أول 200 سطر.
زيرنويس از مهدي shine021
دهنش سرویس! رادی، رادی!
استاندارد، صدای منو میشنوی؟
نارن اینجاست.
از بقیه جدا شدم و فکر میکنم حالم خوبه، اما مطمئن نیستم کجام.
تا حالا اینقدر دور نرفته بودم، پس نه...
چیزی بود... خوب نگاه نکردم، اما چیزی اونجا بود.
چیز دیگهای هم اینجا بود.
به شما نیاز دارم، بچهها. باید بیایید دنبال من، لطفاً.
دهنش سرویس، باید بیایید دنبالم.
میتونی بیای، لطفاً، تنر؟ تنر؟
دهنش سرویس!
وای خدا، وای خدا!
زيرنويس از مهدي shine021
اتاقهای بیانتها: بدون راه خروج.
همه ما چرخهها و عادتهای خودمون رو داریم.
رفتارهایی که ما رو توی دور میندازن.
دوباره و دوباره به سراغ همون راهحلها میریم.
هر بار فکر میکنیم ما رو به چیزی جدید میرسونن.
اما اینطور نیست.
و با این حال، این مسیر عصبی کمترین مقاومته.
راهی که خودت ساختی. همونی که وقتی بچه بودی مراقبت میکرد.
یاد گرفتی آدما رو قبل از اینکه بتونن بهت آسیب بزنن، کنار بزنی.
و حالا به عنوان یه آدم بزرگ هنوز همونجایی گیر افتادی که شروع کردی.
تنها.
منظورم این نیست که تنها هستم.
کارمند و مشتری دارم.
نگفتم 'تنهام'، گفتم 'تنها'.
به آدما آسیب زدم. نمیخواستم، فقط اینطوری هستم.
خب، شاید لیاقت تنها بودن رو دارم. - فکر میکنی کسی لیاقت تنها بودن رو داره؟
نمیدونم، اما شاید اونقدرها هم بد نباشه.
تنها بودن یه حس عمیق و ریشهداریه. میفهمم.
رویاهایی داشتی و مقاومت زیاد،
و پشتیبانی زیادی برای رسیدن به اون رویاها نداشتی.
و وقتی دوباره و دوباره درد رو تجربه میکنیم،
شروع میکنیم به انتظار کشیدن براش. مثل اینکه "این راه رو بلدم".
"میدونم این به کجا ختم میشه."
خب، علاقهای داری که یه راه جدید بسازی و ببینی به کجا میرسه؟
حتماً. چرا که نه؟ خب، که اینجام.
عالی. پس میخوام برگردیم به تمرینی که قبلاً انجام دادیم.
بازی نقش. - اون چیز بازیکردن؟ -آره.
وقتی انجامش میدم حس احمقی دارم. - میدونم، اما چند دقیقه وقت داریم.
پس بیا امتحان کنیم. یه کم.
باشه. - بریم سر صحنه.
برگردیم به اون شب که باربارا ترکت کرد.
منظورت اون شبیه که منو از خونه خودم انداخت بیرون؟ - آره.
من نقش خودم رو بازی میکنم. - و من باربارا میشم.
راستی، این خونه منه. من پولشو دادم. - میدونم.
باشه. خب...
دیر رسیدم خونه. نمیدونم چقدر دیر.
خواب بود. شاید نیمهشب.
معمولاً زودتر میخوابه. مهم نیست.
ماجرا اینه که من تو آشپزخونه بودم و لیوان...
لیوان رو شکستم، و اون دوید پایین ببینه چی شده...
و قضیه بالا گرفت. - و تو چطور احساس میکردی؟
خب، مست بودم.
و احساس حماقت میکردم.
عصبانی بودم. چون لیوان رو شکستم.
میتونی اینو به من بگی؟ - چی، به باربارا؟ -آره.
ببخشید که بیدارت کردم.
شاید اگه زودتر اومده بودی خونه، میتونستیم با هم شام بخوریم.
نه، داشتم کار میکردم. میدونی، بلافاصله بعد کار اومدم خونه.
با من صادق باش، لطفاً. تو نفست الکل میاد.
چند تا آبجو خوردم. - 'چند تا' رو تعریف کن.
خب، روز سختی بود. نیاز داشتم کمی آروم بشم.
همه کاری که میکنی آروم شدنه. همیشه تو مغازهای.
بچه میخوای، نه؟ - هر دوتامون میخوایم.
خب، میدونی، داشتن خانواده پول میخواد، یعنی یکی باید کار کنه.
