The first 200 lines.
آره
تتوئه قرار بود بزرگتر باشه ولی اونا... جوهر تموم کردن
واقعاً ادای احترام قشنگی بود
ممنون
فکر کردم راه باحالیه که بقیه بفهمن زنم فوت شده
خب، خوشحالم که این قضیه حل شد
تو همیشه اهل شاردونهای؟
آره، قرار اول همیشه شاردونه سفارش میدم
چون میخوام طرف بدونه
که من... هم اهل مهمونیام و هم یه آدم بزرگسالم
واسه همینه که اگه تو منو «میگو دینامیت» داشته باشن
همیشه اونو انتخاب میکنم، چون به نظرم میگو خیلی باکلاسه
آره، ولی «دینامیت»
انگار داره میگه: «اووه، یواشتر!»
«این آدم خطرناکیه.» آره
هر اتفاقی ممکنه بیفته
هر اتفاقی ممکنه بیفته، آره
میتونم دوباره یه نگاه بهش بندازم؟
میدونی چیه؟ میتونیم اینو بذاریم کنار
میدونی، اصلاً نمیدونم چطور الان اینجایی
من از تو خیلی وقت پیشتر از این موضوع باخبر بودم
آره، ولی یه جورایی حس نمیکنی داری بهش خیانت میکنی؟
خب، الان که گفتی... یه ذره آره
میدونی، من و دخترم روزای سختی رو پشت سر گذاشتیم
ولی الان خیلی اوضاعمون بهتر شده
دختر داری؟ آره، دارم
یه دختر کوچولو که مامانش رو از دست داده؟
هجده سالشه، ولی آره، آره
اون... اون غصهدار شد
متأسفم
چطوره موضوع رو عوض کنیم و درباره یه چیز ساده حرف بزنیم؟
کجایی هستی؟
اشکال نداره، میتونی بگی. من اهل
فقط اسم یه شهر رو بگو
اهل شیکاگو هستم
تیم خرسها
تیم گاوها
اصلاً نمیتونم اتفاقی که واسه زنت افتاد رو هضم کنم
آره
اوه، نه
داشتم فکر میکردم که تو واقعاً آدم خوبی هستی
و خدا سختترین جنگهاش رو واسه قویترین سربازاش میذاره
تا حالا اینو شنیده بودی؟
خیلی متأسفم
قرارت چطور بود؟
اونقدر گریه کرد که بالا آورد
ببین، همین که سعی میکنی دوباره وارد رابطه بشی، خودش کلی پیشرفته
بهت افتخار میکنم
این برام خیلی ارزش داره
اینطوری بهم زل نزن، انگار آخرین سگِ پناهگاهی که کسی نخواستتش
حاضرید بچهها؟ آره، من حاضرم
ولی فکر کنم این «فیدو» یه دقیقه وقت لازم داشته باشه
چرا اینقدر از تماس چشمی عمیق میترسی؟
من که دیوونشم
فکر کنم بهتره با بابا شوخی کنم و بگم منم الان یکی میخوام
اگه از یکی از پسرهامون حامله بشی، ۵۰ هزار تا بهت میدم
تو همین الان پیشنهاد دادی به یه نوجوان واسه سکس پول بدی
آره، خب که چی؟
خب، چرا میخواید سه روز تنها باشید؟
میخوایم وقت داشته باشیم تا روابط خانوادگیمون رو صمیمیتر کنیم
حالا هرچی
آره، در ضمن «لیز» اینقدر اینجا پلاسه که نمیخوایم «ساتون» فکر کنه اون مامانشه
چارلی باباهه است، منم اون پسرِ جذابِ کرایهایام که فضا رو شاد نگه میداره
هیچکس همچین فکری نمیکنه
تو ۴۰ سالته
خب، بریم ببینیم آمادهای که تنهایی از پسش بربیای یا نه
آره، بزن بریم. از کجا میفهمی پوشکش خیس شده؟
