As primeras 200 linias.
"خودت را بشناس."
اینو سقراط گفت یا ارسطو
یا یکی از اون مردهای سفیدپوست مرده.
خودشناسی سختترین کاریه که هر کدوم از ماها میتونیم انجام بدیم.
جز اینکه من خیلی احساس گناه میکردم.
برای همین خیلی یه چیز کاتولیکی بود.
اوه.
هی، کِلر. یوهو.
آره، برات ساعت ۱۰ صبح یه جلسه گذاشتم.
با خواهر پیتر مری.
آره... آره.
خب، الآن تقریباً ۱۰ شده.
آه، آره. یه چیزی میدونی؟
نمیخوام برم.
میخوام برم باشگاه یه کم ورزش کنم.
هر جور راحتی. ببرش.
کلر رفت؟
اصلاً نیومد.
این دومین قراریه که غیبت کرده.
حالش خوبه؟
آره. به نظر خوب میاد.
ما زیاد با هم حرف نمیزنیم.
وقتی حرف میزنین،
تا حالا... چیزی در مورد جلسات ما گفته؟
نه.
خواهر پیت، حالت خوبه؟
آره.
داری دروغ میگی. به خدا قسم.
بین تو و خواهر پیتر مری چه خبره؟
چه خبره؟
تو دو تا قرار رو غیبت کردی و اون داغونه.
اوم.
نمیدونم داری در مورد چی حرف میزنی.
اگه میخوای سر به سرش بذاری، کلر،
منم سر به سرت میذارم.
عوضیِ حرومزاده.
اون دیگه چی بود؟
آه، وقت پریودشه.
خیلی خب، بریم.
میگوئل داره میاد.
سلام، میگوئل. ممنونم، افسر.
یوجین و تینا ریورا.
میگوئل آلوارز.
خیلی خب، همگی.
هدف ما اینجا امروز اینه که، امم...
محیطی رو برای گفتوگو فراهم کنیم.
بشین، میگوئل.
سؤال بپرسیم و جواب بدیم.
تجربههامون رو به اشتراک بذاریم.
حالا، چند تا قانون اساسی.
اجازه بدین من جلسه رو اداره کنم.
از حرف زدن وسط حرف بقیه خودداری کنید.
حقیقت رو بگید، فحش ندید.
و مهمتر از همه، گوش کنید.
باشه.
یوجین، شما شروع میکنی؟
نمیتونم ببینمت، آلوارز.
دارم مستقیم بهت نگاه میکنم و نمیتونم ببینمت.
تو میتونی منو ببینی؟
چی؟
آره.
میتونی زنم رو ببینی؟
بله.
تو مرد خوششانسی هستی.
من از تینا خواستم باهام ازدواج کنه
چون میخواستم هر روز صبح بیدار شم
تا آخر عمرم
و اولین چیزی که میبینم صورت اون باشه.
ولی در عوض، به خاطر تو،
دیگه هرگز صورتش رو نمیبینم.
تو چیزی در مورد من میدونی که خودم نمیدونم؟
دلیلی که سزاوار این بودم؟
نه. میگوئل.
به این فکر کردی که
این وضعیت برای اون چه حسی داره؟
یه جورایی.
یه جورایی؟
پس چرا دنبال من اومدی، هان؟
نه متزگر، نه ویتلسی،
نه گلین، یا مکمنوس یا خواهر پیت.
من، آلوارز. چرا؟
جوابش رو بده، لعنتی!
تینا! نه! داره میپرسه چرا.
خیلی خب. چرا ما
باید با این کنار بیایم؟
چرا باید سرِ بچهدار شدن بحث کنیم؟
ما نباید سرِ یه بچه لعنتی بحث کنیم!
تینا، لطفاً. لطفاً بشین.
آره، عزیزم، بشین.
میبینی، میگوئل، یوجین و تینا به همین دلیل اینجا هستن.
بهشون بگو چرا این اتفاق افتاد.
نمیتونم.
مربوط به گنگ بود؟
به خاطر هرناندز این کارو کردی؟
با کور کردن من جربزه کسب کردی؟
اولش آره، اونطوری شروع شد.
ولی، ام... اینجا.
از این جهنمدرّه متنفرم.
کاری که با پدربزرگم کرد،
بابام و خودم.'
