The first 191 lines.
مککسکیل: اینجا چی میبینید؟
دافنه: دو تا خرگوشن که سر یه دونه لوبیای لیما دارن همدیگه رو تیکه پاره میکنن.
ببخشید، دکتر مککسکیل، اما این بازی به نظرم خیلی مسخره میاد.
میفهمم چرا ممکنه این حس رو داشته باشید.
اما برای من مفیده. حالا، آخرین تصویر.
یه زنه.
باشه پس.
داره پوست یه کبوتر رو با یه تبر کوچیک میکَنه.
حالا دیگه تموم شد؟
فکر میکنم هنوز یه کم کار داریم.
من فقط فکر نمیکنم هیچ دلیل خوبی برای بودن من اینجا باشه.
قاضی نظر دیگهای داشت.
آخ، اون دیگه چی میفهمه که میگه من به مدیریت خشم نیاز دارم؟
من آدم عصبانیای نیستم. هیچوقت هم نبودم.
دافنه، عصبانیت نبود که باعث شد اون تصادف چهار ماشینی رو راه بندازی؟
آه، بله، اما اونا منو تحریک کردن.
من دیگه عصبانی نیستم.
خب، شاید سطحی از احساسات باشه که شما کاملاً ازش بیخبر هستید.
بیاید در مورد زندگیتون به طور کلی صحبت کنیم. گفتید یه نامزد دارید؟
بله، دانی. اون یه مرد فوقالعاده و دست و دلبازه.
راستش، هفته پیش قشنگترین کار رو برام کرد.
کاملاً یهویی.
همه: سوپرایز!
دانی: به جشن عروسیت خوش اومدی، عزیزم.
اوه خدای من، داری میلرزی.
بله، خب، من کاملاً غافلگیر شدم.
اوه بابا، دافنه، تو که از نقشه ما خبر داشتی!
نه، واقعاً. منو حسابی گول زدید.
شاید بعداً یه سوپرایز بزرگتر هم برات داشته باشیم.
بله، اما اول از همه بیا یه کم شامپاین برات بیاریم.
دافنه: من معمولاً زیاد اهل مهمونیهای سوپرایزی نیستم.
اما دیدم که دانی چقدر زحمت کشیده بود.
همه دوستامو دعوت کرد، غذا درست کرد.
حتی چند تا بازی هم برنامهریزی کرده بود.
یه بازی کردیم که همه تو گروهها بودن.
بعد هر گروه یه نفر رو لباس میپوشونه.
با یه لباس عروس که از دستمال توالت درست شده.
یادم نمیاد اسمش چی بود. لباس عروس دستمال توالتی.
بله، خودشه. شما هم بازی کردید؟
باهاش آشنا هستم.
دافنه: پس میدونید، من به عنوان عروس...
باید قضاوت میکردم که کدوم گروه بهترین لباس رو درست کرده.
در حالی که یه زن دیگه مسئولِ...
وقت تموم! همین الان وایسید وگرنه حذف میشید.
طراحان، عروسهاتون رو معرفی کنید. تیم الف.
دانی: دَدَدا! هالی: تَدا!
دافنه: اوه، خیلی خوبه، دانی.
تیم ب.
ما هنوز تموم نکردیم.
نباید اینقدر وقت صرف طرحها میکردید.
تیم ج. تیم ج کجاست؟ تیم ج، وقت تمومه!
متوجه میشید که برای بالاتنه از نوع لحافدوزی شده استفاده کردم.
و لبههای تور.
خب، همهتون فوقالعاده به نظر میاید، اما فکر میکنم یه برنده داریم. تیم ج.
اوه، دانی، متاسفم.
هالی، تقصیر تو نیست. من باید درخشانتر میبودم.
اگه یه بازی دیگه پیش اومد، فکر میکنی میتونی کاری کنی که من...
با دوستت هالی توی یه تیم باشم؟
یه کم ازش خوشت اومده؟ راستش، بله.
فقط فرصت پیدا نکردم باهاش صحبت کنم.
خب، هر کاری بتونم میکنم، اما من واقعاً مسئول اینجا نیستم.