مگه اینکه دانشجوی حرفهای بودن این روزا شغل محسوب بشه. - این انصاف نیست.
میدونی که باید وقت آزاد داشته باشم. - خب، تقصیر من نیست اگه نمیتونی همراهی کنی.
چطوری میخوای وکیل بشی اگه نمیتونی حتی حقوق بخونی؟
کی فکر میکنی همه مخارج رو پرداخت میکنه تا تو مثل یه دانشجوی ۳۰ ساله تو دانشگاه پرسه بزنی؟
یه اشاره میکنم. منم.
من پول مدرسهت رو میدم. پول وقت آزادت از مدرسه رو میدم.
سقف بالای سرت رو من میدم. - الان میتونم حرف بزنم؟ -نه.
چون دوست دارم بدونم، فکر میکنی اگه موفق بشی فارغالتحصیل بشی چی میشه؟
میدونی، بچه رو به دنیا میآری، و بعد صورتحسابش رو میذاری گردن من.
یا من میمونم خونه و پوشک عوض میکنم،
چون تو برای اولین بار تو زندگیت خیلی مشغول کاری؟
حالا داری ظالم میشی. - صادقم.
فکر میکردم این همیشه چیزی بود که میخواستی.
فقط چون نتونستی معمار بشی، یعنی... - من معمارم، لعنتی!
لعنتی، گیر افتادم مبلمان مزخرف میفروشم،
چون هیچکس نمیخواد کونشو بلند کنه و کمکم کنه!
چطور احساس میکنی، کلارک؟
با کی دارم حرف میزنم؟ - با من، مری.
ببخشید، نمیخواستم...
عصبانی بشم یا صبرم رو از دست بدم. - میدونم.
هدف کل این تمرین همینه.
این شروع خوبیه.
احساس کنی چی رو حس میکنی، و بعد یاد بگیری یه راه جدید رو تشخیص بدی.
واکنشت در واقع کاملاً عادی بود.
این منم.
سلام، بچههای کِیتی!
دیگه خسته نشدید از خرج کردن پول زحمتکشتون روی مبلمان گرونقیمت؟
دنبال پیشنهادهایی هستید که مو به تنتون سیخ کنه؟
پس سر بزنید به 'امپراطوری عثمانی کاپیتان کلارک'.
محبوبترین انبار و نمایشگاه دره سانتا کلارا.
اتاق خواب، اتاق نشیمن،
اتاق غذاخوری، دفتر کار و حمام متنوع پیدا میکنید.
اولین باره که خونه یا آپارتمان میخرید؟ همه چیز رو داریم.
پدر و مادر تازهکار دنبال تخت اول بیلی؟ داریمش.
از جدیدترین طراحی مدرن تا سبکهای کلاسیک قدیمی.
همه چیز اینجاست و همه چیز با قیمت مناسب.
چی شده بیلی؟ نگران اعتبارت هستی؟
خب، کاپیتان کلارک میگه: "اعتبار ندارید، مشکلی نیست".
در دریای باز کیفیت بالا حرکت کن
و مشکلات مالی رو پشت در بذار.
همین امروز به ما سر بزن و مبل گوشهای،
میز آشپزخونه، چراغ زمینی و تخت خواب رویاییت رو از اینجا بخر.
اینجا در 'امپراطوری عثمانی کاپیتان کلارک'،
که در گوشه خیابان کپیتال و مککی، درست کنار خیابان ۶ قرار داره.
و بعد بیا تو، پاهات رو بذار بالا
و از امپراطوری خودت لذت ببر.
چون هر سلطانی شایسته یه تخت پادشاهیست،
و ما یکی با اسم تو اینجا داریم در امپراطوری عثمانی کاپیتان کلارک.
نه بابا. - کلارک، خوبی؟
دوربین رو خاموش کن! - نه، خوبه. این یه چیز بیرونیه.
اون دوربین لعنتی رو خاموش کن! - باشه.
کمک میخوای؟ - خودم میتونم.
دوباره تکرار کنیم؟ - نه. کت، حالا میتونی مغازه رو باز کنی.
باز بودیم.
میدونی، پیرمرد، هنوز نفهمیدم.
تو دزد دریایی هستی یا سلطان؟ فقط شفاف بگو که این چیزا... - دهنتو ببند!
این آشغال از نئوپان ارزون.
اینو تمیز کن، میشه؟ - برام مهم نیست.
ببخشید بابت این.
چطور به نظر میرسه؟ - کنتور خوب نشون میده.
اگه قبضهات بالا باشه، تقصیر خودته.
قطع برق چی؟ اون بعد از ساعت کاری اتفاق میافته.
