The first 200 lines.
...آنچه گذشت در «ساعت سوم»
.همکارت چطوره؟ - داریم از هم جدا میشیم
.اون چیزی که فکر میکنی نیست. همهاش یک سوءتفاهم بزرگه
تنها راهی که میتونی قسر در بری،
از بابت داشتن مواد یا قصد توزیعشون،
.اینه که یه خرید انجام بدی یا کسی رو معرفی کنی
.حالا شد. - اوه، آره
.بریم
"سلام، آرون هستم."
"نمیتونم تلفن رو جواب بدم."
"اسم و شمارهتون رو بذارید"
"و من بهتون زنگ میزنم."
.شنیدم تو و باسکو تو راهرو حرف میزدین
.اون گفت که تو در مورد سقط جنین دروغ گفتی
.اون قضیه بین من و پدرته
!پس اینم از اون ارتباط صریح و صادقانه
باسکو میدونه که تو سقط جنین کردی؟
!موضوع این نیست. - چرا که هست
.فرد، من عمداً بهش نگفتم
.فقط یهو از دهنم در رفت
آخه چطور یه چیز اینقدر شخصی
لو رفت؟
نمیدونم، اـ این چیزیه که پیش میاد
بین همکارا
واقعا؟ آخه من خیلی رفیقم
با جیمی که تو ادارهی من کار میکنه
و اون هیچی نمیدونه
از جونم چی میخوای، فرد؟
گفتم که متاسفم
متاسفم
باید امیلی رو بنشونیم
.مطمئن شیم که حالش خوبه
فکر کنم وقتشه... که اون حرف رو بزنیم
فیت... حرفای جنسی مال پارسال بود
از کی؟ - از سرایدار
خودت چی فکر میکنی؟
کجا بودم؟
تو همیشه کجایی؟
چرا بهم نگفتی؟ - گفتم
تو حواست همیشه به خونه نیست
خب... و اون چطور واکنش نشون داد؟
فکر کنم اون خودش قبلاً بیشتر میدونست
.تا چیزی که من تو مدرسه یاد گرفتم
.اون امروز زود میاد خونه
.قبل از اینکه بری سر کار، باهاش حرف بزن
.باشه
.باشه
.باسکو
چه خوبه که دیگه اون یارو رو نداریم
.تو زندگیمون فضولی کنه
.گلم، باید عجله کنیم
داری چی کار میکنی؟
هیچی. - هیچی؟
داری صبحونه درست میکنی؟
...نه، همین الان گفتم باید عجله کنیم، خب
آروم باش، اون عوضی از بازداشتگاه آزاد نمیشه
.تا چند ساعت دیگه
.آره، خب، من نمیخوام ریسک کنم
این موتورسوارا، اونا میتونن
...وکیلای خیلی زرنگی رو استخدام کنن، واسه همین
.برو دوش بگیر
نمیگیرم. چرا همه چی همیشه
باید شبیه دستور باشه؟
.اون یه دستور بود
!بابا
.همین که از تخت میپری بیرون، دوباره رئیسبازی شروع میکنی
.چون من رئیسام
.پس تکون بده
.گفتم تکون بده
.بله، قربان
میشه یه قهوه بهم بدی؟
.حتماً
.هر چی که هست، فقط زود تمومش کنیم
.باید برم جاهای مختلف، آدمای مختلف رو ببینم
مثل کی؟
.هی، رفیق، گوش کن، من میخوام با این رئیس خوشگلت اینجا حرف بزنم
...چرا تو نمیری، امم
اون قهوه رو بیاری یا یه چیزی؟
متاسفم رفیق، نمیتونی چیزی بخوری
.یا بنوشی قبل از عمل
بسکو
هی، خوشگله
.قسم میخورم یه دلار تو اون کَپل چپوندم
هِی! بسکو! - پاشو
پاشو
.پخش زمینت میکنم
.پشیمونت میکنم، مرد
نه، راستش میدونی چیه؟
اتفاقاً حس خیلی خوبی هم دارم، نه؟
.سه سال حبس میخوری، ویلی
.نصفش رو میکشم
.اگه همکاری کنی، هیچیشو نمیکشی
.حالا حواسم بهت هست
چی میخوای؟ - بیوفورد
.اون کیه؟ - ریک بیوفورد، رئیست
.من رئیس ندارم
.من به کسی جواب پس نمیدم
.آره، مثلاً خیلی زرنگی
باید خودت و رفیقای خردهفروشت رو
.به یه کسب و کار واقعی تبدیل میکردی
آره، بماند
پس تو میدونی
کی؟
میخوای دوباره لگد بزنم به اون صندلی؟
.من این بوفورد رو نمیشناسم، رفیق
ازش میترسی، ویلی؟
«نه، من نمیترسم، از هیچکس نمیترسم.»
