The first 189 lines.
بو! آخ!
اصلاً شوخی نداره
یواشکی نباید بری سراغ یکی و بترسونیش
اولاً که خیلی هم خندهداره
دوماً، فقط خواستم یه چیزی رو ثابت کنم
و دیدی راست میگفتی. مثل زنها جیغ میکشه
من مثل زنها جیغ نمیکشم. اون یه فریاد مردونه و از ته حلق بود
فریزیر، شاید بهتره به نگهبانی زنگ بزنی
همین که از آسانسور اومدم بیرون، صدای یه زن رو شنیدم که داشت جیغهای هیستریک میکشید
اون من بودم
من داشتم بیخبرانه سمفونی براهمس رو رهبری میکردم
و اون پدر دیوونهمون تصمیم گرفت منو بترسونه
آه، بس کن غر زدن رو. من همیشه شما بچهها رو میترسوند
وقتی میرفتیم کمپینگ. شما که عاشقش بودید
یادت میاد اون داستان زوجی که تو ماشین داشتن لب و لوچه میمالیدن
که قاتل با قلاب تیکهتیکهشون کرد؟
آره. یادمه تا سی سالگی نمیتونستم تو ماشین یه زن رو ببوسم
خب، پدرت که این مشکل رو نداره
آقای صندلیخوابون
میخوای دوباره جیغ بزنم؟
بابا، کی این عصای جدید رو گرفتی؟
آه! رانی برام گرفته
آره، اون برای عصای پیرمردی خیلی جوونه
این خیلی بیشتر به سلیقهاش میخوره
یه کلاه سیلندری به من بدید، میشم فرد آستر!
یه تکچشمی (موناکل) هم اضافه کن، میشی آقای بادامزمینی
هی، فریزیر. کولروفوبیا؟ فریزیر: اوه، آره
یه بیمار دارم که ازش رنج میبره. چی هست؟
یه اختلال خیلی نادر، یه ترس فلجکننده از دلقکهاست
دارم یه پرستار رو درمان میکنم که هر بار یه دلقک برای بازدید
از بچههای بیمارستانشون میاد، وحشت میکنه. تقریباً کارش رو از دست داده
طفلک. داریم پیشرفت زیادی میکنیم
من تکنیکهای نوآورانهای ابداع کردم
فکر میکنم نزدیک درمانش هستیم
واقعاً؟ فریزیر: ها ها. آره
اصلاً تعجب نمیکنم اگه این یکی بشه
"شاهکار دلقکی" من
تو ذهنت بهتر به نظر میرسید؟ بسیار زیاد، آره
خب، منم اون رو سرزنش نمیکنم که از دلقکها متنفره
اونا عجیب و غریب و چندشن
همین یکی از دلایلی بود که هیچوقت شما بچهها رو سیرک نبردم
که من همیشه از این بابت دلخور بودم
میدونی چقدر دوست داشتم یه بندباز بشم؟
من حتی یه لباس یکتکه رو به سبک والنداهای پرنده تزئین کرده بودم
که وقتی میرفتیم به چادر بزرگ سیرک بپوشمش
اون دلیل دیگهش بود
خب، میرم یه سر به شام بزنم. باید امشب رو زود تموم کنم
صبح دارم میرم تا مادرم رو ببینم
میدونی پارسال به اسپوکین نقل مکان کرد
مادرت رو یادمه
مواظب رقصهای ما بود، درسته؟
آره، آره. اون یکشنبهها هم درس انجیل میداد
و گروه کُر کلیسا رو هم رهبری میکرد
حتماً روز خیلی بادی بوده که سیب از اون درخت افتاد!
