The first 200 lines.
قسمت يازدهم مردِ زيبا
. آقا، خيلي وقته که شما رو نديده بودم . شنيده بودم که مريض شدين
. نمي تونستم ... نگران نباشم
. بيشتر از اون چيزي که انتظار دارم شما رو ملاقات ميکنم
. سلام، اولين باره که شما رو مي بينم
. رئيسِ شرکتِ بوتونگ، دوک گو ماته هستم
. اوه، خوش اومدي
. آقا، ممنونم که دعوتم کردين
. پدرم بهتون سلام رسوند . امروز نتونست بياد
. اوه، ايشون پسرِ جونگ ما گو هست
اما، اگه ميدونستم تو هم مياي. حتماً . با تو مي اومدم
، اوه، ايشون رئيسِ شرکتِ بوتونگ هستن . که من باهاش کار مي کنم
... اوه، که اينطور. بايد يه نفرُ ملاقات کنم
هي، تو. چرا اينطوري شدي ؟
. يه لحظه صبر کن
. من مديرعاملِ گروهِ ام جي، پارک مون سو هستم
. سلام
. در موردِ شما خيلي شنيدم
يه هنرمندِ مشهور نيستم، اما . مردم در موردم خيلي صحبت مي کنن
خوب، چيزِ ديگه اي هم هست که بخواين بهم بگين ؟
. بيا بعضي وقتا با هم غذا بخوريم
. از شرکتِ بوتونگ خيلي خوشم مياد
. هميشه مهمونِ ما هستي
. رئيس تيم چويي، خيلي دستِ کم گرفته بودمت
. واقعاً دلم ميخواست به اين مهموني بيام
، اگه ميدونستم که دعوت شدي
. حتماً ازت ميخواستم که با تو به اينجا بيام
خوب، فکر کنم که از روشهايِ خودت . استفاده کردي، تا بتوني بياي اينجا
. اصلاً اين خانواده نرمال به نظر نميرسن . هر از چندگاهي شگفت زده ميشم
رئيس اغلب پدرم رو تويِ محل کارش ، مناطقِ ماهيگيري ملاقات مي کرد
، و ما هم خيلي بهش ماهي مي داديم . به همين خاطر فکر کنم خيلي مراقبِ منه
. منُ ببخشين
. مادرم در موردِ شما خيلي حرف مي زد
، از اونجايي که شما رو تويِ زندگيِ واقعي ديدم
. نمي دونم که بايد بهتون چي بگم
. کيم مي سوک، مادرِ منــِه
دوک گو ماته ؟
هي، پس شما هستين. اصلاً نتونستم بشناسمتون . چون مدلِ موهاتون رو عوض کرده بودين
، داشتين با جائک هي ازدواج مي کردين اما انگار ازدواجتون کنسل شده، درسته ؟
خيلي تعجب زده شده بودم. جائک هي . گفت که خودش خواسته ازدواجُ کنسل کنه
ببينم، ماته، تو اين ازدواجُ کنسل نکرده بودي ؟
چي ؟
دارين در موردِ چي حرف ميزنين ...؟
داري چيکار مي کني ؟
اين دختر ديگه کيه ؟
. شنيدم که با ميو مي، هم قرار مي زاري
. حالا هم با يه دخترِ جوون به اين مهموني اومدي
. مدير کيم داره دنبالِ شما مي گرده
. رئيس، فکر نکنم که لازم باشه اينجا باشين
....:: ~ShOhrEh~ ترجمه و زيرنويس : شهـــــره ::....
