Pierwsze 200 wierszy.
تقدیم به تمام پارسیزبانان
کلونا SVY FSC 446 - ان. وارن
اوه، لعنتی.
کار کن.
کار کن.
کار کن.
استانن
صدامو میشنوی؟
دارن هستم.
از بقیه جدا شدم و فکر کنم حالم خوبه، ولی مطمئن نیستم کجام.
هیچوقت تا اینجاهاش نیومده بودم، پس نمیدونم...
یه چیزی بود، اه...
خوب نتونستم نگاهش کنم، ولی یه چیزی بود.
یه چیز دیگه هم اینجا بود.
بهتون نیاز دارم بچه ها
باشه، من به شماها نیاز دارم که بیاین دنبالم، لطفا.
لعنتی، نیاز دارم بیاین دنبالم.
میتونی بیایی، لطفا، استانر؟
استانر؟
اوه، لعنتی.
لعنتی، لعنتی!
اوه، لعنتی.
همه ما عادتها و رفتارهای تکراری خودمون رو داریم،
که باعث میشن
دایرهوار راه بریم،
همیشه دنبال یه راه حل تکراری باشیم،
فکر کنیم هر بار به یه جای جدید میرسونه.
اما نمیرسونن.
با این حال، این همون مسیر عصبی کمترین مقاومته،
همون راهی که خودت درست کردی.
همونی که وقتی بچه بودی ازت محافظت کرد.
یاد گرفتی آدما رو قبل از اینکه بهت صدمه بزنن، از خودت دور کنی.
و حالا که بزرگ شدی، هنوز همون جایی گیر کردی که شروع کردی.
به تنهایی
یعنی، من تنها نیستم.
من کارمند و مشتری دارم.
نگفتم بی کسی.
گفتم تنهایی.
من به آدما صدمه میزنم.
نمیخوام بزنم.
فقط اینجوری ساخته شدم.
پس شایدم مستحق این باشم که تنها باشم.
فکر میکنی هرکسی مستحق تنهاییئه؟
نمیدونم، ولی شاید اونقدرها هم چیز بدی نباشه.
احساس تنهایی خیلی توی وجودم ریشه دوانده.
میفهمم.
تو رویاهایی داشتی و خیلی مقاومت، نه حمایت زیادی برای رسیدن به اون رویاها.
و وقتی بارها و بارها آسیب ببینیم، کم کم انتظارش رو داریم.
انگار میگی، آه، این راه رو بلدم.
میدونم به کجا ختم میشه.
خب، پس علاقه داری که یه راه جدید بسازی و ببینی به کجا میرسه؟
حتما.
چرا که نه؟
میدونی، من اینجام.
عالیه.
خب میخوام یه تمرینی که قبلا انجام دادیم رو دوباره تکرار کنیم.
همون نقش بازی کردن.
آه، اون بازیگریمون؟
آره.
احساس حماقت میکنم وقتی اینکارو میکنم.
میدونم.
اما چند دقیقه وقت داریم.
بیا، اوم، آره، بیا امتحان کنیم.
یه کم.
باشه.
بیا اون صحنه رو شروع کنیم.
بیا برگردیم به شبی که باربارا تو رو ترک کرد.
منظورت شبی که منو از خونم انداخت بیرون؟
آره.
من نقش خودم رو بازی میکنم.
و من باربارا میشم.
به هر حال این خونه منه.
منم کسی هستم که پولش رو میدم.
میدونم.
باشه.
خب، اوم، من دیر رسیدم خونه.
نمیدونم چقدر دیر.
اون دیگه خواب بود.
شاید نیمه شب.
اون معمولا زودتر میخوابه.
مهم نیست.
موضوع اینه که من تو آشپزخانه بودم و، اوم، لیوان.
لیوان رو شکستم و اون دوید پایین ببینه چه خبر شده و اوضاع بدتر شد.
و چه حسی داری؟
خب، من مست بودم.
و، اوم، احساس حماقت کردم.
عصبانی بودم.
چون، چون لیوان رو شکستم.
میتونی اینو به من بگی؟
چی، به باربارا؟
آره.
متاسفم که بیدارت کردم.
شاید اگه زودتر میومدی خونه، میتونستیم شب رو با هم بگذرونیم.
نه، من داشتم کار میکردم.
میدونی، مستقیم اومدم خونه بعد از کار.
لطفا با من صادق باش.
بوش رو از نفست حس میکنم.
چند تا آبجو خوردم.
چند تا رو تعریف کن.
خب، روز سختی بود.
نیاز داشتم یه کم خالی کنم.
همهی کاری که تو همیشه میکنی اینه که خالی کنی.
تو همیشه تو فروشگاهی.
بچه میخوای، درسته؟
هر دومون میخوایم.
خب، میدونی، بچه دار شدن پول میخواد، یعنی یکی باید کار کنه.
مگه اینکه این روزا دانشجوی حرفهای بودن حساب بیاد.
این انصاف نیست.
میدونی که باید مرخصی بگیرم.
خب، اگه نمیتونی همگام بشی تقصیر من نیست.