فریزیر: داری خوب پیش میری، میمی. چیزی برای ترسیدن نیست
درسته. فقط یه تیکه پلاستیک کوچیک و بیجون
که به هیچ عنوان نمیتونه بهت آسیبی بزنه
میدونم
عالی داری کار میکنی
حالم خوبه
میمی: اوه. خیلی بهتره
واقعاً؟ آره، آره
هنوز تو اتاق هستی. بالا نیاوردی. ها ها
این یه پیشرفت بزرگه. خیلی خب، حالا دستت رو بده
اینم کلاه کوچولوی فسقلی
کلاه کوچولوی فسقلی، درسته
و اون دماغ قرمز گنده
دماغ قرمز گنده
حالا میمی، چیزی هست که بخوای به دوست دلقک کوچولومون بگی؟
لطفاً منو نکش. نه
نه، میمی
اوه، منظورم اینه که... تو دوست منی و من دوستت دارم
عالیه، میمی. ها ها
خیلی خب پس
حالا، فردا بزرگترین قدممون رو برمیداریم
نه، من واقعاً فکر نمیکنم که آماد نه، نه، تو آمادهای. آمادهای
تو امنیت این محیط
تو منو تماشا میکنی که خودم رو به یه دلقک واقعی و زنده تبدیل میکنم
آرایش رو میذارم
و بعد لباس دلقک رو میپوشم
و کفشهای گنده خندهدار
و اگه وقت باشه، بادکنکهای حیوونی درست میکنم
و شما واقعاً فکر میکنید جواب میده؟
تا وقتی که چیز خیلی پیچیدهای نخوای، مثل زرافه
خب، وقتمون تموم شد. اِم...
خیلی خب پس، میمی، فردا میبینمت
و مطمئن باش، من تو هر قدم راهنماییت میکنم
چیزی برای ترسیدن نیست. هیچ غافلگیریای در کار نخواهد بود
من خیلی، خیلی متاسفم
بفرمایید. بفرمایید، اون رفت. خیلی خب، پس بعداً میبینمت
خیلی خب. آخ!
اوه، دوباره، خیلی متاسفم. این کوچولو واقعاً شیطونه، نه؟
یعنی، شما کنترلش نمیکنید؟ آره
آره، البته که کنترل میکنم
به هر حال، من، اِم، فردا میبینمت
آره. دو جلسه
مارتین: بو! آخ!
چی شده بهت؟
چرا همش تو اتاقهای خالی میایستی
و پشتت به دره؟ من هم یه انسانم
اوه، کاش رونی اینو میدید.
خوشحالم دوستدخترت باعث شده احساس جوونی کنی.
داری مثل یه نوجوون رفتار میکنی.
نوجوون بیمسئولیت.
چی؟ الان داری از من تقلید میکنی؟ الان داری از من تقلید میکنی؟
بسه دیگه. مخصوصاً اومدی اینجا که منو عذاب بدی؟
نه، اومدم نایلز رو برای فیلم بردارم.
اما هنوز یکی تو دفترشه.
بله، منم متاسفانه.
حالا برو. اوه.
کِی یاد گرفتی خوش گذروندن یادت بره؟
تو چقدر امل و از مد افتاده شدی.
خب، ببخشید اگه من طنز سطح بالاتر رو ترجیح میدم.
شاید یه روزی از یکی از شوخیهای کوچیکت خوشم بیاد.
اگه بتونی چیزی با یکم شوخطبعی و پیچیدگی بیشتر بگی.
بله؟
بله، خب، متاسفانه تقویمم الان حسابی پره.
خب، باشه، فکر کنم بتونم یه جایی برات جا باز کنم. امم.
بله، امم، و نام خانوادگیتون لطفاً؟
"رِکشن." عجیبه.
و اسم کوچیکتون؟
اونم خندهدار نیست بابا.
اوه، سلام راز.
آها، ممنون که اونو آوردی. مشکلی نیست.
بهت اخطار میدم، پاک کردن اون گریم دلقک پدر در میاره.
من واسه تولد آلیس پوشیدمش.
و تا یه هفته بعدش مثل یه هرزه کابوکی به نظر میرسیدم.
