As primeras 200 linias.
من قبلاً دونده بودم.
اِهوم.
نه ماراتنرو. یه دونده.
ماراتن مزخرفه. همش باد (الکی)ـه.
یه مقام دولتی یه روز دلبخواهی تعیین میکنه و چه بارون باشه چه سرما،
تو باید بیرون باشی و آسفالتو زیر پا له کنی.
کنار ۵۰ هزار تا احمق دیگه.
نه، بعضی کارها هستن
که بهتره خودت تنها انجامشون بدی.
اوبرایان.
بویلاکوآ.
آلوارز.
ای وای!
آلوارز.
آلوارز.
آلوارز، صدای منو میشنوی؟
گفتم که این اتفاق میافته.
بله، تو خیلی باهوشی.
وقتی رفتی دلمون برات تنگ میشه.
سوال اینه که آلوارز زنده میمونه؟
آره.
پس همهمون آروم باشیم. آروم باشیم؟
لئو، اینکه آلوارز قراره خوب بشه،
معنیش این نیست که دفعه بعد هم اینقدر خوششانس باشیم.
دکتر گاروی، زندانی بعدی که از دارو محرومش کنی،
فقط به این دلیل که گرونه،
ممکنه بمیره.
شرکت «ویگرت» قرارداد بسته
که خدمات بهداشتی سیستم زندانهای ایالت رو فراهم کنه،
به هدف پایین نگه داشتن هزینهها.
وظیفه من گرفتن تصمیمات مهمه.
طبق توافقی که ویگرت با فرماندار بسته،
من اختیارات کامل دارم،
و اجازه نمیدم کسی این اختیارات رو زیر سوال ببره،
تحت هیچ شرایطی.
خب. لئو، این مزخرفه.
حق با اونه. من هیچ اختیاری روی اون ندارم.
پس چی کار کنیم؟
رسانهای کنیم.
اگه کار دیگهای از دستم برمیاد، بهم بگید لطفاً.
حتماً. ممنونم.
اون کیه؟
ریک دان، اخبار شبکه ۲.
میخواد درباره آلوارز مصاحبه کنه.
تو که چیزی در مورد...
چرا، گفتم.
فکر کردم چون دو هفته بهم وقت دادی استعفا بدم،
چیزی برای از دست دادن ندارم.
بهشون میگم تو فقط یه کارمند ناراضی هستی.
میتونی این کارو بکنی، مطمئناً.
شاید باورت کنن، شاید همهاش از سرت بپره.
اما بعد از رفتن من و وقتی گند بعدی بالا بیاد،
شاید این بار یکی بمیره،
اون وقت دیگه کسی رو نداری که تقصیر رو گردنش بندازی، گاروی.
اگه جای تو بودم، کراوات قرمزو انتخاب میکردم.
جلوی دوربین بهتر به نظر میای.
سلام.
آقای فرماندار هستن؟
این یه وضعیت اضطراریه.
بیا داخل.
آه، دکتر نیتن.
یه مشکلی دارم گلوریا.
این وضعیت مربوط به زندانی، میگوئل آلوارز.
ریک دان زنگ زد دفترم و میخواست مصاحبه کنه.
میخواست بپرسه که فکر میکنم اوضاع با ویگرت چطور پیش میره.
بعدش هم یه تماس از راس داوولی داشتم،
مدیرعامل مدمور،
که شرکت مادر ویگرت هست.
راس دوست قدیمی منه.
یه دوست خیلی دست و دلباز. فرماندار...
شما که جلوی دوربین نرفتی، درسته گلوریا؟
نه، نرفتم. خوبه.
پیشنهادم اینه: تو کارتو حفظ میکنی،
آلوارز دوباره دارو مصرف میکنه،
و ویگرت هم موافقت میکنه که دست و دلبازتر باشه.
و گاروی؟
اوه، اون دیگه رفته.
معلوم شد اوایل دهه ۷۰ یه سقط جنین کننده غیرقانونی بود.
زنی که داشت براش کار انجام میداد، روی تخت مرد.
اون اومد اینجا،
شکایت کرد که مجوزش برگرده،
و برنده شد. نپرس چطور.
به هر حال، مطمئنم ریک دان با این خبر انحصاری کاملاً راضی میشه،
و اجازه میده بقیه داستان
مرگ طبیعی داشته باشه.
مردم بهم میگن تو آدم منطقیای هستی.
حالا منطقی باش.
باهام همکاری کن.
میخوام بمونم،
اما باید بدونم که واقعاً قراره اوضاع فرق کنه.
بهت قول شرف میدم.
گاروی امروز در بحبوحه این جنجال استعفا داد.
فرماندار دولین گفت که شرکت ویگرت را
بابت اقداماتش مسئول خواهد دانست.
