As primeras 200 linias.
ذهن جنایتکار
در طول ۲۰۰ سال گذشته
دانشمندان، جامعهشناسا و یه سری آدم دیگه
که در این موردها خوندن،
بحث کردن که آیا یه نفر به خاطر محیطش یا...
...ساختار بیولوژیکش، مرتکب خشونت میشه؟
چی چراغ قرمز جرم رو تو مغز یه مرد روشن میکنه؟
اگه دلیل رو پیدا کنیم،
میتونیم اثرشو از بین ببریم؟
میتونیم به خشونت پایان بدیم؟
همین حالا و تا ابد؟
زندانی شماره ۰-۰-جی-۱-۱-۵
کارآگاه برونو گورگن
محکومشده در ۱۵ مارس ۲۰۰۰
نگهداری و فروش غیرقانونی اسلحه گرم
قتل درجه یک.
حکم: ۳۶ سال.
واجد شرایط آزادی مشروط در ۱۸ سال.
تو اونو میشناسی؟
نه.
فقط قیافهاش خیلی تخمیه.
«قیافهاش خیلی تخمیه.»
این یارو...
وقتی اول بار دیدمت، گفتم،
"جانی باسیل اینجا تو "آز" چه گُهی میخوره؟"
بعد یادم اومد سال پیش رفتی قسمت مواد، نه؟
یکی از همون عوضیها بهم گفت اسمت دزموند موبیئه؟
ها؟
میخوای لو بدمت؟
بستگی داره.
به اینکه برات چیکار کنم؟
هیچکدوم از زندانیها نمیدونن من پلیسم.
این بخشی از توافقم بود وقتی علیه باند شهادت دادم.
هویت جدید هم گرفتم.
حالا، اگه اون آشغالای بیرون واقعیتو بفهمن،
من میشم بهترین غذا واسه هر عوضیای که بخواد اسم درکنه.
خب که چی؟
خب، یه دست، دست دیگه رو میشوره، رفیق پلیس من.
میدونی چی رو بیشتر از همه ازت یادمه؟
وقتی با هم تو خیابون کار میکردیم؟
چقدر قلدر بودی.
بیدلیل مردم رو تهدید میکردی و زور میگفتی.
تو همیشه پلیس بدی بودی، گورگن.
تعجب نکردم وقتی شنیدم افتادی تو زندان.
آه، پس میخوای به بچهها بگم که تو مأمور مخفی هستی؟
خوشحال میشم هر جور شده کمکت کنم.
خوبه که با هم کنار اومدیم.
ببخشید، "بوچ".
بوچ؟ هی.
معمولاً وقتی یه افسر پلیس رو میآرن تو "آز"،
من مشاورههای ویژهای بهشون میدم.
چرا؟
برات سخت میشه
از مقام قدرت
به بازرسی بدنی شدن.
ممکنه احساس حقارت کنی.
من نه.
آسیبپذیر.
نه بابا.
باشه، خیلی خوبه.
ولی اگه چنین احساسهایی رو تجربه کردی،
فقط میخوام بدونی من اینجام.
مرسی. بعداً میبینمت.
میدونی، زنم راهبه سابق بوده. ــ جدی؟
آره، مثل یه جنده ۵۰۰ دلاری میگ*اد.
حتماً مال اون همه سال پاکدامنی تلنبار شدهست.
هوی، تی، میدونی از چی بیشتر از همه متنفرم؟
چیه، موندو؟
از سفیدای آشغال که ادای گندهلاتا رو درمیآرن.
درکت میکنم. منم از اونا بدم میاد.
تو چی، بزدل؟
در موردش چه حسی داری، ها؟ ــ از چیزی که من متنفرم
از سیاهپوستای مزخرفه. (هر دو): اوه.
این چه کوفتیه؟ تو داری مراقب من باشی؟
به محض اینکه تونستم یه افسر شیفت رو آوردم اونجا.
باید اون میمونها رو از من دور میکردی.
میمونها، آره.
سیاهپوستا، آره.
من بیام بپرم وسط و تو عوضی دهاتی سفیدپوست تخمی رو نجات بدم؟
بهتره وسایلمو جمع کنم و از "آز" برم.
خب، پس شاید بهتر باشه شروع کنی به بستن وسایلت.
چون اگه یه بار دیگه همچین اتفاق تخمیای بیفته،
همه میفهمن کی هستی
و کارت تمومه، جانی.
هی، موبی.
یادت رفته؟
چی؟
اگه میخوای به ما ملحق بشی، باید یکی رو بکشی.
یادم نرفته.
مرد جدید (رئیس) هیچ خشونتی تو شهر زمرد نمیخواد.
پس اگه قراره کار رو انجام بدی،
کاری کن شبیه یه تصادف باشه.
دور از اینجا انجامش بده.
فهمیدم، داداش.
هیل. هیل.
من خوابم.
میشنوی؟ این صدای خروپف منه.
به کمکت احتیاج دارم.
من به کسی کمک نمیکنم.