بیخیال بابا. خطش آبی میشه. کاری نداره. به صدای چلپچلوپش گوش بده
اگه دارید میرید برانچ، اون چی میخواد بپوشه؟
ما نمیریم برانچ
اون هنوز واکسن نزده
ولی وقتی واکسن بزنه، میریم یه برانچِ باحال
و اونم به شکل «لیدی گو گو گا گا» میره
ترکوندی
باشه
من با خرگوشِ محبوب و قدیمی متیو خوابیدم تا بوی خودم رو روش بذارم
صبر کن، نه، نه
عروسکِ پولیشی تو گهواره نذار. ممکنه خفه بشه
این امتحان نهاییت بود
قبول شدی. ایول
اینو از ذهنِ خلاق و جذاب ۲۱ سالهام درآوردم
بسیار خب، گوش کن ساتون
منو فراموش نکن
جدی میگم
مردم تو خیابون جلوم رو میگیرن و ازم میپرسن
در مورد روتینِ آبرسانی پوستم. اوه، کاملاً باور میکنم
میدونی بهشون چی میگم؟
هیچی. درخششِ من به خودم مربوطه
حالا، دیگه سعی نکن حواسم رو پرت کنی، باشه؟
این سومین باره که دارم از خودت میپرسم
و تو موضوع رو عوض کردی. این خودش یه رکورده، تبریک میگم
مرسی
حالا که کنترلِ دو دقیقه آخر دست منه
چرا مارک و دونا میگن انگار یه ابرِ سیاه دورت رو گرفته؟
نمیدونم
من دونا رو تو محل کار به زور میبینم
منظورم اینه که دیگه حتی آخرهفتهها هم با هم وقت نمیگذرونیم
چون اون خیلی درگیرِ بچههاشه
حتماً دلت براش تنگ شده
اون فقط یه همکاره
تازه، اون حدود ده سال از من بزرگتره
من یه رفیق صمیمی دارم که فکر کنم حداقل ۹۰ سالش باشه
چیز مهمی نیست
کلی آدم دیگه تو زندگیم هستن
ببین، من ۱۰ هزار ساعت تجربه تو این کار دارم
تو داری یه دردِ واقعی رو مخفی میکنی
میدونم وظیفهته که توی زندگی بقیه سرک بکشی، ولی من حالم خوبه
باشه، پس واسه تفریح چیکار میکنی؟
خیلی کارها
راستش، اون گوشه تو بافت قدیمی یه کافه هست که مسابقه اطلاعات عمومی داره
پسرای اونجا نهایتاً یه مشت بچه مثبتِ بامزهان، ولی
چرا این موضوع غمگینت میکنه؟ نمیکنه
من از این ناراحتم که وقتمون تموم شده
و بالاخره یه چیزی بهم گفتی که بتونم اینجا تو دفترم یادداشت کنم
ببین، نوشتم: «مسابقه اطلاعات عمومی»
فکر کنم یه کم وقتِ اضافه داشته باشم
اگه بخوای بیشتر حرف بزنیم. فعلاً خداحافظ
ای بابا
هی گبی، چه خبر؟
دکتر پاتل قرار بود فردا تو کلاسِ روانشناسی من جلسه پرسش و پاسخ بذاره
ولی لحظه آخر پیچوند. میشه تو لعنتی انجامش بدی؟
بله، ولی این عصبانیترین درخواستی بود که کسی تا حالا ازم کرده
ببخشید رفیق. مایا مدام جوابم رو نمیده
میخوای بری بیرون دعوات رو بکنی؟
هی، من باید برم
قصد پز دادن ندارم ولی با پل تو مطب دکترم
عجب! بالاخره اون لعنتی ازت خواست همراهیش کنی
من میلیونها بار این کار رو کردم. خوش بگذره
باشه، فعلاً
چرا اینقدر طولش دادی تا ازم بخوای همراهِ دکترت باشم؟
