200 dòng đầu tiên.
بیدار شو، دین.
مامان! وسایل پسر رو جمع کن.
آخرش گفتم نیاد. زنگ زدم چون ترسوندتم...
داری میری زندان.
واقعاً قول میدی؟
تقصیر توئه، جندهی دروغگو. چی بهشون گفتی؟
سابقهت جالب نیست.
آقا رئیس، یه لطف کن. منو با دین بنداز تو یه سلول.
شوخی نمیکنم.
اون سایون زوروئه. یه روانی به تمام معناست.
یه دختر رو با سنگ کشته. مغزش رو پخش و پلا کرده.
تحت حمايته.
چیه جریانش؟
ته راهرو، اتاق نمایش.
معلومه که برات خوبه.
واقعاً فکر میکنی فردی بهت اجازه میده ول بگردی اگه کاری که میگه رو نکنی؟
دهنتو باز کن.
اون و رئیسش، فردی ساسان، تمام سال دنبالم بودن.
بندازیدش تو سلول سایون زورو.
سالهاست کسی رو باهاش نذاشتیم.
نمیتونیم بذاریم همینجوری راه بره. یه ساعته میمیره.
بیرون منتظرم چون جواب پیامامو ندادی. این حرکتت قشنگ نیست.
وقتشه حسابامون رو صاف کنیم. اینطور فکر نمیکنی؟
گارد!
گارد!
لطفاً باز کن. التماست میکنم. تا یه ساعت دیگه میمیرم.
کجایی...؟
لعنتی!
بیا اینجا!
بیا اینجا!
بیا اینجا، حرومزادهی...
دارم میام. کار احمقانهای نکنیا.
صبر کن.
حالیت نیست؟ بشین! کس و شر نگو!
لعنتی.
اون بهت آسیب نمیزنه.
همسلولیت. واسه همین اینجاییم، درسته؟
گفتن منو میخوره.
دو ساله اینجاست، کسی رو نخورده.
تازه، تو کوچیکی. چیزی واسه خوردن نداری. نمیارزه.
سلام کردی؟ خودت رو معرفی کردی؟
نه.
خب پس انجام بده.
برو بهش بگو، "هی، من دینم، هانوکا مبارک."
قول میدم که اوضاع خوب میشه. برو بگو، "هانوکا مبارک."
برو دیگه، "هانوکا مبارک."
یالا.
نمیخوام ببینم دوباره مسخرهبازی درمیاری.
یالا، "هانوکا مبارک."
هانوکا مبارک.
هانوکا مبارک.
هانوکا رو دوست داری؟
شرط میبندم پوریم تعطیلات مورد علاقهته.
چون خیلی شاد به نظر میای.
اگه از من میپرسی،
مورد علاقه من روز درخته.
دینتش؟
دینتش...
اینا چیه؟
هیچی، روز درخته.
خب؟ چرا انقدر کثیفی؟
همه کثیفن. ما درخت کاشتیم. بیا، تو هم بکارش.
چرا کس و شر میگی؟ چی شده؟
گفتم که. درخت کاشتیم. روز درخت.
باشه. لطفاً لباساتو دربیار.
نه، لباساتو دربیار. داری خونه رو کثیف میکنی.
میخوام برم حموم.
نمیخوام لخت شم.
چته؟
همین الان همه لباستو دربیار!
میخوام برم حموم!
حیف شد.
این چیه؟
واقعیه؟ این چیه؟
این رو از کجا آوردی؟
میدونی این چیکار میکنه؟
میخوای ببینی چیکار میکنه؟
بذار بهت نشون بدم. دهنتو باز کن.
مامان، چته؟
ولی مال من نیست--
دهنتو باز کن.
داستان واقعیه، به خدا.
مامانم دوقلو باردار شد، اوکی؟
داداش دوقلوم، آرون، دید روحامون دارن قرارداد میبندن و بهم گفت، "داداش، من میپرم."
گفتم، "میپری؟ ما گفتیم با هم برمیگردیم."
گفت، "نه، بابا ننه رو دیدی؟ من برای این نمیمونم، داداش."
"نپیچون." انگار مستاجریم. "رحمخانوم رو دیدی؟"
"من نمیمونم، داداش."
خلاصه بابام مادرم رو کتک میزد. دید که حامله شده و اینا.
با من نخند، گریه کن. نه، برعکس.
با من گریه نکن، بخند. باشه؟
منو با اون بابا ننه تنها گذاشت!
خلاصه، بابام در طول بارداری مادرم رو هی کتک میزد،
بعد از اینکه یه بچه رو سقط کرده بود، مامانم گفت،
"من میرم"، و اون گفت، "اگه این بچه رو بدون من به دنیا بیاری،
اول تو رو میکشم بعدم خودمو میکشم."
چه آدم فوقالعادهای. من هم خیلی از خصوصیات اون رو دارم.
مامانم از دستش فرار کرد و من رو تنها بزرگ کرد،
و وقتی من یک ساله بودم، بابام تو ماشینش بمب گذاشت، باشه؟
این همه شاکی بودن واسه چیه؟ تازه اول شبه.
یه بمب توی ماشینش. از کجا فهمیدن کار اون بود؟
چون، اولاً، مامان من تو دنیای زیرزمینی خلافکارا هیچ دشمنی نداره.
