The first 200 lines.
خدای من
وای
دور آخره
باورنکردنیه
وای
شرکتکننده 451، تنها دوستیه که تو بازی برام باقی مونده
...ولی شرکتکننده 287
...شرکتکننده 287
...نمیدونم
چه انتظاری باید ازش داشته باشم
و این پریشون و نگرانم میکنه
باید سعی کنیم خودمون دونفر آخر باشیم
آره
واقعا باورم نمیشه پسر
تو فکر میکردی به اینجا برسیم؟
نه، اصلا به خودم اجازه ندادم بهش فکر کنم
...حس میکردم اینطوری زیادی روی مسائلی که
یعنی میدونم خیلیها از این چیزها برای ایجاد انگیزه استفاده میکنن
...ولی
من بیشتر سعی کردم پله پله پیش برم
آره
خیلی احساس ناامنی و آسیبپذیری میکنم
شرکتکننده 451 و 16 باهم دوستن
...شرکتکننده 451، یعنی فیل
آدم خوش قلبیه
ولی شاید هم همهش ظاهرسازیه
و سعی داره همینطوری فریبم بده
و درباره شرکتکننده 16 هم باید بگم
که حس میکنم نمیتونم بهش اعتماد کنم
باید حواسم رو بدم و گاردم رو محکم ببندم
...چون
الان حکم یه گله گرگ رو داریم که دنبال یه تیکه گوشتن
«بازی مرکب: چالش»
"قسمت دهم: روز شانس"
...شرکتکننده 16، 287 و 451
شما به فینال رسیدین
نمیخوام تمام نقاط قوتم رو رو کنم
چون اگه این کار رو بکنم مورد حمله بقیه شرکتکنندهها قرار میگیرم
شرکتکننده 16، موفق شدید
ایول
تو بردی رفیق - شرمنده رفیق -
واقعا فکر نمیکردم تا اینجا بالا بیام
باعث میشه آدمها بدترین خصلتهاشون رو رو کنن
نمیخواستم با پایین کشیدن بقیه به مراحل بعد برسم
سخته که اینطوری با بقیه ارتباط بگیری و دوست بشی
و بعد ببینی جلوی چشمهات یکی یکی دارن حذف میشن
ولی این فرصتها فقط یه بار تو زندگی در خونه آدم رو میزنن
شرکتکننده بعدیای که حذف میشه شرکتکننده شماره 51ـه
پس سعی میکنم نهایت استفاده رو ازش بکنم
من مای هستم، ولی نوهم میمی صدام میکنه
تمام کسایی که اینجان تهدید بهشمار میان - آره همینطوره -
دوستت دارم تیجی
خودم برای حذف داوطلب نمیشم
لعنتی
نه
حس کرد باید جوری بازی کنه که به نفع خودش باشه
و نمیتونیم هم به این خاطر سرزنشش کنیم - آره -
باید تمام قوام رو جمع کنم چون فقط خودمم و خودم. منم در مقابل بقیهشون
جعبه رو گذاشتی روی میز رولند؟
گذاشتمش رو میز آماندا
مسئله اصلی همبستگی و اتحاد نیست
مهم تمایل به موندن تو بازی و برنده شدنه
...موجودی صندوق جایزه هماکنون
4,530,000است
« مترجم: عاطفه بدوی » Atefeh Badavi
به به عالی شد - از صداش متنفرم -
لباسهامون رو آوردن
شرکتکنندگان، بابت رسیدنتون به این مرحله بهتون تبریک عرض میکنم
شام مخصوصی برای شما تدارک دیدیم
...وای خدا قلبم اینقدر تند میزنه
میفهمم - که انگار داره از جا درمیاد -
ممنون - ممنون -
لطفا قبل از شرکت در مراسم شام این لباسها رو تن کنید
متاسفانه... الان اصلا تو شرایط خوبی نیستم
مربی غواصی. هونولولو/ هاوایی -
چون شغلهای زیادی عوض کردم
از این جهت که به رشد شخصیم کمک کردن
و کمک کردن بفهمم میخوام چه کاره بشم ارزشمند بودن
اما در عین حال درآمد مشاغل کمدرآمدی بودن
و از زمانی که بالغ شدم به زور تونستم از پس مخارج زندگیم بربیام
اگه یهویی بزنه و بتونم میلیونر بشم همهش رو واسه خودم نگه نمیدارم
حس میکنم شخصا در طول زندگیم
از افراد زیادی کمک گرفتم ...دوستهام، خانوادهم
و تا الان نتونستم اونطور که باید لطفشون رو جبران کنم
یعنی... دوست دارم یه زندگی راحت و خوب داشته باشم
و میخوام که دور و بریهام هم از داشتن چنین زندگیای بیبهره نمونن
و... همین دیگه. همین کافیه
:کانال زیرنویسهای فیلمکیو @SubKio
خدای من - وای خدا -
چقدر قشنگه
خداجون - وای -
در این لحظه واقعا به خودم افتخار میکنم
رسیدن به فینال چنین مسابقه بزرگی
واقعا حس بینظیری به آدم میده
امشب حس دوستی و اعتماد رو به اشتراک میذاریم
اما تو ذهنم این رو پذیرفتم
که برای اینکه بتونم برنده این بازی بشم