چون بهش میگی «همراهِ دکتر»
منطقیه
به نظر میرسه بدنت به آنتیبیوتیکها خوب جواب داده
عفونت ادراریت برطرف شده
ایول! میدونستم
خب پل
گاهی مریضهایی دارم که با آسیبهای روحیِ پارکینسون دست و پنجه نرم میکنن
میتونم اونا رو به تو ارجاع بدم؟
فکر کنم مفید باشه که با کسی حرف بزنن که خودش هم همین شرایط رو داره
البته. یه لحظه وایسا. یعنی
این یعنی میتونم برگردم سر کار؟
دلیلی نمیبینم که نتونی
میخوای با من انجامش بدی؟
راستش آره، میخوام
آره! آره
اوه، و داروهات هم یادت نره
این آه کشیدن واسه چیه؟
آخه این چند هفته اخیر... پیادهرویهای صبحگاهیمون، صبحانه توی تخت
معمولاً از وقتی که مشروب میخوری خوشم نمیآد
و نباید هم بخورم... آره
ولی تو واقعاً معنای جدیدی دادی به
نوشیدنیهای بیپایان
خیلی چسبیده
دلت میخواد تا آخر عمر، هر روز صبحها با هم خلوت کنیم؟
من پایهام
ولی من چهار تا پیرمردِ دیگه هم دارم
که پارکینسون دارن و باید برم سراغشون
پس، این
فانتزیِ تو اینه؟
اوه آره عزیزم
وقتی تو انجامش میدی خیلی بهتر به نظر میرسه
به هر حال، همونطور که گفتی چیزی که میخواستم رو درخواست کردم
و با اینکه خیلی ترسیده بودم، ترفیع گرفتم
والی، این عالیه
مرسی. بهت افتخار میکنم
چه جای خوبی برای تموم کردنِ جلسه امروز
ولی ببین
امروز میخوام بدون اون «اعترافاتِ دمِ دریِ» همیشگیت بری
میخوام بدون اینکه اطلاعات جدیدی رو یهو بالا بیاری، از در بری بیرون
تا جلسه بعد هیچ مشکلی نباشه
این یه روندِ عادیه
هی
باشه، ولی نگرانم که روز اول چی بپوشم
و اینم نگرانم میکنه که حالا که تو موقعیتِ قدرت هستم
ممکنه به باسنِ کسی دست بزنم. خب، چی؟
صبر کردم تا پام رو بذارم بیرون و بعد حرف بزنم
در ضمن، بیشتر از همه نگرانِ این سخنرانیِ عمومیام که باید انجام بدم
باید یه ارائه بدم
و میدونم میگن بقیه رو با لباس زیر تصور کن، ولی نگرانم که
اون موقع تحریک بشم. و وقتی تحریک میشم
والی، هی، هی. ...خیلی عرق میکنم و
هفته بعد در موردش حرف میزنیم
آره، باشه، باشه
بعداً بهت پیام میدم
دست نزن، ایکبیریِ دزد
اینا برای خوشآمدگویی به «پل»ـه
اوه، باشه. آره
داشتم به مایا فکر میکردم
چطوره یه کم اوضاع رو تغییر بدی؟
نمیدونم، مثلاً بیرونِ مطب باهاش قرار بذار
نه، تو مرام من نیست. من بیشتر اهل رعایتِ مرزها و حریمهام
نمیگم قوانین رو بشکن، گبی
فقط میگم یه کم اونا رو خم کن
دارم از یه ذره سرعتِ غیرمجاز حرف میزنم
دارم میگم قبل از اینکه پل برسه یه دونات بخور
و بعد جاشون رو عوض کن که متوجه نشه
به اون که نه، به قضیه مایا هم یه نهِ بزرگتر
استاد برگشته
خداروشکر. خودشه
هی، برات دونات گرفتیم
No comments yet. Be the first to leave one.