As primeras 200 linias.
ـ آوز
اسمی که تو خیابونا بهش میگن
برای ندامتگاه ایالتی آزوالد.
سطح چهار.
خب، توی آوز، تمام روزمون برنامهریزی شدهست.
ما میدونیم کی غذا میخوریم، میخوابیم، کار میکنیم.
کی وقت آزاد داریم.
حالا، دادن وقت آزاد به کسی که حبس شده یه جوکه،
چون هنوز انواع محدودیتها وجود داره
در مورد کارهایی که میتونی انجام بدی و کارهایی که نمیتونی.
بعضیها سعی میکنن خودشون رو بهتر کنن
با خوندن یا ورزش.
بعضیها دعا میکنن.
بعضیها نقشه میکشن.
بعضیها هم فقط تلویزیون نگاه میکنن.
گوینده مرد: به طور زنده از استودیو بربنک،
در بربنک، کالیفرنیا.
وقت بازی "بالا بردن سهمت" رسیده.
و این هم مجریتون، گوردون الیوت.
ـ سلام، و خوش آمدید به "بالا بردن سهمت."
و بیاید با اولین شرکتکننده امشب آشنا بشیم.
آقای جان کارپنتر.
ـ سلام.
ـ حالا بریم سراغ ستاره برنامهمون.
امشب به ما ملحق شده، الهه، بینقص،
خانم ارثا کیت.
ارثا، خیلی ممنون که اینجایی.
موضوع امشب سبک و مُده.
به این عکس نگاه کن.
میتونی بگی این مرد چه نوع ریشی گذاشته؟
ـ فکر کنم به یه راهنمایی نیاز دارم.
ـ ارثا؟
ـ خب، من میتونم یه راهنمایی بهت بدم.
بهش میشه گفت "راب پتري" هم گفته بشه.
ـ اوه!
ـ راب پتري؟
ـ این ریش بزیه، کسکش احمق!
ـ بابا، بگو دیگه. بگو "ریش بزی."
ـ میتونه بگه "ریش بزی،" اما اشتباه میکنه.
ـ این ریش بزی نیست؟
ـ این مدل ون دایک هست.
ـ ون دایک؟
ـ راب پتري؟ گرفتی؟
ـ نه. راب پتري کیه؟
ـ هی، دهنتونو میبندین دیگه لعنتیها؟
تا بتونم جوابو بشنوم؟
ـ جناب رئیس!
ـ پس یا یه مدل دیکه یا ون دایک.
ـ جواب چیه؟ ـ سهمم رو بالا ببر!
ـ بله، تلویزیون ما رو مشغول نگه میداره.
خوشحالمون میکنه.
ـ من کسی هستم که ما بهش میگیم تهیهکننده بخش.
هر کدوم از برنامههای ما به چهار داستان دهدقیقهای تقسیم میشه،
که توسط یه گزارشگر خبری متفاوت اجرا میشه.
من برای جک الدریج کار میکنم.
ـ آها، من الدریج رو دوست دارم.
اون یه آدم گندهدّهنه.
اون گزارشی که راجع به نفت گرمایشی کار کردین،
واقعاً حال اون دلقک شرکت رو گرفت.
بشین.
ـ ما میخوایم یه مجموعه سه قسمتی درباره آزوالد بسازیم.
میدونی، داخل یکی از خشنترین زندانهای آمریکا.
ـ نه.
ـ نه؟
ـ همونطور که گفتم، دیدم با اون یارو چیکار کرد،
و نمیخوام جای اون یارو باشم.
ـ چی داری قایم کنی؟
ـ هیچی، اما توی این چهار سالی که از شورش گذشته،
زندگی اینجا خیلی سخت بوده.
تازه دارن اوضاع و احوال آروم میشن.
تو دوربینای تلویزیون رو بیاری این تو،
قراره وضعیت رو دوباره به هم بریزی.
ـ خب، من با کمیسر صحبت کردم،
و اون موافقت کرده.
ـ پس من زنگ میزنم به فرماندار.
ـ اونم موافقت کرده.
ـ خب، اگه قبلاً اجازه داشتی،
اگه از قبل میدونستی که کار تمومه،
اصلاً چرا از من پرسیدی؟
ـ تا واکنش صادقانه خودتو ببینم.
اول، یه بررسی کلی از زندگی توی آزوالد خواهیم داشت.
بعد قراره یه زندانی تازهوارد رو دنبال کنیم.
و برنامه رو با جک الدریج تموم میکنیم
که شب رو توی یه سلول حبس میگذرونه.
ـ شبو میگذرونه؟
ـ آره، فقط خودش و یه زندانی واقعی.
ـ راستی،
اون مرد بزرگ کِی میرسه اینجا؟
ـ نه، تا روزی که واقعاً فیلمبرداری رو شروع کنیم.
تا چند روز آینده، یه گروه اینجا خواهم داشت
که مشغول مصاحبههای مقدماتی باشن؛
با شما اعضای کادر،
و با هر تعداد زندانی که ممکنه.
لطفاً اینو درک کنید.
