200 dòng đầu tiên.
از هر بچه مدرسهای بپرس چند تا حس داریم،
به احتمال زیاد میگه پنج تا.
پنج تا؟
مسخرهام کردی؟
پس حس تعادل، حس حق به جانب بودن، انصاف چی؟
مشکل اینجاست که،
پنج تا تقریباً نهایت چیزیه که مغزهای کوچیک ما از پسش برمیاد.
اما بعضی وقتا انقدر حس و حال دورمون رو شلوغ میکنه،
انقدر راه برای احساس کردن یه چیز هست،
که سیمهامون قاطی میکنه.
و این به چی ختم میشه؟
خشونت بیمعنی.
آره، خشونت بیمعنی
توی هر شکل و رنگی پیدا میشه.
‐ برای دومین روز متوالی،
آشوبها شرق شهر رو لرزونده.
این آشوبها با اظهارنظر فرماندار دولین شروع شد که گفت
در صورت محکومیت ویلسون لووِن، شهردار، او را عفو خواهد کرد،
به خاطر نقشش در قتل سال ۱۹۶۳
دو دختربچه آفریقایی-آمریکایی.
در پاسخ به این آشوبها،
مدارس و ادارات شهر تعطیل شدند.
تمام مراکز اصلاح و تربیت ایالتی
تحت تدابیر امنیتی شدید قرار دارند.
انتظار میرود حکم تا اواخر همین هفته اعلام شود.
‐ نگهبان، نگهبان!
آخ!
نه!
‐ پدرت با یک یخشکن ضربه خورده.
یه بار از پشت و چند بار از شکم.
‐ کی؟
کی بابامو کشت؟
‐ داریم تحقیق میکنیم و برای پیدا کردن شواهد
دنبال آلت قتاله تو سلولها میگردیم.
‐ بابا، این چرت و پرته.
‐ مـ... من میخوام برم مراسم خاکسپاری.
‐ متاسفم، نمیتونیم اجازه بدیم.
ما در وضعیت قرنطینه کامل هستیم.
‐ اما رئیس، جلسه عفو مشروط من فرداست.
و شانس نسبتاً خوبی دارم
که به هر حال آزاد بشم.
‐ به دلیل آشوبها، جلسه شما به تعویق افتاده.
‐ حدس بزن چی پیدا کردیم.
‐ اما چرا؟
چرا کلارنس سِرُوی باید بابای منو بکشه؟
من سِرُوی رو نمیشناسم. هیچ منطقی نداره.
‐ اینجا اوز هست، بیچِر. و هیچچیز منطقی نیست.
شاید تقصیر همین آشوبهاست.
تنش نژادی زیادی بیرون وجود داره.
‐ نه، احتمالاً آرینها سِرُوی رو اجیر کردن
یا یخشکن رو تو سلولش گذاشتن تا گلین رو گمراه کنن.
این کار شیلینگر عوضیه.
‐ کشتن بابای بیچر، رفیق، چه حالی داد!
از یه کارتون ردبول هم بهتره.
این عوضیای زندانبان هیچ سرنخی ندارن کی این کارو کرده.
هی کلارنس، چطوری؟
‐ رفیق، این مزخرفه.
‐ هیچوقت نمیفهمن کار کی بوده.
‐ دهنتو ببند کثافت!
‐ هیئت منصفه شهردار ویلسون لووِن را
به جرم قتل درجه دو، گناهکار تشخیص داد.
‐ لعنتی!
‐ من معتقدم شهردار لووِن بیگناه است،
و باور دارم این محاکمه، مضحکه عدالت بود.
با این حال، به دلیل وضعیت ناپایدار کنونی،
او را عفو نخواهم کرد.
فعلاً عفو نمیکنم.
میذاریم اوضاع آروم شه، چند ماه صبر میکنیم،
بعد بیرونش میاریم.
‐ چرا باید بفرستیش اینجا؟
لووِن رو ببر یه زندان بازِ نرم و راحت بذار،
مثل هِشت یا مکآرتور.
‐ این کار مردم خشمگین رو آروم نمیکنه.
اونا میخوان شهردار زجر بکشه.
‐ مهمترین چیز اینه که او رو امن نگه داریم.
امنترین نقطه تو این کشتارگاه کجاست؟
‐ واحد جِی.
اصولاً ما پلیسهای فاسد رو اونجا میذاریم تا با انتقامگیری
بقیه زندانیها روبهرو نشن.
‐ الان کی تو اون بلوک سلولهاست؟
‐ آلوین یود، توبیاس بیچِر.
‐ هیچکدومشون سیاهپوست هستن؟
‐ نه.
‐ خوبه.
حالا خوب گوش کن.
ویلسون لووِن دوست منه.
اگه بلایی سرش بیاد، لئو، اگه کوچکترین اتفاقی براش بیفته،
این ساختمون رو به آتیش میکشم.
‐ شهردار لووِن.
‐ سلام، لئو.
آخرین باری که دیدمت، تو اون مراسم بزرگ جمعآوری کمکهای مالی بود
تو موریسویل، همون موقع که داشتی
برای معاونت فرمانداری رقابت میکردی.
اون شب کلی پول قلمبه جمع کردیم، آره؟
ناامید شدم وقتی از رقابت کنار کشیدی.
همیشه فکر میکردم سیاستمدار قابلی میشی.
‐ ببین، هر رابطهای که قبلاً داشتیم،
تموم شده.
