The first 200 lines.
حالیت نیست؟
میدونی اگه اون بمیره، زندگیت تمومه؟
یا یه احمقی که اومده دنیا قلب منو بشکنه؟ بگو.
سانی، خوب به حرفم گوش کن.
الان باید بیدار شی، شنیدی؟ به اندازه کافی زندگی بچه منو خراب کردی.
کار درست رو بکن و بیدار شو.
چرا زورو رو فرستادن انفرادی؟
برو!
برای این دو هفتهای که اینجایی، من باید شروع کنم به تغییر دادن بلوک و اتاق؟
دو هفته نه. احتمالا حبس ابد.
ولم کن، کونی.
یه نامه از مادرت.
گفتی بچه نداری.
پس نمیدونی که "مادر خوب" وجود نداره.
دنیا بچهتو بزرگ میکنه، نه تو.
من نگفتم بچه ندارم.
یه دختر داشتم. مریض شد و مرد. پس شکر کن که بچهات زندهست.
هیچوقت از بین میره؟
چی؟
خون سانی از مغزم. - نه، نمیره.
پس بهش میگه،
حتی تو بهترین خوابهام،
خواب دیدن چیزی که از سینههای تو میاد بیرون رو نمیتونم ببینم، خانم افسر.
بوم!
بهتر بود؟ - خیلی بهتر. باید حس کنی که چطور میره جلو.
فهمیدم.
راستی،
به دخترت گفتی؟
نه، دلیلی نمیبینم.
حقیقت ارزش داره.
بهتره همین الان روشن کنی. بعداً پیچیدهتر میشه.
شش ماهه داری حرف میزنی. کندی.
اومدی اینجا که منو بکوبی؟ - نه بابا. فقط دارم میگم.
و شاید یه جایی به دوستات اینجا بگی که داری...
یه آیندهای میسازی.
که یه کمدین حرفهای میشی.
فکر میکنی؟ کونمو پاره میکنن. - شاید، شاید هم نه.
و در هر صورت، زورو میدونه.
و مامان؟ اون میدونه که تو قراره تو شب والدین بدرخشی؟
به نمایش شکستخوردههای جوان زندان افق خوش آمدید.
میخواید بشنوید چطور سر از زندان درآوردم؟
آره!
حقیقت اینه که،
حس میکنم باید داستانهای واقعی براتون تعریف کنم، و خیلیا این یکی رو پرسیده بودن.
اینو همه جا تعریف کردم و ازم پرسیدن که واقعیه یا نه،
پس امروز داستان واقعی رو بهتون میگم.
اون موقع من همیشه مواد میکشیدم.
من یه بچه حاشیهای بودم. نمیدونستن باهام چیکار کنن.
زمان عجیبی بود.
خلاصه، یه روز رفتم...
...مرکز خرید آیلون،
و اونجا یه دستگاه کارت ویزیتساز بود.
یادتونه؟ این روزا اگه کسی بهت کارت ویزیت بده،
فکر میکنی طرف منحرفه.
"این کارت ویزیت منه. من..."
پس منم با اون دستگاه یه کارت ویزیت ساختم.
نوشتم: "دین، موادفروش."
فقط داشتم شوخی میکردم. "بونگ، اکستازی، اسید..."
واقعاً موادفروش بودم، ولی داشتم مسخرهبازی درمیآوردم.
و کارتا رو به همه جور آدم دادم...
حدود ۲۰۰ تا کارت داشتم و همهشونو بین بچهها پخش کردم.
بعدش یه پلیس زن مخفی اومد.
خیلی از این بچهها رو گرفت،
و همه این بچههای شمال تلآویو همدیگه رو لو دادن.
حدود ۲۰۰ تا بچه رو گرفتن. و تو خونه هر کدومشون چی پیدا کردن؟
کارت ویزیت منو.
بقیشم که میدونین، چطور مامانم منو انداخت زندان.
ولی بهترین قسمت کجاست؟
تو زندان هم شدم موادفروش.
ولی اینجا برای هدف والاتریه.
درسته، منصوری؟
بهتره هیچی نگی! - چرا؟ چرا خجالت میکشی؟
عشق همه رو دیوونه میکنه.
تولیدات افق تقدیم میکند:
لیزی عزیزم
لیزی در نقش: لیزی (عزیزم)
منصوری کوچولو در نقش: منصوری
منصوری، کوچولو، چی شده؟
لیزی، اون قلبمو شکست. عزیزم قلبمو شکست.
چی شد؟
لیزی، لیزی عزیزم، تو تو خوابهام دنبالم میآیی.
خواب دیدم که سینههاتو گذاشتی تو دهنم
و ازش یه نوشیدنی بهشتی بیرون اومد!
ولی منصوری تسلیم نشد.
فقط یه دونه به من بده. میریزمش تو چاییش،
و اون عاشق من میشه.
دین، زورو، خواهش میکنم.
پس به خانم افسر لیزی نزدیک شد
و گفت: "بفرمایید یه چای شیرین همونطور که دوست دارین."
لیزی فهمید که اون یه مشکل با مایعات داره.
اولش با شک به منصوری نگاه کرد.
و بعد کمتر با شک، چون منصوری خیلی بامزهست.
و بعدش
اون رو نوشید.
اما...
چیکار میشه کرد؟ قرص عشقه رو کلاً قاطی پاتی کرد.
پایان
اما زندان فقط داستان عشق نیست.
داستانهای عشق و شجاعت هم هست.
