The first 200 lines.
...هر جرمی که صورت میگیره از دو بخش تشکیل شده
،بخش اول کسی هست که مجرمه !و بخش دوم هم کسی هست که قربانی قضیه هست
...اکثریت مردم میدونن که اگه بیفتی توی کار خلاف
...آخر سر یا میفتی زندان
!یا میمیری
!این یه بازیه
!و من هم آماده شده بودم که این بازی رو انجام بدم
...اما توی قصهی من
...یه چیزیش با بقیه فرق داره
!اون هم اینه که پایان خوشی داره
...ما توی یه کشورِ درگیر جنگ زندگی میکنیم
...جنگ داخلی
،جنگ بین داراها و ندارها !کسایی که میتونن و کسایی که نمیتونن
...این طبقه بندی فقط مخصوص ریو نیست
...بلکه توی کل برزیل
!در مقیاس بزرگتری وجود داره
!خیلی نابرابر و غیرانسانی
!من در جوانیم توی دستهی "ندارها" زندگی کردم
طرز فکرم اینطوری بود که ...بعضیا چیزایی دارن که من هم اون چیزو میخوام
...اگه بابت انجام همچین کاری بهم پولی میدادن
!با کله انجامش میدادم
...اواخر دههی 80 و اویل دههی 90
!آدم ربایی توی ریو رواج پیدا کرده بود
...در ریو، یه رکورد بی سابقه ثبت شده
!فقط در این سال، 150 مورد آدم ربایی گزارش شده
...در ماه جولای، به تنهایی 15 مورد آدم ربایی گزارش شده که
!پشت سر هم دیگه اتفاق افتادن
...در بین آدم رباهای ریو
...احتمالا من یکی از با ملاحظه ترین
!و محترم ترین آدم رباها بودم
...افراد مهمی رو تا حالا ربوده بودن
!که کسب و کار مهمی داشتن
...و آدم رباها تونسته بودن پول قابل توجهی
!به جیب بزنن
،در بین تمام جرم هایی که مرتکب شدم ...فروش مواد
...آدم ربایی، دزدی
...همیشه
!خیلی خوب بودم
،من رییس کسب و کار خانوادگی خودمون بودم کارخونه کوکاکولا داشتیم
...پدرم این کار رو در سال 1944 در برزیل شروع کرد
،اگرچه پدر و مادر من آمریکایی بودن !اما من توی برزیل بزرگ شدم
...من توی یه آپارتمان بلند مرتبه زندگی میکردم
...برای خودم پیشخدمت داشتم
...راننده داشتم
...بچه هام رو به مدرسه غیرانتفاعی فرستاده بودم
...خلاصه زندگی خیلی خوبی داشتم
....وقتی که اسم کورین
...به عنوان کسی که بخواهیم بدزدیمش، اومد
!بذار رک بگم، با خودمون گفتیم که دیگه پولدار میشیم
...من کورین رو حدودا 90 یا 100 روز تعقیب کردم
...تمام زیر و بم زندگی شخصیش رو از حفظ بودم
...خانوادهاش، افرادی که خیلی باهاش نزدیک بودن
!اینطوری آدم بیشتر دلش میخواد که اون رو بدزده
...جلوی در ورودی آپارتمانش
...توی شهر لاگوا منتظر بودم
!و سعی میکردم تا اونجا که ممکنه اطلاعات جمع آوری کنم
...معمولا دربانها اطلاعات زیادی دارن که به آدم بدن
...اینطوری به تمام برنامه زمانبندیش دسترسی پیدا کردیم
...دربانِ دَیـوث
...صبح، رانندهام داشت من رو به دفترم میبرد
که توی یکی از کارخونه هامون توی نیتروی بود
...که باید از خلیج ریو عبور میکردیم
...من از تمام مسیرهایی که کورین میخواست بره آگاه بودم
...همیشه از همون جادههای همیشگی میرفت
!بدون هیچ تغییری
...اینجا ایستگاه آخر بود
...جایی بود که ما جلوی ماشین کورین رو بستیم
!اینجا بهترین جا بود
...از اینجا میتونستیم نظارهگر عملکردمون
!از هر دو طرف جاده باشیم
