The first 200 lines.
آنچه گذشت...
آقای "کاینز" ما رو برای محافظت از شما استخدام کرده.
باور کنین، آقای "گارلند" قراره به خوبی ازم محافظت کنه.
دیشب به "ویل بومن" برخوردم.
منو دزدیده بودن.
واقعا مشکلی نداری که جونمون رو...
در دست کسی مثل اون بذاری؟
- دوباه اون نه. - بابا.
هی، "سال". این "گریسی"ـه.
خیلی دلم میخواست ببینمت.
هر روزی که برای "کاینز" کار میکنم، بیشتر اطلاعات به دست میارم.
یکی از "طردشدهها"ی گروه من...
ساختمون بالای شهر رو بررسی کرده.
میخواد بهش حمله کنه.
وقتشه اسلحه بدیم دستشون؟
چجوری پیدام کردین؟
این لیست رو توی اردوگاه پناهندگی چاپ کردم.
اسم شوهرم توشه. همینطور اسم تو.
اگه نتیجهای گرفتم، باهاتون تماس میگیرم.
.:. ترجمـــــه و زیـــرنـــویـس .:. © Rain Angel © پری سا © DeathStroke © رضا
نتونستی بخوابی؟
عادت کردم.
امروز یه دلیلی برای بیدار شدن داشتم.
هنوز میخوای بری سر قرار؟
آره بدجوری.
تو نمیخوای؟
خیلی کار کردم که همه چیو از نو بسازم.
یعنی خیلی هم زیاد نیست، اما کم هم نیست.
هر چی که ساختیم فقط موجب حواسپرتیه.
این کلونی همینجوریه.
به حدی ظاهر شیک و با کلاسی داره
که نمیذاره بیشتر درموردش تحقیق کنیم.
میدونم.
هنوز یه ریسکه.
هیچی درمورد این آدما نمیدونیم.
میدونیم که حرفهای هستن...
برخلاف گروهکهای دیگهای که باهاشون سر و کار داشتیم.
بچهها چی؟
- منظورت چیه؟ - این تصمیم روشون تاثیر میذاره.
- "برم" درک میکنه. - اما "گریسی" نه.
اون یه زندگی عادی میخواد.
فکر میکردم این فرصت رو جدی بگیری...
یه شورش واقعی
شورشی که کاملا آموزش دیده و سازماندهی شده
یکی که بتونه بهمون کمک کنه دقیقا چه اتفاقی داره میافته.
خیلی چیزها عوض شده، "ویل".
آره.
خب...
من میرم.
باشه. منم میام.
میخوام بشنوم چی برای گفتن دارن.
اینا همونایی هستن که درموردشون حرف زدم.
این "هریس"ــه.
- تو اینجا رو مدیریت میکنی؟ - درسته.
شما خیلی درمورد ما میدونین.
فقط میخوام بدونم چطوری.
من یه طرد شدهام. اونم همینطور.
اونم همینطور.
احتمالا درمورد تو هم حقیقت داره
و همینطور خیلی از آدمهای این باشگاه.
طردشده دیگه چیه؟
حرفهایها.
که توسط دولت شناسایی و گروهبندی شدن...
درست قبل از "ورود".
من توی اردوگاه پناهندگی کار میکنم.
ما طردشدهها رو به محض اینکه ثبتنام میکنن شناسایی میکنیم
و مخفیانه اونا رو وارد کلونی میکنیم.
چرا؟
دولت داره یه ارتش درست میکنه.
فضاییها وارد عمل شدن
دارن علیه یه چیز دیگه مبارزه میکنن.
برای همین ما رو وارد کلونیها کردن.
و وقتی دشمنشون بهشون حمله کنه
طردشدهها قراره اولین خط دفاعی اونا باشن.
همگی فکر میکردیم توی پاکسازی قسر در رفتیم
چون زرنگ بودیم.
معلوم شد به اون اندازه زرنگ نیستیم.
نمیدونم. من خیلی زرنگم.
دولت اشتباهی بزرگی کرده
که همگی شما رو توی این کلونی گذاشته.
ما فرصت اینو داریم که ازش سواستفاده کنیم.
ببینید، به نظر یه داستان قانعکننده میاد.
از کجا بدونم یه داستان افسانهای نیست؟
ما یکی از مامورین رده بالای دولت رو دزدیدیم و ازش بازجویی کردیم.
اینجا توی سیاتل؟
همه چی رو فیلم گرفتیم.
جوابهایی که اون مامورد رده بالا بهمون داد
با اطلاعاتی که توی لسآنجلس جمع کردم مطابقت داشت.
مدارک محرمانه دولت...
نشون دهنده اینه که دارن یه اسلحه بیولوژیکی توی سیاتل درست میکنن.
- شما این مدارک رو دارین؟ - جاشون امنه.
همونطور که گفت...
آدمای با استعداد زیادی توی این کلونی هستن.
اگه جمعشون کنیم، میتونیم آسیب جدی وارد کنیم.
خیلهخب، من یه رابط رتبه بالا توی مقامات محلی دارم.
بهم فرصت بدین. بذارید موضوع رو تایید کنم.
