The first 200 lines.
راوی: توی یه نمایشگاه ماشین
ماشین
اینا تکیهگاه دارن.
برو عقب لعنتی!
راوی: توی یه میدان
عمومی
من شما رو نمیشناسم؟
از کجا؟
کلاس اسپینینگ.
نه نه
من خودمو نشون دادم
اتفاقی؟
باورم نمیشه اینو گفت.
راوی: و توی
ساحل
شماها دوستانه به نظر میرسیدید.
گفتم منم بهتون ملحق شم.
اوه!
ما تو خیابونیم، و
باید بریم پیش غریبههای
کامل و ازشون بپرسیم، "هی،
من شما رو نمیشناسم؟"
درسته، و اون سه نفر
دیگه کمک میکنن.
خب، نمیدونم "کمک کردن"
کلمه درستیه یا نه.
اونا دارن جزئیات
خجالتآور رو روی کارتهای
راهنما مینویسن که ما باید بگیم در مورد اینکه
چطور اون آدمای دیگه رو میشناسیم.
و هدف اینه که یکی از
این غریبهها بگه که تو رو
میشناسه.
و اگه نتونی، میبازی.
پرانتز باز... من مشکل دارم
که اعتراف کنم موری رو میشناسم.
منم نمیشناسمش.
بزن بریم.
خدا میدونه اون عوضیا چی دارن
اونجا مینویسن.
نگرانم میکنه.
هی، چطوری رفیق؟
چطوری بودی؟
برایان
چی؟
تو رفیق زن سابقمی؟
نه، من هیچوقت شما رو
قبلاً ندیدم، آقا.
من اهل کپنهاگم.
آره، تو کپنهاگن.
من تو اون مهمونی شام بودم؟
من گوزیدم... من تو شامِ
کپنهاگن گوزیدم؟
بوی گند میداد. اون گوز بوی گند میداد.
کلاً اتاقو خالی کرد.
من باید یه دوقلو داشته باشم یا
یه همچین چیزی، چون واقعاً
یادم نمیاد.
نه، یادت نمیاد؟
من گفتم، "هرمادور!"
نه، یادم نمیاد.
"هرمادور،" داداش.
تو حتماً با کسی آشنا شدی که
خیلی شبیهته.
نه، منم! منم!
فقط اعتراف کن منو میشناسی!
نه، شما رو یادم نمیاد.
آه!
یه لحظه صبر میکنی؟
هی، حالت چطوره مرد؟
چه خبر؟
خیلی وقته ندیدمت.
فکر نکنم شما رو بشناسم.
آره، من، ام، برایانم از
اون، ام
میدونی چیه؟ من شما رو نمیشناسم.
متاسفم.
ما همدیگه رو میشناسیم، درسته؟
نه.
من شما رو توی... توی
دادگاه شبانه دیدم.
نه.
من اون پسرا بودم... من
رئیس باشگاه هواداران داکوتا فنینگ
هستم؟
خب، به هر حال، این روزا من
تو برادوی در "اسپارتاکوس" بازی میکنم.
اوه، باحال.
یه کارت جدید بهش بدین، یه
کارت جدید بهش بدین، یه کارت جدید بهش بدین.
یه کارت جدید بهش بدین.
من ماه پیش مطب دکتر بودم.
مثلاً، ماه پیش.
شاید اونجا بود؟
متخصص مقعد؟
ممکنه اونجا باشه؟
من... من صد در صد شما رو دیدم.
من اونی بودم که کلکسیون ناخن
پامو بهتون نشون دادم.
برام تشخیص سارس گذاشتن.
حدود یه ماه پیش.
هیچکدوم از اینا رو
یادت نمیاد؟
من همون پسره بودم که پوشک
اون بچه رو دزدیدم.
لعنتی!
باید چیکار کنم تا
یه نفر منو یادش بیاد؟!
ای وای خدای من!
حتی از گرما هم
عرق نمیکنم.
از استرس دارم عرق میکنم.
داداش، من تو رو میشناسم.
از مرکز شهر.
از... از درمانگاه؟
آره.
نه، من... من قبلاً... من قبلاً
من قبلاً بند میانداختم...
کیسه بیضه سیلوستر استالونه رو.
اونجا؟
نه؟
باشه بابا، آروم باش رفیق.
قسم میخوردم میشناختمت.
داداش، داداش؟
من سالم.
آره کاملاً تو رو از
مهمونی کریسمس میشناختم.
اونا آب مقدس داشتن برای
کریسمس.
من توش جیش کردم.
فکر کردم تو... فکر کردم تو
بود... اسم تو که کوین نیست؟
هی، چه خبر؟
حالا من فقط... من دارم
مسابقات خروسجنگی برگزار میکنم.
اوه، باحال.
آره.
سال!
سال، آره آره.
آره! رفیق!
همون پسری که تو آب
جیش کرد، آره.
همون پسری که تو
آب مقدس جیش کرد، کاملاً!
خوشحال شدم دیدمت.
بیخیال، رفیق.
اگه خواستی بیای یکی از
مسابقات خروسجنگی، بهم خبر بده.
گرفت!
اوه، سلام. من شما رو نمیشناسم؟
اممم.
جو.
از کجا؟
ما همدیگه رو توی، اممم
کلاس اسپینینگ ندیدیم؟
آره، کلاس اسپینینگ بود، درسته؟
من اتفاقی خودم رو نشون دادم؟
شلوارک کوتاهی پوشیده بودم؟
نه؟ مطمئنی؟
تو چشمام نگاه کن.
مهمونی کریسمس ال روکر.
من یه ماهی مرکب زنده خوردم؟
من از نوک سینههام خون اومد؟
من از بچههای اسپانیایی
ستاره میسازم.
سفر من به دیزنی، من اون
بچه چاقه رو زدم؟
من توی یه گروه دخترونه به اسم
پوس آواز میخونم.
باورم نمیشه اینو گفت.
باشه، خب، خوشحال شدم که
باز دیدمتون.
هیچکس نبود که بگه
تو رو میشناسه؟
نه.
شماها الان چیکار میکنید؟
مادرت!
همه: اوه!
این آسونترین جوکی بود که
میتونستی بگی.
مادر خودت هم همینطوره!
هردو: اوه!
گوینده: پیروزی سال او را در
قلمرویی ناآشنا قرار میدهد.
اما آیا میتواند دوستان بازنده خود را
همچنان پایین نگه دارد؟
روز قشنگیه لب
ساحل.
حیف که پتوهای ساحلیمون رو
فراموش کردیم.
باید راهی پیدا کنیم تا بریم
روی حولههای ساحلی مردم، کنارشون دراز بکشیم،
درست کنارشون، و بیرونمون
نکنن.
ما ناخواسته خواهیم بود،
دعوتنشده و معذب.
و اگر ناموفق باشید
و ازتون بخوان که برید، شما
بازنده میشید.
سلام... اوه، خدای من.
No comments yet. Be the first to leave one.