The first 200 lines.
آنچه گذشت...
میدونی که این مرده، والتر، رو بازداشت کردیم
اون حیوون رو کجا گرفتن؟
فیلم بازی نکن. سانی مادر تنی والتره
ایوری! این رفیقت کیه؟
کَسی دوول رو به خونوادهات ترجیح دادی؟
آره، دقیقاً. دیگه حرفی ندارم
محافظت میخوام
در ازاش سهم بزرگی بهتون میدم
این ماجرای ایوری...
میان سراغش
و بعد سراغ تو و امیلی هم میان
منم عاشق جوز هندیم، امیلی
اسمم رو از کجا میدونی؟
چی شده؟ - الان با کورمک حرف زدم -
میرم پیش جنی
سانی رو میاریم اداره چندتا جواب بگیریم
چیزی نمونده بود کارم رو بسازی، جیگر طلا
: مترجم « SubMatrix »
باک؟
این چه کوفتیه؟
باک؟
اینجایی؟
پیج؟
چه بلایی سرت اومده؟
خود لعنتیت خوب میدونی
نه، خبر ندارم
...شوهر روانی مریضت - خیلی خب -
بلا سرم آورد
چی میگی؟
باک منو دزدید!
امکان نداره
سعی کرد منو بکشه!
کجاست؟
مُرده
خودم کشتمش
همین بلا رو سر تو هم میارم
برو عقب
برگرد!
چاقو رو بنداز!
خدا رو شکر پیداتون شد
یالا، پیج، بندازش
نه - بذارش پایین -
دیگه تمومه
« آسـمـان بیـکـران »
سلام، بابا
سلام، عزیزم، چطوری؟
خوبی؟ - آره، عالی -
اومدم یه سر برای بچهها قهوه بگیرم
چی شده؟ - هیچی -
فقط خواستم ببینم چیکار میکنی
کار باباهاست دیگه - خیلی خب -
خب، الانه که یه نون موزی از دستم بیفته. بدون که خوبم
میشه بعداً حرف بزنیم؟
باشه - خیلی خب، خدافظ -
سلام، چی پیدا کردی؟
تمام چیزیه که از اون یارو اسلحه به دستِ تو هتل پیدا کردم
اوه
وینستون ترنر
به چند فقره قتل و آدم ربایی تو ایالت و منطقه مرزی ارتباط داره
عضو یه سازمان تبهکاری هم بود که خارج از کانادا فعالیت دارن
ایوری چطور سر از این ماجرا درآورد؟
این حرومزادهی خودشیفته دید یه موقعیت پیش اومده 15 میلیون دلار بدزده
بدون اینکه گزارش دزدی ازش رد شه
شاید به پلیس نه ولی این سازمان چی؟
دست بر نمیدارن تا پول رو پس بگیرن
همین انتظار رو دارم
کلانتر؟
سلام، مج - وقت بوريتو صبحونهست؟ -
آشپزخونه تعطیله. منم از 1999 یه نون پنیرم دست مردا نمیدم
خوب شد که گفتی
در مورد کار هم، جنی انگار پیج رو زنده پیدا کرده
همراه سانی بارنز پیداش کردن - پیج زندهست؟ -
تکنسین فوریتهای پزشکی دارن انتقالش میدن بیمارستان
و سانی هم اینجا تو بازداشتگاست
یادته باک کجا برده بودت؟
ام...
زیرزمین بود
تو جنگل
بیشتر شبیه انبار بود یا پناهگاه؟
زیاد چیزی یادم نیست
منظورم اینه، از نردبون اومدم بالا و فقط فرار کردم
تو بزرگراه میانایالتی برای یه آقایی دست تکون دادم
من...
حال و وضع خوبی نداشتم
آره، دیدم
بذار یه سوال دیگهام بپرسم
چرا نرفتی کلانتری؟
چرا رفتی سراغ سانی؟
چون خبر داشت
پیج، از نظرم تو بهخاطر پول دزدی
نرفتی پیش پلیس
متوجهی چی میگم؟
اون روانی شکنجهام کرد!
تو یه سری شیشه قلب نگه میداشت!
ببخشید. قلب؟
آره
مثل...