اون حدوداً موقع مراسم جوایز سیبی بود.
یادمه. اون شب قیافت خیلی خندهدار گریم شده بود.
تا اون موقع پاکش کرده بودم.
یو-هو، فریزیر. نترس. دارم از در میام تو.
خیلی خندهداره بابا. راز، تو فکر میکنی خندهداره؟
وقتی یکی از پشت سر یواشکی میاد و سکتهات میده؟
بذار حدس بزنم.
یکی مثل زنها جیغ زد.
فریزیر: باشه. شب بخیر راز. راز: خداحافظ.
فکر کردم با نایلز شام میخوری.
مارتین: کنسل شد. یه کار دیگه پیش اومد.
من فقط میخوام تو اتاقم بازی رو تماشا کنم.
اوه. ولی نگران نباش.
اگه واسه یه آبجو اومدم بیرون، از قبل بهت زنگ میزنم.
نمیخوام فکر کنی یه مزاحم اومده تو خونه.
برای اون کار ده سال خیلی دیره.
بابا، من میخوام یه مدت برم بیرون.
بعداً میبینمت. مارتین: باشه، میبینمت.
اوه، حق با توئه بابا. خیلی خندهداره.
الان دیگه اونقدر امل نیستم، هستم؟
اوه، بابا، این دیگه چه تلافیای بود!
سکته قلبی. پاشو.
بابا؟
بابا، دیگه میتونی بلند شی.
بابا.
فریزیر. فریزیر: نایلز.
بابا چطوره؟ خب، داره استراحت میکنه. حالش ثابته.
رنگ و روش خوبه. خدا رو شکر. میتونم ببینمش؟
دارن یه سری آزمایش میگیرن. دکتر تا یه دقیقه دیگه میاد بیرون.
چطور این اتفاق افتاد؟
خب، تو یه همچین موردی، نایلز، فاکتورهای زیادی هست. امم.
محاله که، امم... یه دلیل خاص رو مشخص کرد.
چرا اینجوری لباس پوشیدی؟ هوم؟
خب، امم.
اوه، باشه. بیمارم رو که فوبیای دلقک داشت، یادته؟
اوه، بله، البته. متأسفم.
اوه، نایلز، من واقعاً احساس وحشتناکی دارم.
نایلز: اوه، این... فریزیر، تو احساس وحشتناکی داری؟
قرار بود باهاش شام بخورم و کنسل کردم.
وقتی اتفاق افتاد باید اونجا میبودم.
اما نه، من باید اون نرمکنندههای حمام جدید رو امتحان میکردم.
خب، تو این لحظه، فایدهای نداره بخوایم تقصیر رو گردن کسی بندازیم.
تو همچین موقعیتی، نایلز.
امم، باید اینو به یاد داشته باشیم. امم.
تو احتمالاً جونش رو نجات دادی.
پدرمون سکته قلبی کرده بود. این آقا جونش رو نجات داد.
مطمئنم اگه تو جای من بودی، همین کارو میکردی، نایلز.
خب، البته نه این کفشها. هاها.
هی. اوه، راز، سلام.
لباسات. ممنون.
پدرت چطوره؟ خب، الان خوبه.
به لطف خونسردی فریزیر تحت فشار.
میدونی، میگن چند دقیقه اول حیاتیه.
بهش آسپرین دادی؟ اِم، بله، من... من دادم.
اون ده ساله که از پدرش مراقبت میکنه.
خدا حفظش کنه. چه پسر خوبی.
امم، ببخشید، دکتر کرین، باید گزارش امدادگر رو تأیید کنم.
"حدود ساعت هفت امشب."
"شما تظاهر کردید که از آپارتمان خارج شدید."
بله، درسته. همه چیز همونجاست. بفرمایید.
"سپس شما لباس دلقک پوشیدید."
"و پدرتان را به اتاق نشیمن کشاندید."
No comments yet. Be the first to leave one.