مثلاً من تو زندان سیگار کشیدن رو ترک کردم.
و همه اینا به لطف مامانم.
باور کن، عذاب وجدان دنیا رو میچرخونه.
مامانم، دلیل اینکه من تو زندانم. آره.
زنگ زد پلیس، گفت من دزدم و مواد فروش.
واسه اینکه عذاب وجدانش کم بشه، برام کارتن سیگار فرستاد.
واسه همین بیشتر از اونکه ریههام بتونن بکشن، سیگار کشیدم.
واسه همین زورو، که به خدا باید اسمش رو بذارن حاخام زوروفسکی...
چون خیلی تاجر یهودی ماهریه...
گفت: «میدونی چیه؟ بیا یه سیگار بفروشیم.»
ما هم یکی فروختیم، بعدش یکی دیگه،
بعدش کارتن کارتن،
و تو یه ماه اینقدر پولدار شدیم
که دیگه وقت نداشتیم سیگار بکشیم.
بهش گفتی سانی داره میاد؟
نه، دارم سعی میکنم بندش رو عوض کنم.
سعی نکن. انجامش بده. خطرناکه. پسرمو میکشه.
پس اگه میخوای سیگار رو ترک کنی، بهتره پولدار باشی.
باشه، قول میدم سعی کنم.
راستی، بهش بگو عالی بود.
هرچی تو بگی، منم بهش میگم.
بعد حاخام گفت: «اگر تو را فراموش کنم، ای اورشلیم...»
و داماد لیوان رو شکست،
ولی بعدش، به جای اینکه زنشو ببوسه،
مامانشو بوسید.
امکان نداره! - به خدا.
اولین رقص آرومشون بدتر هم بود.
از جزئیاتش میگذرم.
خب، شاید تو بعضی قارهها این قابل قبوله.
باشه دانا، من تمرین دارم. - باشه.
این هفته بازی داری؟
تو بئرشبا.
آه.
بالاخره میتونم بیام ببینمت؟
نه. ما افتضاحیم.
جدی، خجالتآوره. دیگه شکنجهات نمیکنم.
نمیفهمم. هر هفته میبازین؟
مامانم رفته برزیل دنبال مربی جدید.
بعدش دیگه مارو نمیشناسی.
الانم نمیشناسمت.
حاضرجوابی خوبی بود.
حاضرجوابی نبود.
فقط اینکه...
تو نمیخوای...
نمیخوای بدونی چه شکلیم؟
میدونم چه شکلی هستی. - جدی؟ چه شکلیم؟
خوشگل. - سلیقهایه، مگه نه؟
فکر نمیکنم. مثلاً منو ببین.
من فارغ از سلیقه، زشتم.
میدونم چه شکلی هستی.
چه شکلی؟ - همونطور که خودت گفتی.
زشت. - آره. ولی عیبی نداره.
مرد باید فقط یه ذره از میمون جذابتر باشه.
باشه دانا، من قطع میکنم. فردا ساعت چهار؟
فقط اگه عکس بفرستی.
عکس؟
هنوز همدیگه رو ندیدیم و همین الان یه اتمام حجت؟
دقیقاً.
باشه.
یه خط تلفن دوستیابی بود به اسم «کیوپید».
زنگ میزدی و میتونستی با دخترا حرف بزنی.
۵ یا ۶ رو میزدی عوض میشد. دخترایی میگرفتی که صداشون اینجوری بود:
«سلام، سلام.»
«عزیزم، شما کی هستین؟»
«من آلیزا هستم.»
«کجایی هستی، عسلم؟»
«من؟ شما اول بگو.»
همه اونجا زندانین.
کم کم، تبدیل شد به چت روم زندان. همه تماس کنفرانسی میگرفتن.
«الو؟» یه عالمه عرب.
«اِی سِجِن؟»
یعنی به عربی: «کدوم زندان؟»
«کدوم زندان؟» «هاداریم.»
«میتونی زنگ بزنی...» فلانی. منظور رو گرفتی.
اینجوری هر زندانی واسه خودش یه دوستدختر پیدا کرد.
آدمای بیرون سخت دوستدختر پیدا میکنن، ولی هر زندانی سه تا داره.
و بعد فهمیدم، زنها چی میخوان؟ بدونن کجایی.
و مرکز زندگیت باشن.
«تو تمام زندگی منی، عشقم.»
«سیگار رو به مامانم دادی؟»
همش درباره چی حرف میزنی؟
نمیدونم، هیچوقت ساکت نمیشه.
چت شده؟
هیچی.
شاید از چلی بخوام برام یه دوربین جور کنه.
و اگه اون برامون دوربین جور کنه،
باهاش چیکار میکنی؟
یه گوشه پیدا میکنیم که زندان توش نباشه و یه آلبوم بَت میتصوا درست میکنیم.
آره.
لباسام داغونه، مدل موهام داغونه، و خودم داغونم. چیکار کنم؟
حقیقت رو بهش بگو.
آره، باشه.
«و اگر این درست بود،
و پسر باکره نیست...»
سِفر تثنیه، باب ۲۲.
آیه... هرچیزی.
من باکره نیستم.
خودارضایی که سکس نیست.
بستگی داره کی انجامش بده. نه، لوشا؟ مگه همه چی دست خدا نیست؟
داری میگی خدا بهت حال داده؟
اینو گفتی؟ - شوخی کردم، لوشی. شل کن، داداش.
No comments yet. Be the first to leave one.