The first 184 lines.
سلام.
بعععع...
بعععع...
بهتر نیست بری پیش دکتر؟
فقط میخوام برم خونه.
متوجهی که ما کاملأ شبیه همیم دیگه؟
فکر کنم هر دو یهنفر باشیم.
- چطوری؟ - نمیدونم.
فکر کنم خواهرمم مثل تو باشه.
آوسا؟
آره.
پیش اون بودم؟
نمیدونم.
امیدوارم کمکم کنی بفهمم جریان چیه؟
میکائیل؟
میکائیل!
میکائیل!
میکائیل!
میکائیل!
سلام پسر جون...
تنهایی اینجایی؟
کیارتان کجاست؟
رفته علف بیاره.
یادته از کجا اومدی؟
نه.
باید یه چیزی یادت باشه بالأخره.
نمیدونم چی باید بهت بگم.
آخرین چیزی که یادته چیه؟
رفتم ریکیاویک دنبال آوسا.
بعد از اینکه مست و پاتیل شده بود.
چرا اینجایی؟
- خب خونه زندگیم همینجاست. - نه منظورم اینه که...
اصلا چرا به وجود اومدی؟ هدفت از زندگی چیه؟
هدف خودت چیه؟
- میدونی که چطور باید باهاش زنگ بزنی دیگه؟ - آره، ممنونم.
مامانش جواب نمیده.
اصلاً؟
نه، یهراست میره روی پیغامگیر.
شمارهتلفن بابات رو داری؟
نه.
گفتی اسم بابات دریه؟
توی هتل اقامت دارید؟
زنگ بزن 118 شمارهٔ هتل رو بگیر.
تلفن داری.
الو؟
الو سلام، شما دری هستی؟
بله.
سلام. من «استفنیا رافسدوتیر» هستم.
پسرت میکائیل پیشمه.
من و همسرم از «ویک» با ماشین داشتیم میرفتیم سمت ریکیاویک.
دیدیم تنهایی داره تو شنوماسه پرسه میزنه. ما هم سوارش کردیم.
- مامانش پیشش نبود؟ - نه. طفلکی تک و تنها بود.
آهان.
الان کجایی شما؟
ما لب ساحلیم.
میتونید منتظر بمونید؟
آره، میتونیم صبر کنیم.
میگم پسرتون الان با ما تو ماشینه، میخواید باهاش صحبت کنید؟
نه، نه. لازم نیست.
ممنون.
باشه پس، خواهشمیکنم.
سلام.
اینجاست؟
- چرا باهاش فرار کردی؟ - دری، فقط میخواستم ازش محافظت کنم.
بهنظرت پلیس همینکارو نمیکرد؟
کار خیلی بدی کردم.
چکار کردی؟
خب ما توی طوفان گیر افتاده بودیم...
و منم ولش کردم همونجا.
وقتی برگشتم دنبالش
نتونستم پیداش کنم.
و الان نمیدونم کجاست.
گمش کردم.
حالش خوبه.
یه زن و شوهر پیداش کردن.
کجان؟
لب ساحل، میتونیم بریم دنبالش
ببخشید امری داشتین؟
سلام عزیزدلم.
سلام. چندبار بهت زنگ زدم.
گوشیت خاموش بود؟
گوشیم؟
دارم سوپ گوشت و سبزیجات درست میکنم. غذای موردعلاقهات.
وایسا ببینم...
چی...
چطوری...
حالت خوب شده؟
چی... منظورت چیه؟
چکار داری میکنی؟
گیسلی؟
حالت خوبه تو؟
میخواستم زنگ بزنم اینار بیاد اینجا. خیلی وقته ندیدمش.
پیرزن بیچاره. از وقتی اومدم یه کلمه هم حرف نزده.
خب بابات دیگه الانه که بیاد.
نمیخوام بیاد دنبالم.
عه؟ چرا آخه؟
من مامانمو میخوام.