چطور میخوای وکیل بشی اگه حتی نتونی دانشکده حقوق رو تحمل کنی؟
به نظرت کی همه چیز رو میده وقتی تو
مثل یه دانشجوی سی ساله تو محوطه دانشگاه میچرخی؟
یه اشاره بهت میکنم.
این منم.
من پول دانشگاهت رو میدم.
من پول مرخصیهات از دانشگاه رو میدم.
من پول سقفی که بالای سرته رو میدم.
- حالا اجازه هست حرف بزنم؟ - نه، نه.
چون دوست دارم بدونم، به نظرت
چه اتفاقی میفته اگه تونستی فارغالتحصیل بشی؟
میدونی، یه بچه میزاری و بعد قبض رو میندازی گردنم.
یا اینکه من موندم خونه پوشک عوض کنم چون
تو برای اولین بار توی زندگیت شلوغ کردی؟
مغلته داری میکنی
داری راست میگم.
فکر کردم این همون چیزیه که همیشه میخواستی.
فقط به خاطر اینکه نتونستی معمار بشی، معنی نداره...
من معمار لعنتی هستم!
لعنت بهش، من فقط گیر کردم دارم وسایل کوفتی میفروشم
چون یکی نمیاد از روی کون چاقش بلند شه بهم کمک کنه!
چه حسی داری، کلارک؟
با کی حرف میزنم؟
با من، اینجا، مت.
اوم، ببخشید، نمیخواستم عصبانی بشم یا...
میدونم.
هدف از کل تمرین همینه.
این یه شروع خوبه.
اینکه حس خودت رو حس کنی و بعد یاد بگیری یه راه جدید پیدا کنی.
واکنش تو کاملا عادی بود.
آه، اون منم.
خب، سلام بر همگی، کیتیها!
از خرج کردن دوتای با ارزشتون برای مبلمونای گرون خسته شدید؟
دنبال تخفیفایی هستید که لرزه به تنتون بندازه؟
پس بیایید پایین به امپراتوری عثمانی کاپیتان کلارک،
بهترین انبار و نمایشگاه منطقه سانتا کلارا ولی.
اتاق خواب، اتاق نشیمن، میز ناهارخوری، لانج، و دستشویی به وفور پیدا میکنید.
مالکای خونه برای اولین بار؟
به فکرت هستیم.
افرادی که تازه پدر مادر شدن که دنبال اولین گهواره بیلی هستین؟
به فکرت هستیم.
از جدیدترین طراحی های مدرن گرفته تا سبکای کلاسیک قدیمی،
همه چیز اینجاست و همه چی باارزشه.
چه خبر داداش؟
نگران اعتباری؟
خب، کاپیتان کلارک میگه بدون اعتبار هم مشکلی نیست.
تو دریای باکیفیت بالا قایقرانی کن و مشکلات پولیت رو جلوی در بذار.
همین امروز بیا و مبل سکشنال رویایی، میز آشپزخانه،
چراغ زمینی و تختی که میخوای رو اینجا بگیر.
تو امپراتوری عثمانی کاپیتان کلارک، واقع در
خیابان کپیتال و مککی، کمی بالاتر از خیابون ششم.
حالا برو اون تو، پاهاتو دراز کن، و از یه امپراتوری مال خودت لذت ببر.
چون هر سلطانی مستحق یه تخت سلطنتیه، و ما اینجا
تو امپراتوری عثمانی کاپیتان کلارک یکی با اسم خودت داریم.
نه دیگه.
کلارک، خوبی؟
دوربین رو خاموش کن.
نه، نه، خوبه.
این گلهای پشت صحنه است، داداش.
دوربین رو خاموش کن دیگه، رفیق.
باشه.
تو، اوه، کمک نیاز داری؟
آه، گرفتمش، گرفتمش.
اوم، بازم میخواییم ضبط کنیم؟
یا...
نه.
کت، میتونی الان مغازه رو باز کنی.
ما باز بودیم.
میدونی چیه، داداش، هنوز نفهمیدم.
تو، مثلا، دزد دریایی هستی یا سلطان؟
فقط خوبه این چیزا رو مشخص کنی...
خفه شو.
این تخته خرده ارزون قیمت مزخرف.
این وسایل رو جمع کن، میشه؟
برام مهم نیست.
ببخشید بابت اون
اوضاع چطوره؟
اه، کنتور سالم نشون میده.
اگه قبضت زیاد میاد، تقصیر خودته.
مشکل قطع و وصل شدن چیه؟
اون بعد از ساعات کاری اتفاق میفته.
نمیدونم.
احتمالا مهتابی ها باعث قطعی فیوز میشن.
آه، من چراغای سقفی رو وقتی مغازه تعطیل میشه
خاموش میکنم، قبل از اینکه برق عجیب بشه.
به هر حال، اون کار باعث نمیشد قبض بیاد پایین؟
جعبه فیوزت کجاست؟
یعنی، متخصص نیستم، ولی زودتر چک کردم
و همه چی خوب به نظر میرسید.
No comments yet. Be the first to leave one.