جوایز انسانی
و منم اولین قربانیش نبودم
میدونی، اگه جات بودم، یه لطفی به خودم میکردم و
حرف میزدم
نمیفهمم
واقعاً مُرده؟
گفت باک مُرده؟
هنوز در تلاشیم مکانی که پیج رو توش زندونی کرده بود رو پیدا کنیم
درباره قاتل قلب خونین چی میدونی؟
هیچی
فقط این حرفات باورم نمیشه
خب، طبق اظهارات پیج
باک اونو دزدیده و سعی کرده بکشتش
و اینکه تو از همه چی خبر داشتی
من سعی کردم کمکش کنم
چطور؟
با محافظت ازش در برابر آدمایی که ازشون پول دزدیده بود
مطمئنم باک تو کمپ پیداش کرد
فکر میکنی اون از پس همه این کارا بر میاد؟
دیگه نمیدونم چه فکری کنم
فقط الان میدونم وقتشه به وکیلم زنگ بزنم
وقتت داره تموم میشه، سانی
باید از خودت دفاع کنی
دیگه حرفی ندارم
خیلی خب
حله، باشه
این تنها شانسته
یه چیز دیگه
پیج زندهست
که ثابت میکنه والتر بیگناهه
حداقل باید پسرم رو آزاد کنین
الان واقعاً نگرانیت همینه؟
شاید اگه باهاش صحبت کنم، بتونه کمک کنه مخفیگاه باک رو پیدا کنیم
اگه هنوز زنده باشه
بذار ببینم چی میشه کرد
باشه
باک بارنز. باورم نمیشه
آره، خودشه
همون لحظه که درباره ماشین دروغ گفت، یه حسی داشتم
باید این پناهگاهش رو پیدا کنیم
خب، پیج از بزرگراه 15 برگشت
که یعنی پناهگاه شمال این منطقهست
گشتن کل این منطقه کار حضرت فیله
خب، میتونیم کوچیکترش کنیم
تمام کندهکاریها هم تو این نواحی اتفاق افتاده
انگار یه قلمروئه
و اگه تو پناهگاهش جایزه هم نگه میداشت، پس شاید...
شاید شبیه نقشهی گنجه - آره -
خیلی هم جالب و پیچیدهست
هوم
حالا فقط باید بفهمیم چطور بخونیمش
سانی چی؟
نمیتونی از چیزی سر در بیاره؟
به اون کلاً امیدی نیست
وکیل گرفته و ادعا میکنه چیزی نمیدونه
تمام تمرکزش اینه که بیگناهی والتر رو ثابت کنه
و حالا هم که پیج پیداش شده...
والتر آزاد میشه
با کارلا د لوگو تماس گرفتین
پیغام بذارین، باهاتون تماس میگیرم
سلام، کارلا
ببین. میدونم گند زدم
ولی...
تو و امیلی دار و ندار منین
و میدونم بو یه چیزایی دربارهام گفته
ولی اون از کل داستان خبر نداره
من این مشکل رو حل میکنم
قول میدم
منم یه بار یه همچین پیامی دادم
طبق تجربهام، وقتی چنین تماسی میگیری
یعنی همه چی تمومه، رفیق
برای پول اومدی - متاسفانه دیگه دیره -
بهم دستور دادن اول یه تیر تو کشکک زانوت خالی کنم
اونطوری رنگ پول رو هم نمیبینین - بذار حرفم رو تموم کنم -
بعد از کشکک زانوت، فکر کنم...
با چراغ جوشکاری میرم با زنت کارای بد بد میکنم. دخترت چی؟
هنوز به کادوی اون فکر نکردم
فقط فکر یه چیزی رو نکردی...
جداً، رفیق؟
چی اونوقت؟
من
اسلحه راه آسونتری نبود؟
از میادین دور بودم. باید مطمئن میشدم
با اینا هنوز کارم خوبه
خب، شک کرده بودم یه نقشهای داره
باورم نمیشه - میدونم -
واقعاً متاسفم
باید میدونستم. باید میدیدم
خیلیا رو فریب داد
یه بار برای شکار
رفته بودیم دره بیتروت
مطمئنم 10-11 سال داشتم
یه چیزی من رو از خواب عمیق بیدار کرد
رفتم بیرون دیدم بابام اونجا وایساده
به یه تیکه خاک زمین خیره شده بود
تو یه حالت مات و مبهوتی داشت با یه چیزی حرف میزد
صبح روز بعد،
رفتم بیرون سعی کردم تیکه خاک رو نگاه کنم
برگشت بهم گفت
قبلاً یه اتفاق بدی افتاده
میدونی که تو مقصر نیستی
تو فقط یه بچه بودی
No comments yet. Be the first to leave one.