The first 200 lines.
مترجم: Negar FD
زمان تحویل زودتر از موعد فرا رسیده،
شخص دیگری باید به جمع ما بپیوندد.
آغاز تاریکی، نزدیک است.
خدای من!
ذرتها یه تصویر ساختن !
زمانش فرا رسیده!
زمانش فرا رسیده!
زمانش فرا رسیده!
زمانش فرا رسیده!
زمانش فرا رسیده...
تا پاداش پایان سال رو بگیریم!
خبرای خوب بچهها!
میدونم گاهی میتونم خیلی ضد حال باشم
ولی آمار به دستمون رسیده،
و تو پایان ماموریتهای امسال از نظر زمانی رکورد زدیم!
پس این هدایا از طرف جیآر هستن تا قدردانیش رو نشون بده!
اوه چی میتونه باشه؟ یه جزیرهی خصوصی؟
لطفا کد فعالسازی سلاح هستهای باشه!
ساک خرید؟ دوباره؟ حرومزاده!
من نیاز ندارم هیچ کوفتی رو با ساک حمل کنم!
من 6 تا دست کوفتی داری!
صبر کنین، شاید یه چکی توش باشه یا...
یه کلاه یادگاری حلبی!
این فقط آشغال واقعیه!
-اوه مرد -اوه خدای من
-من هدیه میخوام! -بچهها، هی بچهها!
میدونین چیه؟ حق با شماست!
شما لیاقتتون بیشتر از ساک خریده! با جیآر صحبت میکنم!
-حالش رو جا بیار! - آره دختر!
جیآر، تیم من سختتر از همیشه برای انجام ماموریتها کار کرده...
و بلاخره جواب داده!
بعد از سالها پاچهخواری پاچههای تک تک مسئولین
خودم بلاخره تبدیل به یه پاچهی مسئول شدم!
رداپوشها قراره من رو وارد هیئت مدیرهی دولت پنهان کنن!
عجب! چه قدر هاگوارتزی!
و... دستام خونی شده.
خوش اومدی به جمع!
تمام زندگیم، یه رویای فروتنانه داشتم...
اینکه پولدارترین و قدرتمندترین آدم جهان بشم
و الان داره اتفاق میوفته
و میخوام که تو مدیر عامل بعدی باشی!
اوه خدای من!
من قراره کاگنیتو رو اداره کنم؟
فکر میکردم این روز هرگز نرسه! اصلا آماده نیستم!
آره باشه، الان یه کلاسور دستته که روش نوشته "ریاست حتمی ریگن"؟
عجب!
خیلی هضمش سخته! حس میکنم باید جشن بگیرم!
اوه دلت میخواد برای تفریح یکی رو ناپدید کنی؟
خیلی خنده داره! میفرستنشون به زندان پنهان و از تاریخ پاکشون میکنن.
حس میکنم باید حداقل یه هفته صبر کنم قبل از اینکه از شدت قدرت روانی بشم.
تو من رو یاد خودم میندازی وقتی مو و ارزشهای بیشتر داشتم.
نصیحت من رو میخوای؟
برای اداره کردن اینجا باید بیرحم باشی
وقتی واقعا روی این صندلی بشینی، همهچیز تغییر میکنه
با تمام احترام قربان، این دقیقا همون چیزیه که انتظارش رو دارم.
آره موش کور!
چه خبرا تری پاک؟
استیو سلول بنیادی! جوونتر نشدی؟
کارم همینه!
چه خبرا دولت پنهان؟
امروز، من کنترلتون میکنم!
خب، این قراره خوب پیش بره...
بابا! من چندتا خبر خوب و کمی مشروب خوب دارم!
-یه نفوذی! -آی! ری... بچه! منم! بچه!
اوه، شرمنده بابا!
میخواستم با تمیز کردن خونه به خاطر
ترفیع کاریت غافلگیرت کنم!
تقریبا لکهی استفراغم رو از مدرک دیپلمت پاک کردم!
عجب! به طرز عجیبی خیلی کار باملاحظهای کردی!
هی بابا، میشه یه مشکل کاری رو باهات در میون بذارم؟
شوخی میکنی؟ من خودم سالها یه مشکل کاری بودم! بگو ببینم!