بسیار خب، رفقا. بازی بعدی، پانتومیم عروسی.
راز، میدونی، یه روزی عروس خیلی زیبایی میشی.
البته، لباس تو از دستمال توالت درست نمیشه.
یا سفید باشه.
دانی: همه، همه!
دافنه، سوپرایز بزرگت رسید.
این کسیه که میدونم خیلی مشتاقی ببینیش.
پدر و مادرت؟ نه، اونا تا هفته دیگه نمییان.
مادرم؟ نه، یه نفر خوب.
برادرم؟ برادر مورد علاقهات.
استفن.
استفن؟ نه.
بیلی؟ اوم...
دافنه: مایکل؟ خب...
نایجل؟ دیوید؟
سایمون: سلام. یه مرد تشنه این بیرون منتظر وایساده.
سایمون.
سلام دافنه.
سایمون. بیا اینجا.
همه، ایشون برادرم سایمون هست.
همه: سلام. هالی: هی، سایمون.
اوه، "چوبپایه"، چه قیافهای پیدا کردی!
چوبپایه؟
وقتی بچه بودم، برای سنم یه کم بلند بودم.
غول پیکر. انگار که روی چوبپایه بود.
اونا دنبالت میان، سایمون. آره، حتماً.
خب، از آشنایی با همهتون خوشبختم.
خصوصاً اونی که متصدی بار هست.
اوه، اون من هستم.
اوه، چه متصدی بار کوچولو و قشنگی هستی.
از این طرف، لطفاً. اول شما.
اوه. من ترجیح میدم پشت سر شما راه برم.
عاشق لهجهتم. خیلی باکلاسه.
خیلی خب.
دانی: اوه پسر، حسابی گند زدم، مگه نه؟
فریزیر: خب، استفن برادر مورد علاقهاش نیست؟
بله. حتی منم میدونستم با اینکه اصلاً به حرفاش گوش نمیدم.
میدونم، میدونم. اسما رو قاطی کردم.
اما از سایمون هم اسم برده بودی؟
بله، یه مفتخور که تمام روز تو خونه میشینه آبجو میخوره.
خب، این تعریف خیلی از مردمه. شما هم بازنشستهای.
چه فکرای کثیفی میکنی.
و حیف باشه که ازش استفاده نکنی.
دَفنی: سایمون. سایمون: آره، جون خودت.
ایشون دکتر فرِیزر کرین و پدرش، مارتین هستن.
بله، از آشناییتون خوشبختم. سایمون، چطوری؟
از آشناییتون خوشبختم. اینا هم همونایی هستن که براشون کار میکنم.
با نامزدم، دانی آشنا شدی. هی!
اوه، ممنون که منو آوردی اینجا. دانی: آره.
آره، راستش در مورد اون...
وقتی اون تو رو "برادر محبوبم" صدا کرد، برات عجیب نبود؟
حالا که گفتی، آره، یه خورده به گوشم عجیب اومد.
تو که اینقدر به استیون تمایل داشتی.
ولی بعد با خودم فکر کردم: "زنا که مدام نظرشون عوض میشه.
برادرا هم گاهی عزیز میشن، گاهی نه. شاید نوبت من بود."
و چه خوب شد که اینطور شد.
چون زمان خیلی خوبی بود که از انگلیس برم بیرون.
خدایا، اون درست مثل یه شاهزاده حرف میزنه.
خب، سایمون، کجا موندی؟ ممنون رفیق.
دانی میگه فریزر گفته می تونه منو جا بده
بله، وقتی بهم گفت که برادر عزیز دافنه رو دعوت کرده
البته که لحظهای تردید نکردم
حقیقتش اینه که ما واقعاً تختی برای تو نداریم
آه، مبل برام عالیه
راستش رو بخوای، اونجا بیشتر از یکی دو روز راحت نخواهی بود
آه، نگران اون نباش
من یه بار سه ماه رو مبل خوابیدم
قبل از اینکه اصلاً بفهمم باز میشه
مهم اینه که من تا جایی که میشه وقت بگذرونم
با خواهر کوچولوم. اوه!
سایمون، ببین چیکار کردی!
