The first 200 lines.
به سرزمین طلا خوش آمدید.
داریم میریم جیمزتاون.
جیمزتاون به معنای واقعی کلمه دروازه بود
به سمت تب طلا تو دهه ۱۸۵۰ میلادی.
اینجا واقعاً یه سری ساختمونهای قدیمی هست،
مخصوصاً هتل جیمزتاون.
این مکان شاهد خودکشیهای زیاد، مرگهای زیادی بوده.
اما دلیلی که ما داریم میریم اونجا،
اینه که یه دو تا افسر سابق نیروی انتظامی
اونجا اقامت داشتن و یکی از اونا
ادعا میکنه که توسط یه موجود شیطانی تسخیر شده. اوه!
و بعضی از اینا هم توی دوربین ضبط شده.
وای. و این حرف از دهن یه پلیس درمیاد.
اول باید سعی کنیم بفهمیم
منبع این چیه
و این ادعاها رو بررسی کنیم.
وای، بچهها، به اینجا نگاه کنید.
ممکنه داریم در خونه شیطان رو میزنیم.
ولی سوال بزرگتر من اینه که
شیطان تو این شهر کوچیک و قدیمی چه غلطی میکنه؟
تو این شهر کوچیک و قدیمی؟
چی باید اتفاق افتاده باشه که همچین چیزی رو راه انداخته؟
چیزهایی توی این دنیا هستن
که ما هیچوقت کامل درکشون نمیکنیم.
درکش کنیم.
ما جواب میخوایم.
ما سالها کار کردیم تا اعتبارمون رو بسازیم.
شهرتمون رو.
کار کردن در کنار مشهورترین
متخصصان این حوزه.
گرفتن شواهد بیسابقه از ماوراءالطبیعه.
داره عمل میکنه! وای!
من نمیتونم براتون توضیحی بدم.
این مدرک ماست.
ماجراجوییهای ارواح ما.
همین اینجا،
این هتل جیمزتاونه.
این هدف ماست.
ما باید واقعاً شروع کنیم به کنار زدن
لایههای زمان
تا خودمون رو به دوران تب طلا برگردونیم.
واقعاً میتونه از یه اتفاق باشه
که جرقه اون آتش رو زد
که شیاطین رو از جهنم جذب کرد
به این شهر.
اواسط دهه ۱۸۰۰ میلادی،
یه رگه طلای ۱۲۰ مایلی
درست همینجا کشف شد
تو کوههای سیرا نوادا.
و تب طلا آدمها رو از سراسر دنیا کشوند.
چند نفر پولدار شدن، ولی خیلیها کارشون به
اونور قبر کشید.
اوایل دهه ۱۹۰۰، هتل جیمزتاون
تبدیل شد به بیمارستان "مادر لود".
و مرگ تبدیل شد به یه مهمون همیشگی.
سال ۱۹۲۴، خانم آلیس دیویس فوت کرد
بعد از یه تصادف وحشتناک با ماشین.
سال ۱۹۲۸، میکی لی فوت کرد
بعد از نوشیدن سم توی اتاقش.
سال ۱۹۳۷، خانم لو اَسبیل فوت کرد
بعد از اینکه به قلب خودش شلیک کرد.
سال ۱۹۳۸، تام رَتکُویچ توی بیمارستان فوت کرد
بعد از یه دوره بیماری طولانی.
و این لیست ادامه داره.
که نیاز شد زیرزمین به عنوان سردخانه استفاده بشه.
دهه ۱۹۵۰، ساختمون دوباره به هتل تبدیل شد.
در حالی که اجساد برداشته شدن،
به نظر میاد روحشون به این دیوارها
و کفهای آغشته به خون چسبیدن.
یا شاید، یه چیز حتی تاریکتر و خیلی قدیمیتر
اینجا آزاد شده باشه.
و هیچ نشونهای از رفتن نداره.
گزارشهای اخیر از اشکال سایهوار مرموز،
فعالیتهای پولترگایست،
و این معاون سابق کلانتر
که ادعا میکنه توی زیرزمین تسخیر شده، صحبت میکنن.
باید سر از این قضیه دربیاریم.
چون در حال حاضر،
هر کسی که پاشو بذاره داخل،
توی خطر جدیه.
به ما گفته شد که هتل داره تعطیل میشه
بدون هیچ توضیحی که چرا.
آیا ممکنه این نیروهای تاریک مقصر باشن؟
ما یه کم وقت داریم
قبل از اینکه مصاحبهشوندههامون سر برسن.
در حین تحقیق در مورد این منطقه،
شنیدیم که این شهر کوچیک دوران تب طلا
شاهد افزایش غیرعادی تو مراسم جنگیری بوده.
بله، درست گفتم.
جنگیری.
و قبل از اینکه بریم داخل هتل،
یه چرخ میزنیم ببینیم کسی حاضر به صحبت هست،
و تقریباً بلافاصله
ممکنه همین الانش هم مدرکی از این موضوع پیدا کرده باشیم.