هدف ما اینه که به بینندهها نشون بدیم
که کار شما چقدر به طرز باورنکردنی سختیه،
و "60 Minutes" رو ضایع کنیم.
ـ همینه.
فردا و برای چند روز،
یک گروه تلویزیونی توی راهروها حضور خواهند داشت.
دارن یه گزارش از «آز» برای برنامهشون ضبط میکنن.
ساکت شین!
ساکت!
حالا، من میدونم...
وقتی دوربینها روشن میشن،
شماها هر کلکی بلدین رو پیاده میکنین.
ادعای بیگناهی میکنین،
دوز و کلک میزنین، ناله و شکایت میکنین،
یا هر کار دیگهای که فکر میکنین جلب توجه میکنه
و قیافههاتون رو تو تلویزیون نشون میده.
اما بذارین بهتون هشدار بدم.
وقتی اون دوربینها برن،
من هنوز اینجام.
وقتی اون گزارش پخش شه، من دارم نگاه میکنم.
و من حرف یا کار شما رو فراموش نمیکنم.
همین.
‐ خاموشی!
‐ باید یه چیزای مشتی پیدا کنم که به این جوجهخور بگم.
اون فقط بهترین چیزا رو استفاده میکنه.
‐ میخوای خالی ببندی؟
‐ خب، نمیتونم حقیقت رو بهش بگم، میتونم؟
اما من میخوام جلوی دوربین باشم.
نمیتونم بذارم این قیافهی ستاره سینماییام هدر بره.
‐
‐ خفه شو.
‐ ای بابا. خفه شو!
‐ احمق.
‐ میخوای بری با اون خبرنگارا بشینی؟
آره، منم.
من خیلی حرف واسه گفتن در مورد اوضاع این تو دارم.
حالا اگه ازت در مورد آدبیسی سؤال کنن چی؟
آدبیسی؟
دادگاه برای مرگش منو تبرئه کرد
به خاطر دفاع از خود.
حتی مکمنس هم به نفع من شهادت داد.
ولی با این حال، خبرنگارا...
مطمئناً پروندههای قدیمی رو رو میکنن.
و باعث شن ما مسلمونا بدنام شیم.
‐ عارف، من نمیترسم.
‐ قراره تو تلویزیون باشیم؟
‐ من هستم.
ولی اگه دوربینی دیدی،
باید خودتو قایم کنی، باشه؟
‐ چرا؟
‐ جک اِلْدریج رو یادت نیست؟
‐ نه.
‐ خب، ولی من یادمه.
اون حسابی ما رو قال گذاشت، سیریل.
اون حسابی پدر ما رو درآورد.
این شاید فرصت ما باشه که تلافی کنیم.
بگیر بخواب.
‐ هی، دختر!
‐ زندانی شمارهی ۷۱۱W۰۱.
عُمر وایت.
محکومشده در ۴ ژانویه ۲۰۰۱.
قتل درجه یک.
حکم: ۷۵ سال.
مشمول آزادی مشروط در ۲۰.
‐ یوهو، اینه که میگم!
ببینش. به اون زنبازی نگاه کن.
اینجا بخش پذیرش و ترخیصه.
جایی که زندانیا میان تو، جایی که زندانیا میرن بیرون.
مگر اینکه توی کیسهی جسد باشن.
باشه، پس عمر وایت کدوم یکیه؟
وایت، عمر!
آره، آره، آره، آره، بیا اینجا.
من افسر مورفیام.
این گروه فیلمبرداری مجوز دارن
که تو رو توی روز اولت دنبال کنن.
با این مشکلی داری؟
اوه، یعنی، اوم... یعنی قراره برم توی تلویزیون؟
آره. ‐ هه.
من که مشکلی باهاش ندارم.
چی شده، من و تو، عزیزم؟
آروم باش، عمر.
آقای وایت، شما ۷۵ سال رو به جرم قتل خواهید گذروند.
درسته؟
ببین، من اصلاً اون زنیکه رو نمیشناختم.
یعنی، آخه چطور ممکنه... واسه چی باید میزدمش؟
خب، اون شاهد اصلی بود.
سر محاکمه قتل پسرعمت
ببین، اشتباه این بود که اون دختر کوچولو رو هم نکشتی
‐ تو میگی؟
لعنتی
منظورم اینه، لعنتی
‐ برگرد سر جات، توله سگ
‐ تو به کی میگی توله سگ، ها؟
‐ جیک، ویلارد، آقای وایت رو برگردونید سر صف!
‐ تو داری با کی حرف مـ... ‐ گمشو از جلوی چشمام
‐ هی، هی! میبینی چی میگم؟
دارن اینجا تو این خرابشده پدرمو درمیارن
دستتو از روی من بردار، حرومزاده!
شماها نمیدونین با کی درافتادین
‐ خب
هفتهای 500 زندانی وارد میشن؟
‐ آره
‐ و چند نفر آزاد میشن؟
‐ به اندازه کافی نه
اینجا شهر زمرد (Emerald City) هست، که بهش "ام سیتی" هم میگن،
بلوک سلولهای آزمایشی
No comments yet. Be the first to leave one.