The first 190 lines.
آنچه گذشت
لعنتی! این کوفتی رو ازم جدا کن
بکش! بکش!
لعنتی
- خوبی؟ - قوزکم
- از جا در رفته - باشه
- بیاین به اردوگاه برش گردونیم - باشه
میخوام یکی از اون موجودات رو بگیرم
باید در موردشون یاد بگیریم
یکی رو میگیریم و به زور به حرف میاریمش
شاید بد نباشه امشب جامونو عوض کنیم
- من توی اتوبوس میمونم - چرا؟
چون میخوام دوستهامونو تماشا کنم...
وقتی که امشب از دل جنگل میان بیرون
باید یه دژ بسازیم
بعدش میخوام یه داستان تعریف کنم
اونا سبزیجاتن؟
آره. گفتیم شاید بشه ازشون کود درست کرد
هر اتفاقی که داره میافته...
قول میدم که تموم میشه
حال بچهم خوبه؟
بذار ببینیم کارتها چه حرفی برای گفتن دارن
میراندا همیشه درخت بطری صداش میزد
درخت اصلی توی یه پارک چند محله پایینتره
میراندا اونو برام درست کرد
امکان نداره واقعی باشه
من اینو توی رستوران پیدا کردم
همین الان بزن کنار!
- نه! - نه، نه!
ما میریم!
کجام؟
یه درخت وسط جادهس
واحد ۴-۵. واحد ۴-۵
بیمارستان، صدامو میشنوی؟
صدامو داری؟
واحد ۴-۵. واحد ۴-۵. تیم فنی توی راهه
دریافت شد. دریافت شد
هیچ صدایی نمیاد
بقیه کجان؟
باید این وقت از روز حداقل چند تا ماشین توی جاده باشه
آره، خب، نمیتونیم اینو تکون بدیم، پس...
خدای من
واحد ۴-۵. صدامو میشنوی؟
- خدای من - توی جاده ۳۰ و ۳۵ هستیم
یه درخت جاده رو بسته
واحد ۴-۵. صدامو داری؟
خانم، ازت میخوام برگردی توی ماشین
نه
واحد ۴-۵. واحد ۴-۵
از یه راه دیگه برو! اینجا رو دور میزنیم!
خانم، بیا برگردیم داخل
- فایده نداره - چیزی نیست
- فایده نداره - از یه راه دیگه میریم
چیزی نیست. چیزی نشده
- همه چی مرتبه. - فایده نداره!
درست میشه. باید برگردیم داخل
- باید به حرفم گوش بدی - زود باش
الو؟
ایتن؟ توماس هستم
مامان توی دردسر افتاده. توی یه آمبولانسه
کدوم آمبولانس؟
میبینی حالا. مامان داره میاد...
ولی باید بهش کمک کنی
نباید بترسی
کی هستی؟
بهت که گفتم، توماسم
واقعا کی هستی؟
جریان چیه؟
با کی حرف میزنی؟
میگه توماس ـه
سلام، جیم
دست از سر بچههام بردار
ولی اونا دیگه بچههای تو نیستن
بابا؟
چی گفتش؟
ایتن، ازت میخوام باهام حرف بزنی
چی گفتش؟
گفت مامان زندهس
توی یه آمبولانسه. به کمکمون نیاز داره
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت فیلمکیو را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @FilmKio
:کانال زیرنویسهای فیلمکیو @SubKio
« مترجم: داوود آجرلو» Highbury
منتظر چی هستی؟ از روی زمین برش دار
خودت برش دار. به اون چیز کوفتی دست نمیزنم
مُرده. نگران چی هستی؟
اون پرنده زد به سرش...
از وسط پنجره بسته اومد تو، خودشو کشت تا برسه اینجا
هر جادو جنبلی که این بلا رو سرش اورده...
نمیخوام توش نقشی داشته باشم
و راستی...
نمیخوام سوال واضح رو ازت بپرسم...
ولی به نظرت هوشمندانهس در چنین جایی مثل اینجا...
فال تاروت بگیری؟
متاسفم. قصد نداشتم...
هی، کافیه. به اندازه کافی نگرانی داریم...