تو الان زندانی منی.
‐ به همین سادگی، هان؟
یا فکر میکنی من واقعاً اون دخترای کوچولو رو کشتم؟
‐ تو مجرم شناخته شدی.
‐ خب، به عنوان یه مرد سیاهپوست
باید بدونی این هیچ گهی نیست.
‐ جنابش رو ببرید بند جِی.
‐ ممنونم، رفیق.
خبرنگار مرد: خیابونها دوباره آروم شده
هرچند خسارت وارد شده به سمت شرق،
بر اثر شورشها، ۱۳.۷ میلیون دلار تخمین زده شده.
‐ قرنطینه تموم شد!
‐ بالاخره وقتش شد دیگه، لعنتی!
فیلان، ویلسون لوئن رو کجا گذاشتن؟
‐ نمیدونم.
احتمالاً بند جِی.
‐ جِی؟ گندش بزنن.
‐ بذارید منو لعنتی بیام بیرون!
‐ خفه شو، کاتلر. دارم میام.
‐ بیچِر توی جِیئه.
سعی میکنه شهردار رو اذیت کنه تا از من انتقام بگیره.
میخوام خبر رو پخش کنی، وینتروپ.
میخوام بیچِر بدونه.
بهتره به مویی از سر اون پیرمرد دست نزنه.
ما توی دفتر بیضی بودیم و رئیسجمهور بهم میگه
«ویلسون، اگه تو نبودی...»
الان روی این صندلی ننشسته بودم.
این دکمه سرآستینا رو بهم داد، ببین.
نشان رئیسجمهوری روشونه.
آقای شهردار، شما تنها کسی هستی که من میشناسم.
با ولعی بیشتر از من.
‐ ولع؟
آره، برای قدرت.
شنیدم نمیخوای از مقامی که داری استعفا بدی.
داری شورای شهر رو مجبور میکنی که رأی به برکناریت بدن؟
خب، جیمز مایکل کرلی محترم...
در حالی که زندانی بود، به مردم خوب بوستون خدمت کرد.
لعنتی، اون حتی وقتی تو زندان بود هم دوباره تو انتخابات برنده شد.
منم میتونم همین کارو بکنم.
مردم عاشقم هستن. ممکنه واسه فرمانداری کاندید بشم.
آخه چرا واسه خدا بودن کاندید نمیشی؟
‐
‐ هوم
‐ این چه کوفتیه؟
‐ اوه، خدای من.
‐ حالت چطوره؟ میتونی حرف بزنی؟
‐ اوه، آره. خوبم. فقط...
گلوم گرفت.
‐ مانور هایملیخ رو روش انجام داد.
‐ چی کار کرد؟
‐ بیچر جون لوون رو نجات داد.
‐ شیلینگر از من چی میخواد؟
‐ فکر میکنم بهتره خودش بهت بگه.
‐ دیگه نمیخوام هیچ کدوم از دروغای اونو بشنوم.
میدونی، این احتمالاً فقط یه تلهست
که فردا جلسه آزادی مشروطم رو به گند بکشه.
‐ قبول دارم، شیلینگر قبلاً سر منم کلاه گذاشته،
درست مثل تو. ولی من...
این دفعه فرق میکنه.
‐ بیچر.
‐ چی میخوای؟
‐ ویلسون لوون همیشه هوای خانوادهم رو داشته.
واسه من
وقتی بابام کار پیدا نمیکرد،
براش تو شهرداری کار جور کرد.
وقتی من و مارتا پول ماه عسل نداشتیم،
به ما بلیط هواپیما داد.
اون مرد قهرمان منه.
تو جونشو نجات دادی.
حالا من مدیون توام.
برای همین، میخوام بدونی،
که هیچ کاری نمیکنم تا جلوی آزادی مشروطت رو بگیرم.
اگه میتونی از این سوراخ جهنمی بری بیرون،
برو.
‐ کسشر نگو.
ورن، هر چرت و پرتی داری میفروشی، من خریدار نیستم.
تو ازم ممنونی؟
‐ راسته.
‐ راست؟
میتونم یه لیست به اندازه کون خالکوبی شدهم بهت بدم،
از چیزایی که گفتی راسته.
مگه مجبورم اینجا بمونم؟
‐ نه
‐ بیچِر، اگه عقبنشینی من چیزی نبود که دنبالش بودی،
چرا لووِن رو نجات دادی؟
‐ چون دیدم یه آدم داره میمیره،
و غریزهام این بود که جونش رو نجات بدم.
غریزه درونیام.
بعد از این همه سال توی اوز، هنوز اون غریزه رو دارم.
این چیزیه که تو هیچی ازش سرت نمیشه.
‐ به دلیل شرایط اخیر... مرگ پدرتان،
نجات دادن جان یکی از همبندیهایتان،
و همچنین ادامه رفتار فوقالعاده شما،
هیئت تصمیم گرفته است تا شما را مشمول عفو مشروط کند.
شما مردی آزاد هستید، آقای بیچِر.
کارهای اداریاش چند روز طول میکشد،
اما عملاً و در اصل، شما آزادید.
‐ ممنونم. ‐ موفق باشید.
‐ خواهرم، نیشگونم بگیر، دوباره دارم خواب میبینم.
‐ نه، توبیاس، خواب نمیبینی.
وای، وای، وای خدا جون.
‐ عیسی مسیحِ لعنتی!
No comments yet. Be the first to leave one.