اون بهترین لباس مورد علاقهام بود، یکی که برای موقعیتهای خاص نگه میداشتم
هنوز پنج دقیقه از اومدنش نگذشته بود که خرابش کرد
با این حال، هنوزم احساس مسئولیت میکردی که بهش جا بدی؟
چارهی زیادی نداشتم
اگه بیرونش میکردم، مامان هرگز دست از سر من برنمیداشت
اونطور که میشنوم، فامیلات برای تو منبعی از خشم هستن
خب؟ مال تو نیستن؟
خب، شاید بودن، اگه هنوز با هیچکدومشون حرف میزدم
به هر حال
میتونم بفهمم که حضور برادرت چقدر استرسزا بود
اما چیزی که مطمئن نیستم اینه که چطور از اونجا رسیدید
به اون تصادف زنجیرهای چهار ماشینی.
DAPHNE خب، اوضاع خیلی سختتر شد
وقتی سایمون تو خونه جا افتاد.
عصر بخیر، دکتر کرین. امیدوارم روز خوبی داشته باشید.
سایمون کجاست؟
فکر کنم دوباره با آقای کرین رفته بیرون.
مثل اینکه خیلی از هم خوششون اومده.
سایمون، راگبی رو بهش معرفی کرده.
آه بله، حتماً باید بابت این ازش تشکر کنم.
بالاخره، پدر بیچاره، قبل از اومدنش هیچ ورزشی نداشت که تماشا کنه
بین ساعت دو تا شش صبح.
امروز صبح اتفاقاً آشپزخونه رو دیدی؟
آره، فکر کنم غذای بیرونبر گرفتن.
انگار یه بمب کونگ پائو توش ترکیده بود.
هنوز مو شو به کفش لوفر رانندگیم چسبیده.
متأسفم که سایمون اینقدر دردسر بوده
ولی به زودی میره.
تصمیم گرفته تا عروسی، ساحل غربی رو بگرده.
اوه خدای من، آخیش خیالم راحت شد. آره.
آها راستی، دوستم هالی رو دعوت کردم امشب بیاد اینجا واسه یه نوشیدنی.
شاید تو هم بتونی بیای پیشمون.
شاید فرصتی بشه که شما دو نفر بهتر همدیگه رو بشناسین.
اگه داری دوست جذابتو به عنوان یه آشتیکنان پیشنهاد میدی...
خب، پس قبول میکنم.
بهتره برم و خودمو حسابی خوشتیپ کنم.
زیاد وقت نداری. تو راهه.
خب، شاید اینجوری بهتره، میدونی، یه شانس رقابت بهش بدم.
آقای کرین، فکر کردم با سایمون رفتی بیرون.
نه، فقط ادی. پس سایمون کجاست؟
دَفنی! برادرت توی تخت منه، لخت!
دَفنی: سایمون مون، از اتاق دکتر کرین بیا بیرون!
آخی، بیچاره احتمالاً فقط میخواست یه چرتی بزنه.
به خاطر پرواززدگیه. چند روز دیگه به وقت ما عادت میکنه.
چند روز دیگه هم بگذره، میره میشینه کنار پیادهرو.
بابتش متاسفم. امروز یه کم خوابآلودم.
فکر کنم دارم سرما میخورم.
مطمئنم چیزی نیست که با یه شب دیگه مشروبخوری خوب نشه.
خب، باید امیدوار بود.
اون روبدوشامبر منه که پوشیدی؟
آره، آره. میخوای پسش بدم؟ نه، نه.
اشکالی نداره. زیرش شورت پامه.
این شورت منه؟
خب، فکر نمیکردم ناراحت بشی. روی زمین حموم پیداشون کردم.
دافنه: ببین، اگه نیاز داری دراز بکشی، میتونی بری تو اتاقم.
باشه. یادت نره برای شام بیدارم کنی.
برای ناهار بیدارت کردم، نه؟ سیمون: آره، جونِ خودت.
اوه خدای من، حتماً هالیه. بابا، لطفاً خودتو غیب کن.
آه. هالی، باز هم سلام.
No comments yet. Be the first to leave one.