The first 190 lines.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت فیلمکیو را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @FilmKio
آنچه گذشت...
نیکی، پیشم بمون، باشه؟
کلانتر بوید؟ نمیتونم کاری که کردم رو برگردونم
- یکی رو کشتی! - من...
و دو نفر رو توی اون آمبولانس ول کردی تا بمیرن!
- میدونم! - یکیشونو...
به دیوار کوفتی دستبند زدی!
متاسفم
میراندا یواش یواش یه چیزهایی دیده
گفتش که انگار...
انتخاب شده تا بچهها رو آزاد کنه
گمونم حالا تو هم انتخاب شدی
میراندا تنها کسیه که...
مدتها قبل از اینکه بیاد اینجا با این مکان ارتباط داشته
این چیه؟
سه سنگ قرمز رو دیدی؟
چطوری...
وقتی دختربچه بودم...
بارها و بارها همین کابوس رو میدیدم
فقط میراندا اینجا رو ندیده. منم اینجا رو دیدم
اگه چیزهایی رو میدیدی که من دیدم...
منظورت چیه؟
فکر میکنی منظورم چیه، بوید؟
وقتی من، جولی و مریل هر جا که بودیم...
هر کی اینجاست از این حرف میزنه که چقدر از مُردن میترسه
خب، فکر نکنم بدترین اتفاقی که...
ممکنه اینجا برات بیافته مُردن باشه
حس میکنم یه چیزی منو زیرنظر داره
خودشه؟ به نظر ترسناک میاد
کمکم کن، الجین میتونم همهتونو نجات بدم
دانا، بهم گفتن نمیتونم بچهدار بشم
اتفاقی که الان داره میافته از لحاظ پزشکی غیرممکنه
قراره بچهای رو به دنیا بیاری که...
بهت گفته بودن هرگز نخواهی داشت!
با وجود تمام چیزهایی که دیدی، نمیتونی یه معجزه رو هضم کنی؟
هیچی نمیبینم
غیرممکنه
اصلا نگاه نکردی! بازم نگاه کن!
حامله نیستی
و چند وقته این ویارها ادامه دارن؟
شاید حدود یه هفته
بچهها، چی داره سرم میاد؟
خب، آخه اگه یه جای دیگه بودیم...
میگفتم بدنت داره نشونههایی از...
بارداری روانتنی رو بروز میده
و یعنی چی؟
یه موقعیت به نسبت نادر که...
بدنت فکر میکنه بارداره
تمام نشونهها و علائم اولیه رو نشون میده...
یعنی بارداری هیجانی
قبلا این اسم رو براش به کار نمیبردن؟
هی، هیچکس اینجا نیست که فکر کنه تو هیجانزده شدی
همین چند وقت پیش...
بوید زیر پوستش کرمهایی داشت که هیچکس دیگه نمیتونست اونا رو ببینه
اینجا هیچ گزینهای رو رد نمیکنیم
و خب، کاملا احتمالش هست که باردار بودی...
باردار هستم. هنوز اونجاست! میتونم حسش کنم
بیا. یه جرعه از این بخور
اون کوفتی رو نمیخوام!
اشکالی نداره...
ببخشید. متاسفم
روز سختی بوده
به بدنت فشار زیادی وارد شده
چطور امشب اینجا بمونی؟ الیس هم میتونه بمونه و...
- میخوام برم خونه - فاطیما...
- هی، فقط... - فقط میخوام برگردم توی اتاقم
بیرون بارون میاد، خب؟ نمیخوام...
- این همه راه بری... - نگران بارون کوفتی شدی؟
باشه
- هی. - فاطیما!
هی، تو برو. بهتره بری
فاطیما!
دلم میخواد برم خونه!
میخوام شب رو توی خونه دسته جمعی بگذرونم
حداقل میتونم بهت سرُم بزنم
آره
قبل از سونوگرافی باید این چیزها رو بهم میگفتی
- در جایگاهی نبودم که بگم - واقعا، بوید؟
حالا میخوای تشریفات رو به جا بیاری؟
قبل از معاینه این اطلاعات میتونست کمکم کنه
اگه از هیچی خبر نداشته باشم نمیتونم کمکی بکنم!
میخوای سر من داد بزنی؟
باشه، ولی وقتی داد زدنت تموم شد...
میشه مشخص کنیم حالا چه خاکی به سربریزیم؟
نمیدونم چی کار کنیم
نمیدونم مشکل چیه. به هر حال...
یه چیزی درونش داره رشد میکنه که نمیتونیم ببینیمش...
یا این مکان بالاخره به ذهنش نفوذ کرده...