همین مونده که آدمها به جون هم بیافتن
هی، حالت خوبه؟
خوبم
مطمئنی؟
اصلا خبر نداشتم اینجا اینقدر هیجانانگیزه
باز کن
خوبی
ببین، واقعا این کارها لازم نیست
مسخره نشو
به خودم قول دادم به تمام بیمارهام سر بزنم...
بعد از اینکه با پرندههای روانی برخورد داشتن
تازهشم، با این کار فکرم از اینکه...
کریستی دم اون دریاچهس رها میشه
نه. چیزیشون نمیشه
پناهگاه دارن
طلسم هم دارن
- هر چی لازمه دارن - میدونم
ولی اگه الیس رفته بود...
منم همین حس رو میداشتم
بخور
خیلی خوبه که...
دوباره از یه مامان حامله نگهداری کنی
خیلی بهتر شدی
رنگ و روت برگشته
بیشتر غذا میخوری؟
آره. بالاخره یه چیزی پیدا کردم که بتونم توی معدهم نگهش دارم
عالیه. اون بچه رو حسابی سالم و قوی کن
قبلا اینجا بازی میکردیم
شبها نه
شب که میشد، همه باید قایم میشدن
اون موقع از طلسم خبری نبود
ولی در طول روز...
خواهرم و من داخل خونهها بازی میکردیم
وانمود میکردیم که دوباره برگشتیم خونه
همیشه این بازی رو بیشتر از همه دوست داشت...
و هیچوقت نفهمیدم چرا
با خواهرت میاومدی اینجا؟
مادرم هم میاومد، ولی دیگه مُردن
درست مثل نیتن...
فقط اینکه من اونا رو نکشتم
اینا کافیه؟
آره، بسه
متوجه نمیشم داریم چی کار میکنیم
بهت که گفتم، باید به یاد بیارم
چی رو به یاد بیاری؟
وقتی پسربچه بودم، مادرم سعی کرد همه رو نجات بده...
ولی مُرد و بعد همه مُردن...
و یادم نمیاد چطوری یا چرا
و فکر کنم باید به زودی به یاد بیارم
چرا؟
خیلی چیزها دارن عوض میشن
تا حالا هیچوقت اینجا برف نیومده بود
باید بریم زیرزمین
این بالا فقط داستانهای روز رو یادم میاد
زیرزمین جای رازهاست
الو؟ واحد ۴-۵ هستم
چطور هنوز توی جنگل کوفتی موندیم؟
وقتی جلوی اون درخت وایستادیم بیرون شهر بودیم
جیپیاس چی میگه؟
همون چیزی که ده دقیقه پیش میگفت، اطلاعات در دسترس نیست
حتما داریم دور خودمون میچرخیم. جنگل دیگه اینقدر بزرگ نیست
باشه، قبوله. دور میزنم
نه، نه، نه! لطفا دور نزن!
همینطوری برو جلو
- خانم، آروم باش - اگه دور بزنی...
از شهر دور میشی!
کدوم شهر؟ داریم دنبال بزرگراه میگردیم
میدونم، میدونم، ولی...
باید به حرفم گوش بدین. چیز...
وقتی هوا تاریک میشه امن نیست وسط این جنگل وایستی...
ولی یه کم جلوتر یه شهر هست...
و آدمهای اونجا میتونن بهمون کمک کنن
فقط همینطوری باید به راه ادامه بدی، لطفا!
پس میخوای این موجودات رو تماشا کنی...
تا بفهمی چطور حرکت میکنن و چی کار میکنن...
و که بعدش چی بشه؟
اینطوری متوجه میشی چطوری باید یکی از اینا رو بگیری؟
آره. همچین چیزی
آره. باشه
مطمئنم هیچ اتفاقی بدی قرار نیست بیافته
چرا اینجایی؟
منظورت چیه؟
گفتم میتونیم جامونو عوض کنیم
میتونستی الان توی کلانتری به خواب عمیق رفته باشی
پس، چرا اینجایی؟
به تو ربطی نداره
اصلا چرا برات مهمه؟
چون اگه قرار باشه تمام شب اینجا وایستم و به حرفهای تو گوش بدم...
حداقل باید بدونم دلیلش چیه
ببین، اگه میخوای کاری کنی...
که ذرهای بهمون شانس بده...
تا از این جهنم بریم بیرون...
مهم نیست چقدر احمقانه یا خطرناکه...
ممکنه باشه...
میخوام کمک کنم
No comments yet. Be the first to leave one.