من تو رو نمیشناسم، میدونی؟
من باهات دشمنی نداشتم
مشکل لباس فرمته، داداش
اون تو، یه «برادر» تو اون یونیفرم بود، مرد
چشمامو میخوام پس بدی
میدونم
ببخشید. تو چی گفتی؟
معذرت میخوام. نه!
گفتم چشمامو پس میخوام
پسشون بده به من
نمیتونم. چرا نه؟
خودت گرفتیشون
منو میبخشی؟
برو به جهنم
یوجین
میگل ازت یه سؤال پرسید
میتونی ببخشیش؟
امروز نه
خیلی خب، ولی بیا در رو باز بذاریم
واسه امکان یک ملاقات دیگه، باشه؟
یوجین؟
شاید
کلارک کنت هویت مخفی سوپرمنه
من هیچوقت نفهمیدم سوپرمن چرا هویت مخفی لازم داشت
ببین، اگه من آسیبناپذیر باشم، خب؟
همه دافا منو میخوان
چرا باید خودمو جای یه آدم ضعیف و عینکی جا بزنم؟
حقیقتش؟
سوپرمن اسکیزوفرنی داره. آره، آره
خودِ درونی سوپرمن داره با خودِ برترش درگیر میشه
یارو قطعاً با خودش درگیری داره
سلام
سلام، کریس
چطورین، خواهر؟
میتونم باهاتون حرف بزنم؟
آره، حتماً
بریم تو
شما پیروز شدین
واسه این معذرت میخوام
دو جلسه قبلی رو نرسیدین بیاین. چرا؟
از آخرین باری که با هم بودیم،
از وقتی مجبورم کردین سفره دلمو باز کنم، ترسیدم برگردم
ترسیدم بیشتر از خودم رو جلوی شما رو کنم
منظورم اینه، میدونین، واقعیت اینه، خواهر، من از خودم متنفرم
این خودش دلیل بزرگتریه که باید میاومدی پیش من
احتمالاً حق با شماست
میدونین چه حسی داره که کسی رو بخوای،
بهش... اشتیاق داشته باشی؟
و منظورم سکس نیست، فقط...
فقط لمسش کنی؟
آره
البته که میدونین
شما یه روانشناسین، یه راهبهاین،
اما قبل از هر چیز یه زنین
شما از میل و خواستن خبر دارین
خواهر، داخل همه چی خوبه؟
من خوبم
میتونم کمکتون کنم، کریس
میدونم میتونی. با بیچِر صحبت کن
بهش مشاوره بده
قانعش کن
بهش بگو که دوستش داری و اونم دوستت داره
اِمم
پس تمام اینا به خاطر همین بوده، مگه نه؟
جلسات، سؤالات در مورد زندگی شخصیم،
باعث شدن من اهمیت بدم...
که بتونم بهت کمک کنم به بیچِر برسی
شما میتونین انجامش بدین. اون به شما اعتماد داره
هنوز متوجه نیستی، درسته؟
مشکل اصلی همینه، کریس
اون به تو اعتماد داشت. تو اعتمادشو شکستی
حالا دیگه نمیتونه دوباره بهت اعتماد کنه
آره، ولی من عوض شدم
واقعاً؟
تو منو دستکاری کردی، همونطور که اون رو کردی
و من دیگه بهت اعتماد ندارم
یه دقیقه صبر کن، خواهر. یه دقیقه
کریس
منو ول کن
خشم زن، بدتر از جهنمه، ها، خواهر؟
آه... ها ها
پدر، مرا ببخش، زیرا گناه کردهام
من شهوت در قلبم داشتم
شما... به این شهوت عمل نکردین
نه
ولی، خب...
شاید بکنین
نه
پس چی؟
خب، این...
این تمام این احساسات رو در من بیدار کرده
احساساتی که فکر میکردم سالها پیش دفنشون کردم
و، خب...
حالا که دوباره با این احساسات در ارتباطم، من... من...
خب، به نظر میرسه که بستن دوبارهشون اشتباهه
من به روحم مدیونم،
که تمام چیزهایی که هستم رو باشم
تمام جنبههای وجودم رو
و بنابراین،
تصمیم گرفتم صومعه رو ترک کنم
No comments yet. Be the first to leave one.