نمیدونم. چراغهای سقفی حتماً کلید رو فعال میکنن.
من چراغهای سقفی رو خاموش میکنم وقتی مغازه بسته میشه،
قبل از اینکه برق عجیب بشه.
به هر حال، این کار نباید قبضها رو کم کنه؟
جعبه فیوز کجاست؟
من متخصص نیستم، اما قبلاً بررسی کردم و همه چی عادی به نظر میرسید.
گفتید چراغها چشمک میزنن. - آره، تو کل مغازه.
اگه همزمان نباشه، یه شب برق بالا میره،
شب بعد پایین اینجاست. قاعدهای نداره یا...
لعنتی، کی این رو نصب کرده؟
خب، ساختمان سیمکشی شده بود. یعنی قدیمیه، اما اونقدرا هم قدیمی نیست.
اینو ببین!
قبلاً اینجا نبود.
همونطور که گفتم، من متخصص نیستم. چرا اون طرف میره؟
سوال بهتر اینه: اصلاً به چی وصل شده؟
کت، برق چطوره؟
چی؟ - بالا اتفاقی میافته؟
موش برگشته. - برق روشنه.
آره. یعنی فکر کردیم موش رو کشتیم. - موش رو کشتیم.
خب، این یه مشکلیه؟ - میبینی چه مشکلی.
برق نمیتونه از این بخش مدار عبور کنه.
فقط اونجاست، انگار یه احمقی اونو انداخته اونجا.
آره.
تا حالا حس کردی پشت شیشه زندگی میکنی و تماشا میکنی که زندگی داره اتفاق میافته،
اما هیچوقت واقعاً پا توش نمیذاری؟
شاید وقتشه که پنجرهای تو خودمون باز کنیم.
میتونی نویسنده طرح خودت باشی،
چون همه ما لیاقت یه فرصت دیگه برای رسیدن به رویامون رو داریم.
همون لحظهای که باور کنی تغییر ممکنه، تو شروع کردی.
سفارش 'پنجرهای در خودت' و برنامه صوتی سهقسمتی همراه
'راهنمای بازکردن'، نوشته دکتر مری کلاین.
هماکنون موجود با ۲۴.۹۵ دلار، به اضافه هزینه ارسال.
هر زمان تماس بگیرید با ۵۵۵-۰۱۹۹.
هیچوقت برای ساختن یه راه جدید دیر نیست.
یه تکه گه.
چرا این کار رو با خودت کردی؟
چطوری رسیدی اینجا؟
آگاهیت اتاقی پر از خاطراته که مدام در حال تکاملن.
اما وقتی تو زندگی قدم میزنی، ذهن تمریننکرده میتونه شروع کنه به ساختن دیوار.
موانعی بذاره تا از دنیای بیرون محافظت کنه.
این یه واکنش طبیعیه، چیزی که اغلب ازش بیخبریم.
اما اگه کنترل نشه، میتونه تو رو به دام بندازه.
میتونی خودت رو متقاعد کنی که دنیای بیرون بدون تو بهتره.
که هیچوقت لیاقت رابطههایی که داشتی رو نداشتی.
راضی به اینکه تماشا کنی زندگیت پشت یه پنجره تنها اتفاق میافته.
میتونم کمکت کنم الان بازش کنی، چون پنجره قفل نیست.
پشتبندش شکسته نیست.
آمادهای قدم برداریم؟
چطوری میتونی پس بگیری چیزی که زمانی مال تو بود.
و کنترل زندگیت رو دوباره به دست بیاری.
زندگیای که میخوای توش زندگی کنی.
رها از آسیبهای گذشته.
رها از محدودیتهایی که خودت ساختی.
و آزاد که راه خودت رو انتخاب کنی.
دروغگو.
گه لعنتی!
سلام!
چه خبره؟
کسی هست؟
کسی اونجا هست؟
ببخشید دیر کردم.
ترافیک جهنمی بود و نتونستم زودتر راه بیفتم.
بیا از وقتی که داریم استفاده کنیم.
امروز چطوری، کلارک؟ - چه شکلیام؟
خوبی. شاید یه کم خسته. - افتضاح به نظر میرسم.
میتونم بپرسم، و میدونی که اینجا جواب غلط وجود نداره؟
آیا الان مست هستی؟ - چرا اینطوری میگی؟
چطور؟
از جمعه ننوشیدم. احتمالاً واسه همینه که افتضاح به نظر میرسم.
میتونم چیزی بپرسم؟ - حتماً.
No comments yet. Be the first to leave one.