میدونم، ولی متأسفانه نتونستیم باهاش تماس بگیریم.
بابات الان دلش مثل سیر و سرکه میجوشه. خود منم اینجور میشدم
اگه پسرم تو سن و سال تو گم میشد.
اون بهم اهمیتی نمیده.
خودش گفت پسرش نیستم.
- مطمئنم از ته دل نگفته. - چرا گفت.
به مامانم گفت من مردهام.
بعدش اذیتم کرد.
یه سوزن بهم تزریق کرد، و منو توی یه اتاقک زندانی کرد.
چی داری میگی؟
کم مونده بود از شدت سرما بمیرم.
نباید باهاش فرار میکردم.
آخه... دلشو نداشتم دوباره از دستش بدم.
ولی فکر کنم حق با تو باشه.
ممکنه خطرناک باشه.
آره.
ببین...
اینجوری ساقه از اینجا رو میبری، و بعد جداش میکنی.
وای عزیز دلم.
- چی شده؟ - هیچی فقط...
خیلی خوشحالم...
که تو دوباره....
برگشتی.
باید یه دستی به سر و روت بکشیم.
آره.
سلام.
حالت چطوره؟
گرسنهای؟ واسهات یه چیزی درست کردم بخوری.
ببین.
بفرما، اسموتیه با یهکم کلمپیج و چندتا سیب.
من...
آخ، آخ، آخ.
بذار خودم تمیزش میکنم، ای بابا.
بذار بیینم...
چیه؟
اینو میخوای؟
هممم.
جواب بده دیگه.
سلام، کیارتانم.
الان نمیتونم جواب بدم.
سلام.
سلام، داشتی زنگ میزدی؟
چیزی شده؟
نه، فقط... میخواستم بدونم کی برمیگردی.
نه من هنوز شرقم، حدوداً دو-سه ساعت دیگه برمیگردم خونه.
باشه پس، میبینمت.
مطمئنی حالت خوبه؟
آره، آره خوبم. برگشتی میبینمت.
باشه، میبینمت.
خیلیخب. خدافظ.
دیگه پیانو نمیزنی؟
وقتش نشده یکم تغییرات بدی؟
از وقتی مامان مُرده هیچی رو از جاش تکون ندادی.
از کجا میای؟
چی؟
کی تو رو درست کرده؟
- فکر کنم مثل بقیه بهدنیا اومدم دیگه. - نه، تو بهدنیا نیومدی. من بهدنیا اومدم.
بهدنیا اومدنت رو یادته؟
دورترین خاطرهات که یادته چیه؟
دورترین خاطرۀ خودت چیه؟
مال وقتی که مامان رو تو فروشگاه گمکردم.
همونجا جلو چشمم بود.
و تو یه چشم بههم زدن، دیگه نبود.
با اینکه مردم اطرافم بودن، هیچوقت اینقدر احساس تنهایی نکردم.
نمیخوای به پیانو دست بزنی.
بهخاطر اینه که دیگه کسیو نداری واسهش پیانو بزنی؟
سلام.
گوشیم آنتن نمیده، میشه از تلفن اینجا استفاده کنم؟
آره، حتما.
آنتن ندادن اینجا
هم برکته
و هم بدبختی.
آره درسته.
- الو؟ - سلام.
سلام.
چرا اینقدر طول کشید جواب بدی؟
- دارم غذا میخورم. - آها.
پیتزاهای یخزده رو پیدا کردی؟
آره همین الان آخریش رو خوردم.
یادت باشه وقتی کارت تموم شد فر رو خاموش کنی.
میخوای زنگ بزنم یکی از همسایهها بره واسهت یکم خرید کنه؟
خودم میتونم.
آها، باشه.
مامان...
میتونم حس کنم که
داری یه چیزی رو مخفی میکنی.
مگه اونجا چه اتفاق مهمی افتاده؟
No comments yet. Be the first to leave one.