باید آمادگی حذف دوستهام رو داشته باشم
وای نه
نه
.شرکتکنندگان توجه کنید ما این ضیافت رو
...به پاس قدردانی
از فداکاریها و زحماتی که تا بهاینجا کشیدین ترتیب دادیم
ممنون
از شامتون لذت ببرین
الکیه. الان میگه باید بهم چاقو بزنین تا بتونین بخورینش
باشه خب
نخیر! باشه چیه
قول دادیم چاقو تو شکم هم نکنیم
من که یادم نمیاد توافقی کرده باشم
صفر- یک - شیش
یه بیرحمی خاصی تو وجودش هست
...صرفا داره تظاهر میکنه که
داره دوستانه باهامون گپ و گفت میکنه
اما بهنظرم همهش ظاهرسازیه
وقتی 17سالم بود پدرم فوت شد
...که
هنرمند. شهرستان براوارد/ فلوریدا -
خیلی برام سخت بود... هنوز هم هست
...اما تنها جنبه مثبتش این بود که فرار از
شرایط سمیای که توش قرار داشتم رو برام راحتتر کرد
و کمک کرد بتونم زندگی و مسیری رو پیش بگیرم
که خیلی خیلی برام بهتر بود
اما وقتی ابراز گرایش کردم
مادرم چندتا ایمیل نفرتانگیز و آزاردهنده برام فرستاد
و وقتی بلاکش کردم که دیگه چشمم بهشون نیفته
دوباره از همین دست نامهها برام نوشت و این بار پستشون کرد
...برای همین
مدتی هست که باهاش صحبت نکردم
سعی کردم... دوباره باهاش ارتباط برقرار کنم
اما هربار ناامیدم کرده
...چون همچنان اصرار داره
که فقط دیدگاه محدود خودش از دنیاست که درسته
چه استیک گندهای
آبدارترین استیکیه که به عمرم دیدم
میدونم وقتش که برسه
نهایتا هرکدوممون
ترجیح میدیم خودمون برنده بشیم
خیلی خوب پختنش
این صدفهاش هم میخورم بهنظر سسش خیلی خوب شده
اهل کجایی فیل؟
اصالتا برزیلیام
تو سائوپائولو به دنیا اومدم و تا هشت سالگی اونجا زندگی میکردیم
بعد از اون خانوادهم اومدن نیوجرسی
که تقریبا بیشتر زندگیم همونجا بودم
رشته تحصیلیم روانشناسی و آموزشه
میدونستم که دوست دارم یه جای گرم زندگی کنم واسه همین هاوایی رو انتخاب کردم
و پیش خودم گفتم بهنظر جای خوبی برای زندگی میاد
رفتم اونجا و خب یه سری شغلهای مختلف رو امتحان کردم
تا نهایتا رسیدم به غواصی
و الان حدودا یه سالی میشه که دارم آموزش غواصی میدم
تو چطور سم؟ - سم -
وای پسر - داستان زندگیت رو بگو بدونیم -
من تو آیداهو به دنیا اومدم
توی یه خانواده فوقالعاده مذهبی بزرگ شدم
...و
طول کشید تا متوجه بشم همجنسگرام
...و وقتی مطمئن شدم میدونستم
که دیگه جایی پیششون ندارم
به همین خاطر رفتم تگزاس
و اونجا با همسرم داگ آشنا شدم
خیلی شگفتانگیزه که بالاخره میتونم
احساس خوشحالی و رضایت داشته باشم
درحالی که تا الان فقط فکر میکردم که خوشحالم در صورتی که صرفا حالم خوب بود
تو چی مای؟ تو هم از زندگیت بگو
من توی ویتنام به دنیا اومدم
هشت سالم که بود به آمریکا پناهنده شدیم
متاهلم، دوتا دختر دارم و یه نوه
و دوتا سگ خیلی قشنگ
آخی چه خوب
آره خلاصهش رو بخوام بگم همین بود
ایول
تو هجده سالگی دبیرستانم رو تموم کردم
...زندگی بسته، محافظهکارانه
قاضی مهاجرتی. شهرستان فرفکس/ ویرجینیا -
و سختگیرانهای داشتم
برای همین دوست داشتم از این پیله بیرون بیام
و به همین علت به نیروی دریایی پیوستم
میخواستم مستقل باشم
اما سادهلوح بودم که به این خاطر به نیروی دریایی ملحق شدم
مثل این بود که به بری تو دل یه مشت گرگ
....اونجا
خیلی مورد آزار قرار گرفتم
و نوزده ساله بودم که باردار شدم
قبل از پیوستن به نیروی دریایی باکره بودم
و اصلا از این مسائل سردرنمیاوردم
...و حامله شدن تو اون سن
...خیلی برام دشوار بود چون
باید... باید به خانوادهم اطلاع میدادم
که باردارم
...و
...بعد از اون
خانوادهم عاقم کردن
و تو طول دوران بارداریم هیچکی رو نداشتم
واقعا دشوار بود
نمیدونستم چطور باید برای بچهم مادری کنم
تنهای تنها بودم
مرسی
جدی رسیدیم فینال ها. باورم نمیشه
شریک زندگیم انتظار داره وقتی برگشتم خونه میلیونر شده باشم
No comments yet. Be the first to leave one.