اون دیگه چی بود؟
اوه اوه. وایسا، وایسا.
مثل یه وسترن قدیمیه-- اوه!
نزدیک بود... نزدیک بود بکشتش... تقریباً زیرش گرفت.
با یه فولادی؟
آره، دارم!
انگار انرژی توی این شهر
خیلی تهاجمیه
ما همین الان دیدیم که یه نفر
داشت تلاش میکرد یکی رو زیر بگیره و دعوا کنه.
چیزی توی این شهر هست
که داره رو این مردم اثر میذاره؟
اگه هست، ما همین الان هم حسابی حسش کردیم.
درست وقتی فکر میکنم این شهر از این عجیبتر نمیشه
با کسی روبرو میشیم که این تحقیق رو
میبره به یه سطح کاملاً جدید از فوریت.
اوه، سلام. چطورید؟
عالی. شما چطورید؟ خوبم. من زک هستم.
کارمون شبیه همه.
از آشناییتون خوشبختم. اوه، واقعاً؟
این چیه؟ اینو دور گردنبندتون آویزون کردید؟ اوه
چی؟
واقعاً؟ آره.
چی؟
تا حالا مجبور شدید اینجا جنگیری کنید؟ بله.
همینجا تو شهر؟ اوهوم.
واقعاً؟ خیلی بده؟
آره، اوه.
جنگرفتگیها چقدر بد بودن؟
ام...
فکر کنم بچهها از همه بدترن.
شما روی بچهها جنگیری کردید؟ بله.
در جیمزتاون؟ در جیمزتاون، آره.
چی میتونه منبع این
شیوع جنگرفتگی شیطانی اینجا باشه؟
آیا هتل جیمزتاون مرکز این ماجراست؟
مخصوصاً الان. انگار
تمام ابعاد دارن با هم یکی میشن.
پس دارن درهایی رو پیدا میکنن.
من اونا رو خیلی تو چشم مردم میبینم.
واقعاً؟ فکر میکنم دارن از آدم به آدم منتقل میشن
چون دارن سعی میکنن، میدونید، بین ما راه برن.
جنگرفتگی مردم از چیه؟
ام، شیاطین. از ساختمانها.
شنیدید چیزی به هتل جیمزتاون ربط داشته باشه؟
اوه، بله، حتماً. واقعاً؟
در واقع سه هفته پیش
من همینطوری رفتم یه رستوران اونجا
و داشتم به دخترم میگفتم
گفتم، اینجا روح و ارواح هستن.
هر کسی یه اصطلاح متفاوتی داره. شیطان.
در جیمزتاون؟ هوم-اوم.
بد بودن؟
خیلی بد بودن.
این دیوونهکنندهست.
همین الان به ما گفتن که میتونیم وارد بشیم
داخل هتل جیمزتاون.
برای شروع،
میریم که با رنه ملاقات کنیم.
که دستیار مدیره.
همین که پا میذارم داخل
بلافاصله یه کثیفی تو هوا حس میکنم،
یه بار منفی.
چیزی هست که
در مورد هتل به ما بگید؟
ام، تنها چیزی که واقعاً میدونم اینه که
پدربزرگم آخرین نفری بود که اینجا به دنیا اومد
قبل از اینکه اینجا رو تبدیل به هتل کنن.
باشه. خب. ممنونم.
یه چیزی در مورد این مصاحبه خیلی عجیبه.
و غرایضم به سرعت تأیید میشن.
همین الان به من اطلاع دادن
که خانمی که باهاش حرف میزدم
ظاهراً دیشب یه تجربهای داشته.
اون دیشب چیزی دیده.
و ما همین الان برگشتیم اون تو.
یکی از اعضای گروهم ازش پرسید که آیا در موردش به من میگه
و اون گفت: "راستش نمیخوام در موردش حرف بزنم."
و بعد هم دقیقاً همینطوری زد بیرون.
رنه چی رو قایم میکنه؟
از چی میترسه؟
باید مستقیم برم سراغ کسی
که دلیل بودن ما اینجاست.
این معاون کلانتر سابق
که برای همیشه تغییر کرد
بعد از اینکه پا به این هتل جهنمی گذاشت
بیش از دو سال پیش.
حالتون خوبه؟ آره.
همین الان چیزی حس میکردید؟
فقط تو اینجاست؟
همینجاست.
تا حالا همچین ترسی رو حس کردید؟
نه. - در حالی که معاون کلانتر بودید
برای ۱۸ سال؟ -نه.
هیچی مثل اینجا نبود.
واقعاً؟ نه.
میتونید در مورد اون شب با من حرف بزنید؟
ام...
شب اول رفتم پایین تو زیرزمین
و راستش هیچی نبود.
چون آدمای دیگه اون پایین بودن. باشه.
شب دوم
همه اینور تو قسمت غذاخوری نشسته بودن.
پس من گفتم، میرم پایین. هیچکس اون پایین نیست.
و تاریکه.
یه، اِم، مثل یه فضا بود.
No comments yet. Be the first to leave one.