!اینجا بهترین جا برای کمین کردن بود
...من روی صندلی عقب نشسته بودم
...تا اینکه یهو دو تا ماشین از وسط ناکجاآباد پیداشون شد
!و راه مارو قیچی کردن
:اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که !خدایا اینا اصلا بلد نیستن رانندگی کنن
...ولی این فکر زیاد دوام نیاورد
...چون کلی آدم مسلح از ماشین پیاده شدن
!تا اون موقع، تا حالا صدای شلیک تفنگ رو نشنیده بودم
...تا حالا کسی تفنگ رو به طرفم نگرفته بود
...اما اون یارو که کلاه روی سرش بود
:داشت داد میزد و میگفت ...در رو باز کن
من فکر میکردم که اونها میخوان !کیف پولم رو بزنن یا اینکه ماشین رو بدزدن
...اما یه صدایی اومد و گفت
...دونا کورین، لطفا از ماشین پیاده شید
...تازه داشت دوهزاریم میفتاد
...که اینها کیف قاپ یا ماشین دزد نیستن
!داشتن من رو میدزدیدن
:یه یارو هی داد میزد !همونجا بمون، تکون نخور، اطرافو نگاه نکن
...وقتی که سراغ یه طعمهی بی دفاع میرید
!هیچ حسی ندارید
،این فقط یه ماموریته !یه کاریه که باید انجام بشه
!شوک های اولیه داشت کم کم بهم وارد میشد
...و اون موقع بود که ترسم داشت شروع میشد
...ترس
...خیلی فراتر از ترس بود
!وحشت خالص بود
...وقتی که کمین میکنی و کارت رو انجام میدی
کار اصلی که باید بکنی اینه که قربانی رو !هرچه سریعتر به پناهگاه ببری
!امنیت افراد و عملیات، توی همین کار خلاصه شده
!همچین جون قربانی هم در امان میمونه
...من ده سال در ارتش خدمت کردم
!و این چیزا رو خیلی خوب بهمون یاد دادن
...من جز یه جوخهی زبده و ماهر بودم
...و خودم به شخصه یکی از افراد خوب توی اون جوخه بودم
...و در تمام جرم هایی که مرتکب شدم
!اون آموزش های نظامی که بهم داده بودن خیلی کمکم کرد
...ترس، بلاتکلیفی
خدای من، چه اتفاقی قراره برای من بیفته؟
:با خودم میگفتم که چرا امروز صبح به همسرم نگفتم که چقدر عاشقشم...!؟
...چرا
یه بار دیگه بچه هام رو بغل نکردم...؟
!و به این فکر میکردم که ممکنه دیگه همچین فرصتی گیرم نیاد
توی یه بار توی لبلان، یکی از دوست هام رو دیدم
:گفتم که ...بذار زنگ بزنم خونه
...منشیم جواب داد
:و گفتش که !خانم کورین هنوز خونه نیومدن
...با خودم گفتم که خیلی عجیبه که تا الان خونه نیومده
...من سریع برگشتم خونه
...حدودای ساعت 11 شب بود
...کم کم داشتم نگران میشدم
...راستش خیلی نگران بودم
ما زمانبندی خاصی داشتیم، اما !با این حال نه اون نه رانندهاش، نیومده بودن
!وقتی که تلفن رو جواب دادم، متوجه شدم که همسرم نیست !یه مرد دیگه داره صحبت میکنه
!هیچ وقت صداش رو فراموش نمیکنم
...کورین پیش ماست
...ما اون رو دزدیدیم
!ما خیلی حرفهای هستیم
اون به شما اعتماد کرده تا کارهایی !که باید انجام بشه رو انجام بدید
سراغ پلیس نرید و تا اونجایی که میتونید به کسی چیزی نگید
...بعدش تلفن رو قطع کرد
!در عرض چند ثانیه دنیا روی سرم خراب شد
...توی اتاق یه دونه عینک ایمنی گذاشته بودن
...که روی شیشه هاش رو با چسب برق پوشونده بودن
!عینک رو بزن
...من خیلی سعی کردم که چهرهی اونهارو نبینم
!چون فکر میکردم که اگه صورتشون رو ببینم، مرگم قطعیه
