Las primeras 200 líneas.
لابد باز داری طبق معمول منو سرِ کار میذاری، نه؟
یکی از اون شوخیهای معروفته، درسته عزیزم؟
بابا، دست خودم نیست
توی وان خوابم برد
چی گفتی؟
نمیدونم، فقط الان یکم خسته و داغونم
ببین، دو دقیقه دیگه خونهم، باشه؟
و میخوام وقتی برگشتم میز چیده شده باشه، خب؟
ببخشید بابا، موهام خیسِ خیسه
خودت نمیتونی انجامش بدی؟
باشه، لااقل بهم بگو
بشقابها رو گذاشتی توی فر؟
سعی کردم، ولی همش میرفت روی حالت گریل
ای بابا، که اینطور
همه رو برات نوشته بودم، یادت نیست؟
ببخشید بابا، آخه خیلی زود باورت میشه
آره، باشه
دیگه وقتشه، دارم از گشنگی میمیرم
اون خیارشور رو گرفتی؟
ببخشید عزیزم، وقتِ چی؟
الان ماشین رو دیدم
الان بشقابها رو میارم، داغِ داغ
من که هنوز نرسیدم، استلا؟
استلا، جواب بده
استلا
استلا
خبر بدی شده؟
نه، خب، اونقدرها هم نه
نه، اصلاً راه نداره
بابای منم از همینها میکشید
چه جالب، منم به بوش عادت کرده بودم
آره، خوش به حالت
این پسرتونه، درسته؟
نه، عمومه
ببخشید یکم دیر کردم
فران تمام شب نذاشت بخوابیم و من
خودمم دیر کردم
راستی، ماشینت کجا بود؟
آه، دیشب یکم قبل خواب نوشیدنی خوردم
آهان، که اینطور
نه که مجبور باشم به تو جواب پس بدم
نه، اصلاً
خب، دکتر عمومی چی گفت؟
شایعهی مرگم خیلی بزرگنمایی شده
حالت خوبه؟
چی شد، سلامتی کامل؟
فقط وقت تلف کردن بود
واقعاً؟ این خبرِ عالیایه
آدم چه فکرهایی که به سرش نمیزنه، میدونی
خب، پس باید بریم بیرون جشن بگیریم
آره، چرا که نه؟
کنی
چیه؟
هی جو، بذار پنج دقیقه تنها باشیم، باشه عزیزم؟
ممنون
استوارت، همین الان شنیدم
هر چقدر تونستم زود خودم رو رسوندم
اونقدرها هم عوض نشدم، شدم؟
ورا؟
سلام
یا خدا
خب، خیلی ممنون
خودت هم چندان روی فرم نیستی
نباید تو تختخواب باشی یا یه همچین چیزی؟
پرستار؟
آره، به خودت بگو
این روزها چی صدات کنیم؟
سربازرس، رئیس پلیس؟
نه، همون گروهبان قدیمی
بیا، بیا اینجا
خب، دخترت چطوره؟ استلا، درسته؟
بیدار نمیشه
بدون لوله نمیتونه نفس بکشه
قلبش همش از کار میافته
بهم گفتن: «اهلِ جنگیدن هست؟»
خب، اگه ذرهای به باباش رفته باشه
بالاخره تونستم با پزشک متخصص تنها صحبت کنم
میدونی چی گفت؟
«امیدوار به بهترین باش و آماده برای بدترین.»