. نميتونم ببينم اشک ميريزي
، اگه يه پسر از يه زنِ ديگه هستي
بازم خيلي منتظر بودي که رئيسُ ببيني، اما
. بهش نشون دادي يا کازانو هستي
، فکر نکنم که تو رو شناخته باشه . به همين خاطر حتماً خيلي گيج و نا اميد شدي
. اينُ به عنوانِ يه پيامِ موفقيت قلمداد مي کنم
شبِ ام جي خيلي سرگرم کننده است، اما ما . اجازه داديم که گاوها و سگها هم به اين مهموني بيان
. به همين خاطر شانِ مهموني پايين اومده
از آشغال
. حالا به سگ و گاو تبديل شدم
، يه چيزِ ديگه هم مي گم . اينطوري برات سوء تفاهم ايجاد نميشه
مهم نيست که يه جعبهِ شيريني از يه فروشگاهِ کوچيک باشه ، يا تويِ کيسه هايِ لوکس از يه فروشگاه بزرگ
. هر دوشون آشغال هستن
فقط هيچي نيستن. اميدوارم . از زمانيِ که تويِ مهموني هستي، حسابي استفاده کني و لذت ببري
چرا بهم گفتي آقا ؟ ميتوني عمو صدام بزني
. يا هيونگ
فکر نکنم که الان اينجا جايِ مناسبي باشه . که همهِ هويتِ واقعي ام رو در موردِ تولدم بدونن
پدرم بهم گفتن که شما کسي هستين . که ايشونُ تويِ مناطقِ ماهيگيري زياد ملاقات ميکردين
. خوب، پس. بايد يه تجارتِ ماهيگيري راه بندازم
چرا بهم زنگ زدي ؟
. بهت زنگ زدم چون دلم ميخواست ببينمت
. فکر ميکردم که نميخواي بهم کمکي کني
. اومدم چون خيلي کنجکاو بودم
بايد وقتي که به شرکتِ بوتونگ . رفتم اين قضيه رو متوجه مي شدين
شايعاتي شنيدم که رئيس دوک گو . برادرِ کوچيکترِ منه
، به جايِ اينکه از برادرِ کوچيکترت محافظت کني چرا به جاش اول از برادرِ بزرگترت محافظت نمي کني ؟
. ميخواستم بهت بگم که آماده ام
، حالا چرا تويِ جايگاهِ واقعي ات زندگي نميکني
با اسمِ واقعي ات، جون ها ؟
. من جون ها نيستم، ديويدم
. اينجور مهموني ها اصلاً به تيپِ من نميخوره . من حالا ديگه ميرم
مامان، منُ ديدي ؟
خيلي احمق به نظر ميرسيدم، درسته ؟
مامان، يعني واقعاً زياديم ؟
واقعاً يه آشغالم ؟
کيم بوتونگ
اوپا، چرا تلفنت رو جواب ندادي ؟
خيلي نگرانت بودم، به همين خاطر بدونِ . هيچ فکري جلويِ درِ خونه ات منتظرت بودم
اوپــا ؟
. اوه خدايِ من
اوپا، ببينم مريضي ؟
! تب داري
اوپا، حالت خوبه ؟
، يکم دارو بخور
. و يکم هم بخواب
. فردا صبح برميگردم
. نــرو
. تا وقتي که نخوابيدم، از اينجا نرو
. همينجا منتظر بمون
، اوپـــا
اوپا، ببينم امروز اتفاقي افتاده ؟
چرا هيچ انرژي اي نداري ؟
، اوپـــا
. يه چيزي هست که ميخوام اعتراف کنم
چند روزِ قبل، وقتي هونگ يي را . به دفترمون اومده بود
. منم اونجا بودم
. نميخواستم فال گوش وايستم
کيفِ پولم افتاده بودم، منم . خم شده بودم تا برش دارم
و همون موقع بود که تو و هونگ يي را . رسيدين
. و منم شنيدم
همه چيزُ ؟
. آره
. همه چيــزُ
. که تو پسرِ رئيسِ گروهِ ام جي هستي
. و ميخواي به مهمونيِ امروز بري
. حتماً خيلي شوکه شدي
. البته که خيلي شوکه شدم
، بعلاوه
. منم انرژي مو از دست دادم
چـرا ؟
منظورت از چرا ، چيه ؟
