید؟
با کمال میل.
اوه، شما حرف ندارید. ممنون. ممنون.
اِم... کسی دوباره نوشیدنی میخواد؟
نه، ممنون. نه.
انتقال روحی، کشک. بدجور عاشق شدی.
خیلی خب، من چیکار کنم حالا؟
خب، براش بجنگ. یعنی، این فرانک کیه اصلاً؟
اوه، نمیدونم. اون...
یه جورایی فعال محیط زیسته.
این رقیبته؟
یه سوسول طرفدار محیط زیست؟
بابا بیخیال، تو یکی از بهترین مجردهای این شهری...
تو رده سنی خودت.
شارلوت؟ سلام عزیزم. هه.
کارت تمومه.
فرانک، این فریژره، همونی که بهت گفتم.
فرانک: حال شما چطوره؟ خوبم.
و اینم راز، تهیهکنندهاش.
سلام. فرانک: سلام.
پس دارید میرید کمپینگ؟ فرانک: آره.
من چندتا بچه عقاب رو بزرگ کردم وقتی مادرشون کشته شد.
و الان میخوایم بریم رهاشون کنیم تو طبیعت.
از کجا میفهمید کی وقتشه؟
خب، یکیشون گربه صاحبخونهاش رو خورد.
میدونید، اگه هنوز گرسنهان، بابام یه سگ داره.
شما بامزهای. خب...
من یه خانمی رو میشناسم که از شوخطبعی شما خوشش میاد.
اون یه محیطبان اون بالا توی کوه رینیره.
اون هر چند ماه یه بار برای تهیه مایحتاج میاد پایین، اگه دوست دارید میتونید ببینیدش.
خب، اِ، ممنون، ولی خب، میدونید که من زیاد شانسی نداشتم...
با خانمهای سازمان پارکها.
وای، راز، حسش کردی؟
کل اتاق وقتی ما وارد شدیم تغییر کرد.
مثل حیوانات وحشی که حس میکنن یه شکارچی وارد شده.
خوبه، از این اعتماد به نفست خوشم میاد. نه، داشتم در مورد تو حرف میزدم.
باشه. حالا گوش کن، این نقشه ماست. امهم.
من تو رو آوردم اینجا تا ذهنت از شارلوت دور بشه.
همه به همین دلیل اینجا هستن.
پس فقط یکی رو انتخاب کن و خودت باش.
باشه. اِم، از چه اسمی استفاده کنم؟
ببخشید. یه کازمو دیگه، لطفاً.
اون نوشیدنی رو بخر. باشه.
دل رحم برنده نمیشه... نوشیدنی رو بخر.
باشه. اِ... بارتندر، اِ... این حساب اون خانمه، هه.
اگه ناراحت نمیشید.
ناراحت شم؟ فکر میکنید چرا اینقدر بلند گفتم؟
حالا چیکار کنم؟ فقط اینقدر عصبی نباش.
و نگران نباش، تا وقتی که یه ارتباط برقرار نکردی، تنهات نمیذارم.
سلام. یا من برقرار کنم.
اِ... سلام. من دکتر فریژر کرین هستم.
کیم. پس شما دکتر هستید؟
بله، هستم. یه مطب کوچیک اینجا تو شهر دارم و...
کلاژن هم تزریق میکنید؟
چون من میتونم مایل پرواز رو به جاش بدم.
نه، من اون نوع دکتر نیستم. من روانپزشکم.
اوه. اوه!
احتمالاً الان دیگه منو شناختین. اوه، نه. هه.
هنوز که شما رو روی کاناپه ننشوندم.
اوه، خدای من.
ببخشید، این خیلی تهاجمی بود. نه، نه.
امروز صبح یه کوکی شانس داشتم که میگفت قراره یه دکتر ملاقات کنم.
ترسیدم مریض باشم.
اوه، به نظر من که خیلی سالم میرسید.
اوه، خدای من. خدای عزیز، باز هم زیادی تهاجمی؟
ببخشید. نه، نه، من عاشق این آهنگم.
یالا، دکتر فریژر، یه کم ریلکس باش.
ببخشید. اسم کوچیکتون چی بود باز؟
چند ماه اول، من یه داغون تمامعیار بودم.
ما نامزد بودیم.
حداقل من که بودم.
ولی الان میدونم که آمادهام تا ادامه بدم.
واقعاً، واقعاً آمادهام.
میدونید، خندهداره.
من واقعاً...
به نوعی خودم هم دارم سعی میکنم یکی رو فراموش کنم.
و شما فکر میکردید اون همون شخصه، درسته؟
خب، شاید هم بود.
ولی الان دارم سعی میکنم از ذهنم بندازمش بیرون.
باید بگم، شما دارید یه حواسپرتی دلپذیر از آب در میاید.
اوه، خب، این بامزهترین چیزی نیست که کسی تا حالا تو بار بهم گفته...
ولی بدترینش هم نیست.
این داره خوش میگذره. امهم.
ولی یه جورایی دارم فکر میکنم که دوست دارم بریم یه جایی...
که یه کم خلوتتر باشه.
باشه. اِ... خب، ممنون. از وقتمون با هم لذت بردم.
نه، منظورم یه جای خصوصیتر بود؟
کاملاً متوجهام. من هیچ ناراحتی ندارم.
No comments yet. Be the first to leave one.