مشکل اینجاست عزیزم، که انگار هیچکدومش رو نمیتونم انجام بدم
خب، پس دیشب یه وسیلهی نقلیه دیدی
وقتی داشتی میرفتی خونه؟
مدل و سازندهی ماشین؟ هیچ ایدهای ندارم
مهشکنهاش روشن بود، میدونی؟
و خودِ خونه
وقتی رفتی چراغها روشن بود؟
آره، ولی ماشین همراه من بود
پس هر کی این کار رو کرده
لابد فکر کرده کسی خونه نیست؟
یه آتیشسوزیِ عمدی، همین؟
آره، اینطور به نظر میاد
به کسی شک داری؟
پروندههای اخیر، کینههای قدیمی؟
در هر صورت، الان دیگه چه اهمیتی داره؟
جناب، مادرِ استلا طبقه پایین تو پذیرشه
زنِ من؟
اوه، نه، نه، نه
نمیتونم ببینمش
تو برو ببینش
چی؟
فقط باهاش حرف بزن، سرش رو گرم کن
فقط یکم وقت میخوام تا بتونم خودم رو جمع و جور کنم، باشه؟
پسرِ خوب
یه کاری برام انجام میدی؟
برو براش یه قهوه بگیر
پنج دقیقه هم بدون قهوه دووم نمیاره
با شیر، دو تا قند
بیا، بهت پول خرد میدم
دیوونه نشو
فقط میخواستم کنارش باشم، میفهمی؟
که ازش محافظت کنم
خب معلومه عزیزم، معلومه که میخواستی
حالا، میشه بشینی؟
با شیر، دو تا قند
بله؟
چای
بله
با شکر؟
بله
استوارت؟
استوارت
یه ساعت پیش داشتم سعی میکردم چادر رو جمع کنم
بذارم پشتِ ماشین
رفته بودیم مسافرت، میدونی که
یه روزِ کاملاً معمولی بود
اوه، خب، لابد میخواید دخترتون رو ببینید؟
دکتر الان میاد تا شما رو ببره بالا
ماریان؟
ما اینجاییم
باشه
اون کیه؟
شوهرمه
کی؟
تو و استوارت از هم جدا شده بودین؟
آره، هشت نه سال پیش
چرا؟
ماریان؟
ببخشید
اون کی بود؟
اولین گروهبانِ من بود
ورا استنهوپ، ریچل وایت
تابستونِ گذشته توی کنفرانس ملی اطلاعات با هم آشنا شدیم
عجب روزِ معرکهای بود
یادمه
ما یه دوست مشترک داشتیم
کارآگاه جو اشورث، سرکمیسر وایت
دو تا قهوه، یه کلوچه، رسید و باقی پول
ما رو توی پارکینگ پیدا میکنی
چرا؟
لابد تحمل این رو نداشت که بیشتر از دخترش زنده بمونه
آخرین بار کی دیده بودیش؟
این چند سال گهگاهی به هم برمیخوریم
اما فکر کنم از شبِ مجردیِ قبلِ ازدواجش دیگه درست و حسابی با هم ننشسته بودیم
پایانِ یک دوران
ارتقا گرفت، منتقل شد به فنویک یا یه همچین جایی
فکر میکردم آخرش زیر دست اون کار کنم، پس
خب، چی شد؟
ماریان پیش اومد
ده سال زندگیِ مشترک
که خیلیهاش با خوشی نگذشت
تقصیرِ اون بود، که گفتن نداره
اونم رفت و دخترش رو هم با خودش برد
یه طلاقِ نسبتاً سخت و فرسایشی
ماریان هم شاید با عجله دوباره ازدواج کرد
من از جزئیاتش خبر ندارم
استوارت زیر بار نمیرفت
بیخیال نمیشد
نه زنش، نه دخترش
وارد جزئیات نمیشم
استوارت خودش رو باخت
چندین حکمِ عدم دسترسی به همسر و خانوادهش صادر شد
ارزیابیهای روانی
خلعِ درجه شد و به سطحِ گروهبانی تنزل پیدا کرد
تمام تلاشم رو کردم تا توی نیروی پلیس نگهش دارم
یه مدتی توی دفترم گذاشته بودمش تا گیرههای کاغذ رو مرتب کنه
مدام دستگاه کپی رو خراب میکرد
آخرین بار شنیدم که تماسهای اضطراری رو جواب میده
توی یه مرکز ارتباطات در والسِند
حتماً عاشقِ این کار بوده
خیلی زیاد، بهش میگفت «اردوگاهِ اجباری»
شنیده بودم یه مشکلاتی داشته
خودت رو سرزنش نکن
مگر اینکه باعث بشه بیشتر تلاش کنی
ای وای، اصلاً خوشحال به نظر نمیاد
خب، اون به دردِ تعقیب و مراقبت نمیخوره، مگه نه؟
دربارهی مرگش تحقیق میشه
پزشکی قانونی به اظهاراتِ شما نیاز داره
آره، حتماً
منم میرم سراغِ پروندهی آتیشسوزی عمدی
این همون چیزیه که خودش میخواست
واقعاً؟
رئیس، حالتون خوبه؟
هی
اون چیه؟
وسایلِ توی جیبِ استوارت مکنه، میدونی دیگه
بلیطِ بختآزمایی
مالِ دو سال پیشه
مثل همیشه امیدوار
اوه، ببین، یه قهوه مجانی طلب داشت
بیا بگیرش، اون که دیگه بهش نیازی نداره
No comments yet. Be the first to leave one.