فکر میکنی برای مدیر عامل بودن، حتما باید یه روانی بیرحم مثل جیآر باشم؟
گور بابای جیآر ریگن!
تو از 6 سالگی داشتی خودت رو برای این کار آماده میکردی!
به خودم افتخار میکنم برای بزرگ گردنت!
پس با معنی کردن حرفت، داری میگی که به من افتخار میکنی
یه چیزی تو همون مایهها
آخی بابا! بغل از راه دور!
-آره، چطوره؟ -یه چیزیه...
قابل تحمله...
امروز، بلاخره از شرکت کاگنیتو میرم و به هیئت پنهان صعود میکنم.
میخوام بدونین که همتون رو دوست دارم
همونقدر که یه گروه معمولی مردم رو دوست دارم
که طبق قرارداد مجبور بودم 40 ساعت در هفته رو باهاشون بگذرونم.
به قول کریستین بیل وقتی سر صحنهی فیلم "رستگاری نابودگر" روانی شده بود:
"از نظر حرفهای دیگه کاری با هم نداریم!"
ممنونم، و از میگو لذت ببرید.
امروز، سپیده دم تازهای طلوع میکند...
ببینین، بیاین واقعگرا باشیم
سالهای زیادیه که این شرکت شده اکیپ پیرمردا!
یعنی... واقعا پیر!
حرفت رو پس بگیر!
برای مدت طولانیای، این شرکت با دروغ، خودخواهی
و یه هوس برای پول که جنبهی جنسی هم داره، اداره شده.
آره!
خب، نه از این به بعد.
من Cognito 2.0 رو ارائه می کنم
قراره دنیا رو به جای بهتری تبدیل کنیم
از صندلیهایی شروع میکنیم که پشت گردنی بهتری دارن
مخصوص اون بخشی از جمعیتمون که از جزیرهی ایستر هستن...
اوه چه ارگونومیک...
برای افزایش هزینهی پیامهای مهم ناخودآگاهی که از طریق رسانهها میفرستیم!
بازیافت کنید. خدمات درمانی حق شماست. توئیتر رو پاک کنید.
حتی یک ربات اخلاق ساختم
تا مطمئن بشیم که ماموریتهامون از نظر انسانی قابل قبول هستن!
تبریک میگم شرکت کاگنیتو، شما 51% ظالم نیستید.
ایول!
ولی از همه بهتر، دیگه ساک خرید مزخرف نداریم!
گروه ضربت، شما قراره ژاکتهای جدید برای خدمهتون بگیرین!
منم! من روی یه ژاکتم!
اینقدر هیجان زدهام نمیتونم نفس بکشم!
ژاکت؟
برعکس این ابلهها، وفاداری من خریدنی نیست!
اوه، دستگاه عجیب جق زدن مایک رو هم ارتقا دادم
تا بتونیم هر 6 تا آلتش رو همزمان بدوشیم.
جرم بده، بابا قارچی!
هم حاضرم برات بکشم و هم بمیرم!
ریگن تا 2024!
ریگن! ریگن!
ایول! بهترین دوستم رئیسمه!
اصلا قرار نیست اوضاح پیچیده بشه!
بلاخره قراره یه دولت پنهان داشته باشیم که میشه بهش اعتماد کرد!
به هیچکس اعتماد نکنید! یه نقض امنیتی رخ داده!
لعنتی! کون گوهی! لعنت بهش! شلوار پر شده از گوه!
بهمون نفوذ کردن!
وارد شدن و پروندهی ناگفته رو دزدیدن!
پروندهی ناگفته چیه دیگه؟
همونی که راجع بهش حرف نمیزنیم! اصلا پشت اون صورت خوشگلت مغز داری؟
این پروندهی اصلی
تک تک توطئههاییه که تا به حال مرتکب شدیم!
اگر افشا بشه، کل شرکت به فنا میره!
یکی اینجا شخصا داره سعی میکنه من رو دور بزنه و من تحملش نمیکنم!
اگر رداپوشها با خبر بشن، تنها جایی که من رو ارتقا میدن و میفرستن
زندان پنهان ایکسه.