اون یه زن تاجر معتبره.
و ثانیاً، بمب عمل نکرد.
برای همین مامانم گفت: "این هیچ کاری رو درست انجام نمیده!"
تو دین هستی؟
خوش اومدی.
اگه امروز تو بازجویی حرفی بزنی،
آسمون تو و خانوادهت رو با خودش میبره،
درست مثل کاری که با دوستت، آنخیسی کرد.
فهمیدی؟
بریم.
حانوکا مبارک، دین.
حانوکا مبارک.
حانوکا رو دوست داری؟
تعطیلات زنهای چاق.
اونم درسته.
متأسفم برای دوستت.
من ازش خوشم میاومد.
خیلی زیاد.
ولی زندگی باید ادامه پیدا کنه.
و متأسفانه برای تو، به زودی برای بازجویی میبرنت،
و گوش کن چی میگم، تو یه مشکل بزرگ داری.
ما میدونیم که تو دیدی چه کسی به دوستت آسیب زد.
بهشون میگی کار کی بود؟
کی بهت گفته ساکت بمونی؟
زورو؟ آنخیسی؟ فردی الان بهت رسیده؟ کی؟
آها، میفهمم.
ببین، باید بهت بگم، این قانونهای سکوت مال احمقهاست.
مال بچههای بیعرضهای که میخوان کل زندگیشون رو تو زندون بگذرونن.
این چیزیه که تو میخوای؟
باشه.
اینا وسایل آنخیسی هستن.
هیچ خویشاوند نزدیکی نداره که بیاد تحویلشون بگیره. اینو بردار.
یه ذره روش خون هست، ولی...
بهت میاد. امتحانش کن.
میبینم آنخیسی بهت گفته حرف نزنی.
ولی حتماً بهت گفته که آلت دست بقیه نشی، درسته؟
خب، بهم بگو...
فکر میکنی اگه لو ندیشون چی میشه؟
میگن "دمت گرم رفیق" و بعد تو کافه تریا بهت حال میدن؟
دقیقاً.
پس به خاطر همین...
من سوابقت رو بررسی کردم و با دادستان نوجوانان صحبت کردم،
و میتونم آزادیت رو فراهم کنم.
اتهاماتت لغو میشه
در ازای شهادتت.
تو به آرموند، افسر اطلاعاتی، میگی کی آنخیسی رو کشته،
و من هم تا آخر حانوکا تو رو میرسونم خونه.
حتی یک روز دیرتر هم نه.
فکر کن بهش.
باشه؟
امروز کلاس تئاتر داریم؟
آره. - خوبه.
بذار بره پیش بقیه.
چرا؟
دلت به حال بچه نمیسوزه؟
دین، بیا.
بیا اینجا.
حالت خوبه، پسر؟
منو میبری بازجویی؟ - نه، هنوز نه.
پس کی؟ - وقتی که آماده باشن.
افسر اطلاعاتی چیه؟
افسر اطلاعاتی.
آره، آرموند بن شبات.
نگران نباش، درست میشه. تو بچه قوی هستی، میتونم بگم.
چرا چلی میخواد من بهشون ملحق بشم؟
بهتره حرف نزنی، اگه منظورت اینه.
ما نمیتونیم 24 ساعته ازت محافظت کنیم.
منو هم مثل آنخیسی میکشن؟
بریم.
فقط چون، فقط چون
من بدبخت بودم
باهات رفتار کردم
خیلی پست...
من سالهاست اینجام. فردی کنترل کامل این زندان رو داره.
بهتره ازش دوری کنی تا وقتی که آزاد بشی.
دیگه دستم رو بلند نمیکنم...
ترجیح میدم دو سال تو زندون عادی باشم
تا دو ماه تو کانون اصلاح و تربیت نوجوانان.
تو که حاضر نیستی با نوجوونا سوار اتوبوس بشی،
پس تو زندون باهاشون وقت بگذرونی؟
اونا خشنترین بچههایی هستن که وجود دارن.
عجیب غریبها میان جلوت. "هی پسر، اهل کجایی؟ کفشاتو بده."
"زیاد حرف میزنی. اهل کجایی؟"
"کفشاتو بده!"
از پنجرههای کوچیکشون تماشات میکنن، با صورتهایی که بیرون هیچوقت ندیدی.
چشمهاشون همهاش سیاهه. سفیدی نداره.
"آرموند میارا کجاست؟"
"آرموند کیت میشه؟"
همه این بچهها، داداش. کچلَن، ولی باز هم یه مدل مو دارن.
این شکلی هستن. آدمای روانی.
"ما آدمای عادی نیستیم، فهمیدی؟"
هر کدومشون یه داستانی دارن. فکر میکنی من بدبختی کشیدم؟
اونا اونجا داستانهایی دارن... "مامانم بابامو کشت
جلوی چشمام. من 16 تا خواهر و برادر دارم."
هر بار فکر میکنی دیگه بدتر از این نمیشه، بدتر میشه.
"و بعد جلوی چشمام خودشو کشت
و بعد برادرم اونو خورد."
آدمها بیدلیل رگ دستشون رو میزنن، "دارم زنگ میزنم، ولی کسی جواب نمیده!"
No comments yet. Be the first to leave one.