....و شنیدم که اون مرد میگفت
!اسم من لوسیو هست
!این یه آدم ربایی که جریان داره
...ما پیشنهاد خودمون رو مطرح کردیم
...و گفتیم که پول میخواهیم
...و اگه همه چیز طبق نقشه پیش بره
...اون به زودی به خونهی خودشون برمیگرده
...توی صداش، یکم اهانت و
یکم غرور از اینکه توی این ...موقعیت قرار داره رو حس میکردم
!این که یه نفر رو تحت سلطهی خودش داره
...:لوسیو به من گفت که
...ما از اونها 10 میلیون دلار درخواست کردیم
!من خشکم زد
!من همچین پولی ندارم
!متوجه نمیشدم
!اون شب من اصلا نخوابیدم و کلا منتظر تماسشون بودم
...مثل چوب خشکم زده بود، نه صدایی میشنیدم نه چیزی
!فقط و فقط منتظر صدای زنگ تلفن بودم
...یادمه به چند تا از دوستها زنگ زدم
...نا سلامتی جون یه آدم در میونه
قطعا به کمک احتیاج پیدا میکنید
...به محض اینکه فهمیدم اون دزدیده شده
...مثل بقیه هیئت مدیران، من هم خیلی ناراحت شدم
....من خیلی به کورین نزدیک بودم
...به شوهرش و بچه هاش هم نزدیک بودم
...اون برای همهی ما مثل یه مادر بود
...روز بعد، مذاکرهی واقعی شروع شد
....درخواست اولشون 20 میلیون دلار بود
،هم احساس ترس، هم احساس فقدان قدرت ...هم احساس خشم داشتم
...ولی هیچ رقمه امکان نداشت که
!بتونم 20میلیون دلار رو برای نجات جون همسرم جور کنم
...و گفتم
!ما همچین پولی نداریم، اصلا جور کردنش امکان نداره
...و بعدش اون تلفن رو قطع کرد
...لوسیو، لوسیو
...میدونستیم که آزاد کردن کورین زیاد آسون نیست
!یا حداقل نمیتونیم خیلی زود اون رو آزاد کنیم
...اگه اون مقدار پول رو داشتم، خیلی زود بهشون پرداخت میکردم
...امیدوار بودم که یه چیز دیگه از من بخوان
!یا پول یا هیچی !اگه پول ندن، اون جونش رو از دست میده
...میدونستیم که آدم رباها گفته بودن که با پلیس تماس نگیریم
...ولی ما دوست داشتیم که اونهارو هم در جریان بذاریم
!چون توی همچین شرایطی به کمک اونها احتیاج پیدا میکنیم
...مهم نبود که یه آدم پولدار یا یه آدم فقیر باشید
...رویهی کار مثل همیشه ـست
...اون موقع
،بعضی وقتها میدیدی توی یه روز !روی 5 تا پروندهی آدم ربایی کار میکردیم
...توی یه فروشگاه بزرگ آدم ربایی کرده بودن
...و مالک اونجا رو دزدیده بودن
!تا اینکه بتونن خیلی زود به پول برسن
!پول واقعی، پول نقد
!ولی پروندهی کورین، یکم فرق داشت
،چون در خیال آدم رباها !اون رو یه آدم کاخ نشین تصور کرده بودن
!کوکا کولا
...باید برید ببینید که کوکا کولای قدیم چی بوده
...الان اونها رقیب های زیادی دارن
!اما اون موقع کوکا کولا همه چیز بود
،وقتی که به آپارتمان کورین رسیدم !خانوادهاش خیلی نگران بودن
،چند تا از هیئت مدیره های کارخونه هاشون اونجا بودن !کلا توی استرس و اضطراب بودن
!مثل بقیهی پرونده ها، خانواده ها خیلی ناامید بودن
با اجازهی خانواده شون ما سعی کردیم اونجا یه مرکز فرماندهی تشکیل بدیم
تا بتونیم به طور اختصاصی روی
!پروندهی کورین کار کنیم
تنها تکنولوژی که اون موقع داشتیم ...این بود که منتظر باشیم باهامون تماس بگیرن
No comments yet. Be the first to leave one.