به خاطرِ اينکه همش داره بد و بدتر ميشه . واضحه که بايد ناراحت بشم
. همين الانم به اندازهِ کافي خوبي
اما حالا يهويي تبديل به پسرِ مالکِ . يه شرکتِ خيلي قدرتمند هم شدي
. اينطوري بازي برايِ من تموم ميشه
. خيلي خوبه
. اينطوري ديگه بيشتر از اين اذيتم نمي کني
بعدش، بايد چيکار کنم ؟
. من يه آشغالم
چرا داري اينُ مي گي ؟
چرا بايد آشغال باشي ؟
. من پدرمو ديدم
. اما اون اصلاً منو نشناخت
. من جلويِ پدرم مثلِ يه آشغال بودم
، پس ميتونستي فقط بهش بگي
. که من پسرتم، دوک گو ماته
، مادرم به پدرم قول داده بود
، وقتي به ديدنش رفتم
. براش اون پسوردُ مي برم
پسورد ؟
به همين خاطر بود که ازم پرسيدي خانم بهم اون پسوردُ گفته يا نه ؟
چرا خودت چيزي نمي دوني ؟
. هونگ يي را اون پسوردُ داره
. اون پسورد
!چــي ؟
! پس بهش بگو که اونُ بهت بده
. پس من ميرم و ازش ميگيرم
. بيشتر از اين بازي درنيار
. اون کسي نيست که به همين راحتي بيخيالِ پسورد بشه
آرزو دارم که بتوني سريعتر اونُ . بدست بياري و با پدرت شاد باشي
. بعدش مي توني پسرِ يه چائه بول بشي
... و من
. نميتوني مقايسه کني
. کلاً نميتونم مقايسه کنم
. حتي نميتونم خاکِ يکي از ناخنهات بشم
چه مقايسهِ کثيفي ؟
. اجازه ميدم انگشتِ کوچيکهِ پام بشي
! واقعاً ؟
. فقط چپي
. ممنونم
. حالا عجله کن و يکم بخواب
. بعدش تبت هم پايين مياد
. اجازه ميدم انگشتِ کوچيکهِ پام بشي
! واقعاً ؟
واي خدايِ من ، اين ديگه چيه ؟
. کيم بوتونگِ احمق
چطوري تونستي اونطوري مهموني رو ترک کني ؟
. متاسفم که نتونستم باهات خداحافظي کنم
. ممنونم که وقتت رو بهم دادي
کلي پول خرج کردي که فرصتِ اومدن . به اون مهموني رو بدست بياري
اما به محضِ اينکه به مهموني رسيدي، از اونجا فرار کردي، چرا ؟
. کافيه
. باهات شام خوردم
. و تو هم با من مهموني اومدي
. بنابراين با هم مساوي شديم
! بايد دوباره اينکارُ بکنيم
. تويِ يه جعبهِ زيبا برات يک ميليون ميفرستم
. دوباره و دوباره برات ميفرستمش
نميدوني ؟
که با کي قرار مي زارم ؟
. پرنسسِ کوچولو، به اندازهِ کافي گرفتم
. خيلي مضحکي
کي ؟ داري در موردِ ميو مي حرف ميزني ؟
تـــو
. شاهزاده، بيدار شو
. ميو مي، بعد از اينکه تو رو فروخت، رفت فرانسه
. خودت گفتي که معشوقه اش بودي
پس چطوري اين مسئله رو نميدوني ؟
اون منُ فروخت ؟
منظورت از اين حرف چيه ؟
. برايِ بازي تويِ يه فيلم، رفته فرانسه
، يه فيلمِ عالي، اما انگار دستمزدش خيلي خوب نبوده . به همين خاطر دنبالِ يه سري سرمايه گذاري هايِ ديگه بود
، تقريباً بعد از سه سال داشت بيخيال ميشد
. اما پدرم کامل روش سرمايه گذاري کرده
. در ازايِ اينکه ميو مي، شخصيتِ اصلي بشه
، ميو مي گفته
. آرزو داره ملکهِ جشنوارهِ فيلم کن بشه
. تو نابود شدي
. اون تو رو به من برايِ بدست آوردنِ آينده اش، فروخته
، در ازاء اينکه ديگه تو رو نبينه
No comments yet. Be the first to leave one.