ریچارد تی. بوفورد
پدرخوانده تجارت مت کالیفرنیا
«سه سال پیش از رادار افبیآی و دیایاِی محو شد.»
و تو هیچوقت اسمشو نشنیدی؟
تو نیویورک که کاسبی راه ننداخته بود، نه؟
.وکیلم رو میخوام. نه، تو مامانتو میخوای
.وثیقه گذاشته شد
.گمشو بیرون، ویلی. کارمون اینجا تمومه
پذیرش
.آره، ممنون، تام. خودم پیداش میکنم
.تروخدا نگو که من باید اون رو تعقیب کنم
دیدی چقدر ترسیده بود؟
.بوفورد رو میشناسه
.بوفورد رو خیلی خوب میشناسه
«سیمکینز رو با خودت ببر، باشه؟»
.و، ام، بهمون خبر بده
.و ما بعداً میایم اونجا تا شما رو راحت کنیم
نوبل هنوز تو بازداشته؟
.همین که این مرتیکه از اینجا بره
.میگیریمش
حالا چی؟
.چند هفته پیش یه چیزی شنیدی
.یه چیزی راجع به مادرت
.اشکالی نداره، بابا، مهم نیست
.امیلی، اون تصمیم آسونی نبود
فقط این دوره از زندگی من بود
...که مجبور شدیم به یه جورایی
.تو به من توضیحی بدهکار نیستی
.پول، زمانبندی بد، هرچی
بین شما دوتاست، درسته؟
.من تکلیف دارم
.داری رابطه جنسی برقرار میکنی؟ - فیث
.یه سواله
.زندگی جنسی من به شما ربطی نداره
.زندگی جنسی تو؟ - من ۱۵ سالمه
!دقیقا! تو زندگی جنسی نداری
.بسه! همه
.شماها میخواستید حرف بزنید
.ببخشید اگه از جوابایی که میگیرید خوشتون نمیاد
!تو بچهای، امیلی
.بچه؟ - بسه! گفتم
...اِم، ما نمیپرسیم که تو... داری این کارو میکنی
.آره، میپرسیم. - نه، نمیپرسیم
و ما بهت نمیگیم که
.باید بکنی یا نباید
.چرا، میگیم
فقط میخوایم بدونی
.که ما پشتتیم
و اگه و وقتی که زمانش رسید
.ممکنه به وسایل پیشگیری، کنترل بارداری، هرچیزی، نیاز داشته باشی
.میخوایم که راحت باشی بیای پیش ما
«بدون هیچ سوالی.»
واقعا؟
داری مسخرم میکنی؟
نه
.دیگه هیچ رازی نیست. اینو شوخی نمیکنم
.اوه، واو
...باشه، پس
.باشه
.بیا اینجا
.خیلی دوستت داریم، عزیزم
.منم دوستت دارم
اون چه کوفتی بود؟
میخواستی به چی برسی؟
!اون واسه سکس کردن خیلی بچهست
و ما چند سالمون بود؟
ببین، من فکر میکنم خیلی خطرناکتره
.فکر کنیم اون این کارو نمیکنه
و نمیخوام وانمود کنم که نمیکنه
.تا اینکه به بارداری یا ایدز برسه
.اینجا خیابون نیست، فیث
.مردم فقط به خاطر اینکه تو میگی، انجامش نمیدن
.من دیرم شده برای سر کار
.من واقعاً فکر میکنم اینجوری بهتره
.خوش به حالت
آره، ممکنه اون هتل شیکی که تو توش زندگی میکنی نباشه
.حالا، بازداشتگاه تو راجع به امکانات نیست
.ببین، همش به رفیقاییه که اونجا پیدا میکنی
.فقط وسایلمو بیار
آرون
.شبت چطور بود؟ اوه، عالی بود
بیشترشو صرف این کردم که قانع کنم
ویلی جی و بچههاشو
.که من هیچ ربطی به دستگیر شدنشون نداشتم
هدف همین بود، نه؟
وسایلم؟
.بیخیال، نوبل، همکاری کن
.«کارمون تموم نشده.» - اوه، چرا، شده
.ویلی رو بهت دادم. اوه، ویلی هیچی نیست
.تو داشتی پنهان میکردی
«پنهان میکردم؟»
وقتی که، ام، رفتی در خونه ویلی'
پرسید که برای دیدن بیفورد اونجا بودی؟
No comments yet. Be the first to leave one.