و اگه نتیجه مثبت باشه؟
وارد عمل میشیم.
شبیه مردی هستی که پر از اطلاعاته.
با یکی از گروهکها قرار داشتم.
اعضای جدیدی رو استخدام کردن که ادعا میکنن...
اخیرا یه مامور رده بالای دولت رو دزدیدن.
"اسنایدر".
اون شب توی هتلش...
من و "فورد" حواسمون بهش بود.
یک ساعت ناپدید شد.
با یه داستان مزخرف برگشت.
این اعضای جدید...
گفتن "اسنایدر" چیو لو داده؟
دقیق نه، اما درمورد برنامه "طردشدهها"ست.
داشتم از دست اون موش کوچولو خسته میشدم
بس که توی کلونی من میپلکه.
راستش...
دیشب با من تماس گرفت
گفت یه چیز مهمی داره که باید ببینمش.
پس فکر کنم بهتره بری باهاش صحبت کنی.
نذار بدونه ما چی میدونیم.
فقط چند تا سوال تکمیلی...
درمورد ناپدید شدنش بپرس.
بذار خودش همه چیو لو بده.
جالبه فکر میکردم قراره تنها بیای.
منو ببخش.
تجربههای اخیر من...
باعث شده کمتر به مردم اعتماد کنم.
اوه، اون دختره رو میگی که بهش پول دادی بزنه توی گوشت؟
نه.
اون دقیقا کاریو کرد که باید انجام بده.
گفتی میخوای درمورد چیزی حرف بزنی؟
متاسفانه اون یه دروغ بود.
خواستم ببینمت
چون یه کاری میتونی برام انجام بدی.
اوه، جدی؟ چه کاری؟
گشنمه.
هنوز چند ساعت تا ناهار مونده.
آره، خب اینو به معدهام بگو.
- این دیگه چی بود؟ - یه انفجار.
- هی، کجا داری میری؟ - کمک کنم.
داری به سمت میری؟
هی، کمک تو راهه، باشه؟
هی. حالت خوب میشه.
طاقت بیار، باشه؟
- چی شد؟ - یه بمب توی ماشین بود.
طردشدهها کشته شدن؟
همینطور کلی آدم دیگه.
من این اتفاق رو به "داوس" گزارش میدم.
هر کاری میخوای بکن.
میخواستم بدونی که به زودی یه تیم میرسه
تا بطور کامل تحقیقات رو شروع کنه.
ما یه قراری داشتیم.
سازمان اطلاعات هیچ دخالتی توی سیاتل نمیکنه.
شرایط قرارداد...
این بوده که سازمان اطلاعات دخالتی توی سیاتل نکنه...
تا زمانی که تو کنترل رو در دست داشته باشی.
به نظر من این اصلا کنترل کردن نیست.
"هریس" گوشیش رو جواب نمیده.
- همین الان باید پیداش کنی. - بذارش به عهده من.
یکی اینجاست که تو رو ببینه...
از سازمان اطلاعات.
کی هست؟
"هلینا".
چند تا طردشده از دست دادیم؟
سه تا.
این یه مشکله.
تو وقتت رو تلف نکردی که بیای اینجا
تا از بدشانسی من نفعی ببری.
من داشتم از تسهیلاتمون توی "سنترال ولی" بازدید میکردم
که اخبار رو شنیدم. سریع با هواپیما اومدم.
نوچه عزیزت، "آلن اسنایدر"...
از خودش ضعف نشون داده.
ببخشید؟
توسط یه گروه شورشی دزدیده شده بود
که به نظر میاد یه چیزهایی رو لو داده باشه.
من فقط نمیدونم چی بهشون گفته.
خب، من اومدم درمورد سیاتل حرف بزنم.
یه کلونی نمونه.
- مدل بود. - چیزی تغییر نکرده.
یک روز تنها با یک انفجار میتونه پیروزی بزرگی باشه
در برابر کلونیهای دیگه.
خب، فقط یه انفجار نبوده.
به منابع حیاتی ما حمله شده.
- برای میزبانهای ما سوال شده. - که بهشون پاسخ میدم.
میدونم چرا "اسنایدر" رو فرستادی اینجا.
میدونم چرا پدرست لحظهای که خبر رو شنیدی
پریدی توی هواپیما.
چون تو و بقیه مقامات اداری سازمان...
از کاری که میکنم متنفرن...
چون با الگوهای شما هیچ مطابقتی نداره.
موضوع اینه که برام مهم نیست.
و تو قدرت تغییر چیزی رو نداری.
شاید بهتر باشه برگردی توی هواپیمات
و نوچهت رو با خودت ببری.
- "آلن". - "هلینا".
عقلت رو از دست دادی؟
موضوع در مورد انفجار ماشینهاست، نه؟
طردشدهها... تو طردشدهها رو کشتی.
به نظر میاد اون تاثیر مورد نظر رو گذاشتیم.
من یه عملیات محرمانه رو ول کردم اومدم.
اگه میزبانها در این باره بفهمن...
یه حمله ساده هیچ وقت...
اون اهرم فشار مورد نیاز رو بهمون نمیداد، و اینکه این تازه اولین قدمه.
No comments yet. Be the first to leave one.