سخنگوی شرکت گفت که هیچ اطلاعی
از سوابق قبلی گاروی نداشتند،
و قول دادهاند که سیاستهای خود را
برای مراکز اصلاح و تربیت سراسر کشور بازبینی کنند.
میگوئل؟
من مُردم؟
من تو بهشتم؟
نه، زیاد هم نه.
لعنتی.
میذاشتین بمیرم.
میذاشتین بمیرم.
زندانی شماره ۹۹اِس۲۳۳.
نیکولای استانیسلوفسکی.
محکومیت ۱۴ فوریه ۹۹.
نگهداری اموال مسروقه به قصد فروش.
حکم: ۱۵ سال.
بعد از پنج سال عفو مشروط میگیری.
روسی هستی؟ بله.
اهل روسیه؟
آره.
تو روسیه به دنیا اومدی؟ بله.
عجب.
اولین بارته توی اوز؟
تنها باری که میآم.
هوم... عادت میکنی.
من هفت سال توی گولاگهای شوروی بودم.
اینجا مثل آب خوردنه.
اون دختره کیه؟ وقتش رسیده یه قلاده بندازیم گردنش، رفیق.
اون خانم سالیه.
به اون سینههای لعنتی نگاه کن.
لعنت بهش.
بهم بگو...
ما نزدیک بخش اعدامیها هستیم؟
آره، چرا؟
کسی رو توی بخش اعدامیها میشناسی؟
یه مردی رو میشناختم،
الکساندر وگل، کشته شد.
دلم میخواد با کسی که کشتش دست بدم.
اون ریچی هنلونه.
ریچی هنلون.
پرهکراسنو.
ریچی.
عزیزم.
دستتو بیار بالا، باشه؟
هوم؟
برای این پلیور.
نظرت در مورد چهار خط چیه؟
سه تا.
نامهها.
مدت زیادیه ندیدمت، ورن.
اوهوم.
دلت برام تنگ شده بود؟ نفستنگ شدم.
اون قوری رو که سفارش داده بودی، برات آوردم.
ممنون، عزیزم.
اوه، تو داری این سلول رو تبدیل به یه لانه کوچولوی دنج میکنی.
وکیل جدیدم داره درخواست تجدیدنظر منو
میبره دیوان عالی ایالتی.
فکر کردم یه مدت دیگه هم اینجام.
خب، این خبر خوبیه.
آره.
سلام، ریچی.
امروز چیزی برای تو نیست.
حدس میزنم همه دوستای کو...نی کوچولوت
زیادی مشغول واکس زدن پاهاشون هستن.
گورتو گم کن شیلینجر.
شیلینجر عوضی.
ریچی.
اوهوم.
این چه ماجرایی بین تو و ورنه؟
هر وقت میاد اینجا شماها شروع میکنین به چنگ و دندون نشون دادن به هم.
داستانش طولانیه.
خب، من امروز هیچ قرار دیگهای ندارم.
اون عوضی دلیلیه که من توی بخش اعدامیها هستم.
اون و یه کثافت آریایی دیگه یه روسی رو کشتن.
توی سالن ورزشی از مچ پاش آویزونش کردن.
روی سینهاش کلمه "یهودی" رو حک کردن.
بعدش بهم گفتن اگه قتل رو گردن نگیرم،
خودشون منو میکشن. اوم.
در هر صورت حکم اعدام میگرفتی.
اوهوم.
ولی اگه میدونی که قراره بمیری،
چرا حقیقت رو نمیگی؟
اون یکی، مارک مک،
الان دیگه مرده.
گذشته از این، چرا باید حالا زندانبانها به حرف من گوش کنن؟
اگه بگم شیلینجر انجامش داده، میگن "ثابت کن."
من هیچ مدرکی ندارم.
مگر اینکه بگی با هم انجامش دادین.
چی؟ دروغ بگو.
بهشون بگو تو و ورن دوتایی اون روسی رو کشتین.
این چطور منو نجات میده؟ نجاتت نمیده، عزیزم.
ولی این یعنی کون اونم قراره همین بالا بشینه،
توی سلول بغلی تو.
هان.
یه چیزیه که باید بهش فکر کنی، ریچی.
فقط یه چیزیه که باید در نظر بگیری.
کایل.
حالت چطوره؟ راحتی؟
به کی...رت؟
چرا به هیل گفتی اون خانواده رو کشتی؟
چرا دهن کثیفتو نبستی؟
همون بهتر که از من بپرسی
چرا گذاشتم فرانکی بره و از انجام اون کار فیلم بگیره.
یا بهتر بپرسی چرا اصلاً اون کارو انجام دادم.
اگه نمیتونی هیچکدوم از این آشغالا رو بفهمی،
تو جات اینجا نیست، مکمنس.
No comments yet. Be the first to leave one.