و کاری کرده فکر کنه بارداره
باشه. حالا از کجا بفهمیم کدوم مورد درسته؟
نمیدونم، بوید
پس چطوری کمکش کنیم؟
اصلا نمیدونم چطوری باید کمکش کنیم
باشه. پس کار کوفتیتو انجام بده و یه راهی براش پیدا کن!
:کانال زیرنویسهای فیلمکیو @SubKio
« مترجم: داوود آجرلو» Highbury
نترسیدم. باید حرف بزنی
تو حرف میزنی! میدونم میتونی حرف بزنی!
باید باهام حرف بزنی!
ویکتور؟
منم. میشه بیام تو؟
ویکتور، نمیتونی به این کارت ادامه بدی
تمام شب بیدار بودی. تمام صبح هم اینجا بودی
از طبقه پایین میشنوم که داری سر اون چیز داد میزنی
پسرم...
این کار اصلا نشونه سلامتی نیست
باید حرف بزنه و باید بهم بگه...
- هی. - بهم بگه اون چی گفت
آره، ولی اون عروسکه
درسته؟ آخه...
متوجه نیستی
اونجا نبودی
ببین، ویکتور، شاید بهتر باشه یه کم استراحت کنی...
- نمیتونم اینجا انجامش بدم! - نه. چرا...
- نمیتونم. - ویکتور!
ویکتور!
هی. روی چی کار میکنی؟
اوه، یه چیز کوچیکه...
دارم برای فاطیما درستش میکنم
اوه
آره، با خودم گفتم تازگی خیلی افسرده و ناراحته...
گفتم شاید اینطوری یه کم خوشحال بشه
خب، خیلی نازه
مطمئنم خیلی خوشش میاد
امیدوارم
اوهوم
شانس اوردی که آمبولانس جدید اومد اینجا
تنها چیزی که کریستی داشت آب نمک توی بطریهای شیشهای بود
آره، خیلی شانس اوردیم
هی...
میدونم دیشب خیلی شب بدی بود
- جدی؟ - آره
اینم میدونم چه حسی داره این مکان آدم رو داغون کنه
اتفاقی که برای من و جولی و رندال افتاد...
هنوزم بعضی وقتها حس میکنم اون حشرات...
درونم دارن میخزن
و چی کار میکنی؟
به خودم یادآوری میکنم واقعی نیست، که فقط از روی ترسه...
و ترس در صورتی میتونه منو در هم بشکنه که این اجازه رو بهش بدم
این فرق داره
تو که مطمئن نیستی
چرا، هستم!
شاید دوباره بتونی خوردن غذای معمولی رو امتحان کنی...
با لقمههای کوچیک شروع کنی
چون ترسیدم...
یا درهم شکستم آشغال نمیخورم!
این اتفاق میافته چون مجبورم میکنه!
همه چی مرتبه؟
آره، داشتم تمومش میکردم
فردا میبینمت، باشه؟
بهت خیلی اهمیت میده
چرا هیچکس به حرفم گوش نمیده؟
درونم داره اتفاق میافته. منم که دارم تجربهش میکنم
چرا همه فرض میکنن...
که دیدگاه من غلطه؟
هیچکس فرض نمیکنه که تو اشتباه میکنی. باشه؟
فقط سعی داریم از هر زاویه ممکن...
به این قضیه نگاه کنیم
تو چی؟ فکر میکنی همه اینا خیالات منه؟
ببین، از اون شب به بعد توی کلانتری...
وقتی اتوبوس به شهر اومد بغل من زدی زیر گریه
یادته؟ گفتی دیگه نمیتونی تحمل کنی...
این قضیه هیچ ربطی به اون نداره!
پس بهم بگو چی کار باید بکنم؟
باورم کن!
ببین، ببین، باشه
خب...
آخ!
ببین!
آخه...
از وقتی فهمیدم هر روز رو شمردم
- باید بس کنی. - و شکمم...
و شکمم داره بزرگتر میشه!
- عزیزم، اینطور نیست! - ببین! نگاش کن! ببین!
اگه همهش خیالات من باشه...
تغییر بدنم رو چطور توضیح میدی؟
- نمیدونم - الیس...
هر چی درون منه داره قویتر میشه
این ویارهای کوفتی دارن قویتر میشن. لطفا
لطفا
- تمام مدت عصبانیم - اشکالی نداره
اگه چیزی توی وجودم نباشه...
اگه این بچه واقعی نباشه، یعنی من یه مشکلی دارم
بهش گفتم یه معجزهس
آره، همهمون...
همهمون یه ذره هیجانزده شدیم
مطمئنی امکان نداره کریستی چیزی رو از قلم انداخته باشه؟
دانا، هیچی توی شکمش نبود
حداقل روی اون دستگاه چیزی دیده نمیشد
No comments yet. Be the first to leave one.