همونجایی که وقتی آدما رو ناپدید میکنیم میفرستیمشون
جایی که اینقدر محرمانهست حتی ما هم نمیدونیم کجاست!
همونجایی که سومین سه قلوی خواهران اولسن رو فرستادیم.
استیسی می اولسن بیچاره!
باشه، بیاین همه آروم باشیم و منطقی بهش فکر کنیم...
سالن اصلی رو از کوسههایی که کراو ماگا آموزش دیدن پر میکنم!
من میرم به مراسم تاجگذاریم حالا چه جهنم بپا شه چه آب استخر کوسهها!
ریگن، تو میخواستی رئیس بشی؟ این اولین کارته!
نفوذی رو تا آخر روز پیدا کن
وگرنه تک تکتون رو ناپدید میکنم!
اوه و ریگن! تبریک بابت ترفیع!
ممنونم!
امیدوارم تو هم از ترفیع خودت جون سالم به در ببری!
سلام کاگنیتو!
مدیر عامل جدیدتون هستم، بابت همکاریتون تشکر میکنم
از طریق این تصویرسازی هولوگرامی دوستانهی اجباری...
تفتیش بدون حکم غیر اخلاقیه!
اوکی ریگن... فشاری نیست
10 ساعت وقت داری نفوذی رو پیدا کنی وگرنه همه میمیرن!
این شغل آرزوهامه! من بیخیال رویاهام نمیشم!
من نمیتونم به زندان پنهان ایکس برم!
من تمام دستگاههای سکنجهشون رو اختراع کردم
با این درک که هیچوقت قرار نیست خودم تجربهشون کنم!
اوکی، هر کسی که اینکار رو کرده میخواسته جیآر رو بکشه پائین
و هیچ اهمیتی به عواقبش نمیداده، اما چرا؟
کی توی این شرکت اینقدر عوضیه؟
اوه، بیخیال!
نه، فقط یه انتقامجوی خیانتکار واقعی وجود داره
تو این ساختمون..
و اینو میدونم چون همیشه فقط راجع به همین حرف میزنه!
اینطور نیست! در ضمن من نمیتونم نفوذیتون باشم...
من تو یه قبر شیشهای گیر کردم به خاطر چیزی که هیچکدوممون یادمون نیست.
تلاش برای نسلکشی جهانی منظورته؟
به همهی ما لطفی بکن، یه پل بساز و ازش بگذر! (گذشت داشته باش.)
درست نمیگم رفقا؟
این یارو خیلی باحاله! چرا بیشتر باهاش نمیگردیم؟ مرد..
محفظهش سالمه
هیچ راهی نیست که تونسته باشه پرونده رو بدزده
ولی من تو ویدیوی امنیتی دیدم
که یکی با مجوز رئیس بخش، نیمه شب وارد دفتر جیآر شد.
صبر کن، این به این معنی نیست که نفوذی باید یکی...
تو همین اتاق باشه؟
دراما!
مشکلی نیست جیآر، رداپوشها راجع به نفوذ نمیدونن!
کنترلت رو از دست نده، فقط آروم پیش برو...
اوه سلام!
شورای پنهان مورد علاقهی من چطوره؟
شما حرومزادههای مرموز هنوزم مشکوکین یا چی؟
سلام، جیآر
حواسمون بهت بوده...
خب پس اینجا قراره مراسم رداپوشی من رو انجام بدیم؟
ما نیاوردیمت اینجا تا بهت یه ردا بدیم جیار
باشه، مچم رو گرفتین...
ببینین، میتونم توضیح بدم!
آوردیمت اینجا تا برای یه ردا تا مرگ رقابت کنی!
اوه پس این زندان پنهان نیست؟
نه، این یک مارپیچ توطئه آمیز
پر از مخلوقات شوم و تلههای مرگبار هست.
عجب
چه غافلگیری شیطانیای
شماها کارتون درسته!
عاشق دکور شدم راستی!
اولین کسی که از مارپیچ خارج بشه خواهد برد.
بازی رو آغاز کنید.
اوکی، پیرمرد شکسته، پیرمرد شکسته...
No comments yet. Be the first to leave one.