ادیبیسی و بقیه میگن اگه یه نفر رو بکشم، منو راه میدن.
اگه یه نفر رو بکشم.
خب، که چی؟
میخوای من داوطلب بشم که قربانیت باشم؟
نه.
من تصمیم گرفتم کیو بکشم.
ولی برای انجامش به همکاری تو احتیاج دارم.
مرد، اون زهرماری که داری میکشی داره مغزتو میپوسونه.
محاله کمکت کنم کسی رو بکشی.
ولی... – نه، عمراً، محاله، به هیچ شکلی.
ولی... – هی، ببین، دهنتو ببند، موبای!
حوصلهام سر رفته از بس دهنتو تکون دادی.
بذار یه کم کوفتی بخوابم.
مشکل پیدا کردیم. – چی؟
همسلولیام هیل میدونه تو پلیسی.
گندش بزنن.
چطوری؟ – کی میدونه چطوری؟
میگه اگه یه قیمتی بهش بدی، ساکت میمونه.
یه قرار ملاقات میخواد. – کجا؟
آسانسور باربری کارخونهی لباس.
حالا میگم صندلیشو کج کنیم
و بذاریم پرت شه پایین چاه.
‐ آره.
لعنتی.
مطمئنی این یارو میاد؟
‐ آره.
‐ اه، نمیدونی چقدر وضعت خوب بود،
تا وقتی از دستش بدی، مرد.
اون همه وقت که از پیاده گشت زدن شکایت میکردم،
حاضرم تخم راستم رو بدم تا توی برف،
مشغول کار کردن تو اون رژهی لعنتیِ لاتینا باشم.
‐ باشه، موبای.
من اینجام، مرد. چی میخوای؟
‐ فکر میکنی منو گیر انداختی، نه؟
‐ چی؟ ‐ خداحافظ، بوچ.
‐ داری چه غلطی میکنی، مرد؟
داری چه غلطی میکنی؟ ‐ وایسا، وایسا، بذار من...
بذار من...
‐ موبای، به خاطر خدا!
آه، موبای!
آخه داری چه غلطی میکنی؟
خواهش میکنم، رفیق، خواهش میکنم! ‐
‐ لعنت به من!
‐ باید میذاشتی نقشه رو بهت بگم.
‐ چه مرگته؟
مگه دیوونه شدی لعنتی؟
‐ قرنطینه!
قرنطینه!
‐ چه گهی شده؟
‐ یکی توی یه حادثه مُرد.
خیلی دور از شهر زمرد.
‐ دارم جدی به عوض کردن سلولم فکر میکنم.
‐ آروم باش، داداش. بدترین قسمت تموم شد.
‐ آره، حتماً.
‐ هی.
‐ تو اینجا چیکار میکنی؟
فکر کردم توافق کردیم نباید بیای ملاقات.
هیل فکر کرد تو رو شناخته.
‐ من اینجام چون نگرانتم، شریک.
قرار بود مرتب برام ایمیل بفرستی.
نه تنها خبری ازت نیست
بلکه وقتی هم هست گزارشاتت بیمعنیان.
‐ چند روزی انفرادی بودم.
‐ داری مصرف میکنی؟
‐ نه.
‐ معلومه که داری. از تو چشمات میبینم.
‐ باشه، ولی مجبور بودم.
‐ کافیه. دارم به ستوان میگم
بکشتت بیرون. ‐ نه!
شمند میخواد کار تموم شه
و من لعنتی اینقدر نزدیکم که دست این عوضیا رو رو کنم.
ببین، میدونم گند زدم ولی میتونم درستش کنم.
میدونم که میتونم، کینا.
بهم اعتماد کن.
‐ باشه.
ولی باید هر روز ازت خبر داشته باشم.
هر روز کوفتی.
‐ رئیس زندان، باید یه کم به سر و روی شما برسیم.
‐ به سر و روی من؟ ‐ اینا کاساندرا و بتی هستن.
آرایشگر و مو هستن. ‐ چه خبره اینجا؟
‐ رئیس زندان داره یه آگهی خدمات اجتماعی فیلمبرداری میکنه.
‐ آره، حق با توئه. یادم رفته بود.
‐ خانمها و آقایان، باعث افتخارمه
که امروز اینجا پیش شما باشم.
حالت خوبه؟
شاید آنفولانزا گرفته باشم.
من معتقدم یه مرد باید آماده باشه...
...قبول مسئولیت کنه. ‐ هرچه سریعتر، رفقا!
آقا رئیس، همسرتون اینجاست
مری. - باید حرف بزنیم
اه، ببخشید
رئیس، چیزی نمونده، قربان، لطفاً
ببخشید. زود باش، زود باش.
‐
چی شده؟
همین الان یه خبرنگار بهم زنگ زد.
در مورد برادرت میپرسه.
‐ خب، میدونستم اینطوری میشه.
‐ اون گفت فردا "تریبیون" داره
خبر رو پخش میکنه که...
مارک داره حبس ابد رو به خاطر قتل میگذرونه.
No comments yet. Be the first to leave one.