The first 200 lines.
۶٪ از کل جمعیت زندان
۵۵ سال به بالا هستن.
این دو برابر آمار ده سال پیشه.
ما میگیم ۵۵ سالگی پیریه،
چون زندگی خلافکارا حدوداً
ده سال چین و چروک اضافه میکنه.
با این حال، توی "آز" غذای خوب گیرت میاد،
ورزش و چکاپهای منظم داری.
و اگه نکشنت،
بیشتر از محله خودت عمر میکنی.
خب، بله.
آره، سیستم زندان
میتونه زنده نگهت داره،
ولی نمیتونه ازت مراقبت کنه.
بهتون میگم، ما داریم از این مشکل چشمپوشی میکنیم.
ما باید با زندانیهای مسن طور دیگهای برخورد کنیم.
درسته؛ "آز" برای تنبیه جوونا طراحی شده.
تا مطیع نگهشون داره و سر جاشون بشونه.
اما با یکی مثل «ربادو»
دیگه نیازی نیست سر جاش بنشونیمش.
خب، پیشنهادت چیه؟
ما واحد ۲ رو تبدیل کنیم به بند
مخصوصاً برای افراد مسن.
اونا میتونن اونجا کنار هم بخوابن،
همه وعدههای غذاییشون رو اونجا با هم بخورن،
کارت بازی کنن،
هر برنامه تلویزیونی که دلشون میخواد تماشا کنن.
شبهای شنبه، بِینگو (قرعهکشی)؟
چرا که نه؟
باید اونا رو فعال نگه داریم.
و استرس کمتر، روند پیری رو کند میکنه.
که باعث میشه هزینههای پزشکی هم کم بشه.
ضمن اینکه، این پیرمردها مشکل امنیتی نیستن.
پس میتونیم در هزینه افسرها هم صرفهجویی کنیم.
مَکمَنِس، امروز زیادی ساکت بودی.
فکر نمیکردم هیچوقت اینو بپرسم،
ولی نظری در این مورد داری؟
حتماً.
ایده خوبیه.
همین؟
آره. هوم.
باشه.
به کمیسر اطلاع میدم.
جلسه تمومه.
بالاخره.
هی، تیم، حالت خوبه؟
قیافهات خوب نیست.
خوبی؟
گفتم آره، باشه؟
باشه.
امشب برای شام وقت داری؟
«شام»؟
فکر میکنی من یه احمقم؟
من که فکر نمیکنم.
خب، ممنون از پیشنهادت.
ولی آخرین چیزی که از تو لازم دارم،
یه شام ترحمه.
باب ربادو توی بیمارستانه، کنی.
که چی؟
واسه همین من عصبانیم!
که چی؟
خب، شنیدم تو مسئولشی!
از کجا اینو شنیدی؟
اوه، من همه جا گوش دارم، کنی.
میدونم که راسته.
تو نباید به پیرمردا دست بزنی، کنی.
نباید به پیرمردا ضربه بزنی.
چـ... چی میخوای مَکمَنِس؟
اونایی که بیرونن رو میبینی؟
اگه بگم، با کمال میل کونتو پاره میکنن!
خب که چی؟ من ازشون نمیترسم!
نمیترسی؟ نه!
خب، از چی میترسی پس؟!
من از هیچی نمیترسم!
هیچی؟ هیچی!
از این چی؟ ها؟
از مردن میترسی؟
تو یه جوجه پدرسگ عوضی هستی!
گمش کن از اینجا بیرون!
لئو، تو اینجا چیکار میکنی؟
گمونم همون کاری که تو میکنی.
دوست دارم وقتی کسی دور و برم نیست ورزش کنم.
اگه منو نادیده بگیری، منم نادیده میگیرمت.
مَکمَنِس.
خوبی؟
چرا همه هی اینو ازم میپرسن؟
نمیدونم.
چند هفته اخیر فرق کردی.
خوبم.
کمیسر پیشنهاد ما رو
برای واحد سالمندان رد کرد.
خیلی تعجبآوره!
کمیسر ردش نکرد.
فرماندار "فاک واد" (عوضی) ردش کرد.
خب، «دِولین» دیگه داره میره.
داره به خاطر اون رشوه گرفتنها محاکمه میشه،
به خاطر دروغ، کلاهبرداری،
اخاذی.
دلم براش تنگ میشه!
من شایعاتی شنیدم.
که تو داری توی شهر زمرد زندگی میکنی
که هیچوقت از اینجا بیرون نمیای
دیگه هیچوقت هم خونه نمیری
تو از کِی تا حالا حرفای مردم رو گوش میدی؟
من خیلی وقته که دارم توی این راهروها میلولم
دیدم این خرابشده چطور آدما رو از ریشه عوض میکنه
و فقط زندانیها هم نه
اگه حواست نباشه، تیم،
"آز" روحت رو میجَوه
هان؟
این اولین باریه که بهم گفتی "تیم".
میدونی، لازم نیست ۵۵ ساله باشی تا پیر بشی.
استراحت کن. خیلی خب، آقای مکمنس.
حال شما چطوره؟
من دیگه نمیتونم اینجا بمونم.
توی بیمارستان؟ توی "آز".
چرا؟
میترسم.
از چی؟
از اونا، از جوونا.
وقتی من اولین بار اومدم آز،
ما با بزرگترهامون با احترام رفتار میکردیم.
ولی این بچهها... الآن همه چی فرق کرده.
تصمیم گرفتم برم.
بری؟
فرار کنم.
چطور میخوای این کار رو بکنی؟
خدا راه رو بهم نشون میده.
بدن انسان...
شگفتانگیزه.
تشکیل شده از همهی این...
سلولها و نوترونها،
و رگ و کوفت و زهر مار.
این همه تیکه کوچیک،
این همه چیز که میتونه خراب بشه.
به اینها فرسایشی رو هم اضافه کنید که خودمون به بدنمون تحمیل میکنیم،
با مواد و مشروب،
و استیک سرخ شده با مرغ.
مرد، اینکه هر کدوم از ما هنوز سرپاست،
هنوز نفس میکشه،
یه معجزه است.
وقت صبحونهست، پسرا!
زود باش، آلوارز.
فکر کنم یه مشکلی داریم.
چی؟ آلوارز رو نگاه کن.
هی، آلوارز.
فکر میکنی خوابه؟
آلوارز؟
آلوارز!
آلوارز!
دکتر رو خبر کن.
زندانی شماره ۴۳آ۵۱۵، ریکاردو آلوارز.
محکوم در سوم مارس ۴۳، سرقت مسلحانه.
حکم: ۲۰ سال.
محکوم در ششم ژوئن ۶۱، قتل درجه یک.
حکم: حبس ابد در انفرادی.
ریکاردو، ما یه سری آزمایش رو شروع میکنیم.
باید بری خونه؟
مادرت...
ریکاردو، کجا هستی؟
میدونی تو کدوم شهر هستی؟
پس، توافق کردیم؟
دارو داره پارانویای کراگن رو کنترل میکنه؟
آره، باید همین رو ادامه بده.
قطعاً.
ممنونم. نفر بعدی میگوئل آلوارز هست.
آهان، آره، برنامهریزی کردم
که پنجشنبه یه ارزیابی مجدد روانپزشکی انجام بدم.
موفق باشی، پیت. بچهاش درست بعد از تولد مرد.
خیلی افسرده است.
قراره حتی افسردهتر بشه.
پدربزرگش، ریکاردو آلوارز، آلزایمر گرفته.
وای. خانوادهاش میدونن؟
نه، هنوز نه.
پسر ریکاردو، ادواردو، توی بخش من خدمه است.
وقتی اومد سر شیفتش بهش میگم.
ادواردو، همون که زبون نداره، درسته؟
آره. من با میگوئل صحبت میکنم.
گوش کن، تیم، میتونم من این کارو بکنم؟
اگه برات مهم نیست.
هی، من همیشه حاضرم یه فرصت رو از دست بدم
که خبر بد بدم.
بعدی.
میگوئل، باید با من بیای.
من هیچ غلطی نکردم. میگوئل، خواهش میکنم.
بیا دیگه.
ماریکون.
چطور تا حالا هیچکس نفهمیده بود که ریکاردو داره عقلش رو از دست میده؟
اون توی انفرادی بود، میگوئل.
به سختی روزی سه کلمه با کسی حرف میزنه.
به هر حال، کاری نبود که میتونستیم برای جلوگیری از این بیماری انجام بدیم.
خب، حالا چی میشه؟
خب، اونجاش سخته.
متأسفانه آز تجهیز نشده
برای مراقبتهای طولانی مدت از زندانیان.
و جای دیگهای هم نیست که بفرستیمش.
یعنی میگی ایالت جایی نداره
که از زندانیهای پیرش مراقبت کنه؟
ایالت؟
نگرش ایالت نسبت به سالخوردهها...
No comments yet. Be the first to leave one.