لومړۍ 200 کرښې.
زيرنويس از مهدي shine021
باشه، باشه، باشه، باشه...
باشه...
آره... آره...
آره، آره، بجنب... بجنب، آره! آره، آره!
باشه. باشه. باشه.
شروع شد، شروع شد.
باشه. باشه. لعنتی.
کار کن. کار کن. کار کن.
استاندارد... باشه...
استاندارد، میتونی— صدای منو میشنوی؟
من نارِنم.
و من...
از بقیه جدا افتادم.
فکر کنم حالم خوبه،
ولی نمیدونم کجام...
قبلاً هیچوقت اینقدر دور نیومده بودم، پس نمیدونم...
یه چیزی بود...
خوب ندیدمش، ولی یه...
یه چیز دیگه هم اینجاست.
بهتون نیاز دارم.
باشه؟ خواهش میکنم بیاید دنبالم.
لعنتی، باید بیاید بیرون و منو پیدا کنید.
میتونی... میتونی بیای؟ خواهش میکنم، استاندارد.
استاندارد؟
اوه، لعنتی!
لعنتی...
لعنتی! لعنتی...
اوه، گندش بزنن... این دیگه چیه؟
زيرنويس از مهدي shine021
این دیگه چیه؟
لعنتی! لعنتی! لعنتی!
لعنتی!
لعنتی، لعنتی، لعنتی! لعنتی!
همهمون چرخهها و عادتهای خودمون رو داریم...
رفتارهایی که باعث میشن دور خودمون بچرخیم...
و هر بار دست دراز کنیم سمت همون راهحلها
دوباره و دوباره،
با این فکر که هر بار ما رو به جای تازهای میبرن.
ولی نمیبرن.
با این حال،
این همون مسیر عصبیِ کمترین مقاومته.
مسیری که خودت ساختی.
همون مسیری که ازت مراقبت کرد
وقتی بچه بودی.
یاد گرفتی آدما رو از خودت دور کنی
قبل از اینکه بتونن بهت آسیب بزنن.
و حالا،
در بزرگسالی،
هنوز هم درست همونجایی گیر کردی که ازش شروع کردی.
تنها.
یعنی، من که تنها نیستم.
کارمند دارم و... مشتری.
نگفتم تنهایی. گفتم تنها بودن.
آره، خب، منظورم اینه که...
من به آدما آسیب میزنم.
نمیخوام این کارو بکنم. ذاتم اینطوریه.
پس شاید حقمه تنها بمونم.
فکر میکنی کسی حقش باشه تنها بمونه؟
نمیدونم، ولی خب...
شاید اونقدرها هم بد نباشه.
تنها بودن انگار...
عمیقاً توی وجودم ریشه داره.
میفهمم.
رویاهایی داشتی و کلی مانع سر راهت بوده،
ولی برای عملی کردن اون رویاها حمایت چندانی نداشتی.
و وقتی بارها...
و بارها و بارها آسیب میبینیم،
کمکم انتظارش رو میکشیم.
انگار میگیم: 'آهان، این مسیر رو میشناسم.'
'میدونم به کجا ختم میشه.'
پس...
حاضری یه مسیر تازه بسازی
و ببینی به کجا میرسه؟
حتماً. چرا که نه؟ خب، من که اینجام.
عالیه.
پس میخوام دوباره برگردیم به
یکی از تمرینهایی که قبلاً انجام دادیم.
نقشبازی کردن.
- اوه، همون بازی درآوردنه؟ - آره.
- با انجام دادنش احساس حماقت میکنم. - میدونم.
ولی چند دقیقه وقت داریم. بیا...
باشه، امتحان کنیم. یه کم.
باشه.
صحنه رو آماده کنیم.
برگردیم به شبی که باربارا ترکت کرد.
منظورت شبیه که منو انداخت بیرون
از خونه خودم؟
آره.
من نقش خودم رو بازی میکنم.
- و من میشم باربارا. - راستی، خونه مال منه.
منم که پولش رو میدم.
- میدونم. - باشه.
خب، پس...
دیر رسیدم خونه. نمیدونم چقدر دیر بود.
اون از قبل خوابیده بود. شاید نصفهشب بود.
معمولاً قبل از... میخوابه. مهم نیست.
خلاصه، من توی آشپزخونه بودم و...
لیوان... لیوان رو شکستم،
و اون دواندوان اومد پایین ببینه چی شده، و...
اوضاع بالا گرفت.
حالا چه احساسی داری؟
خب، من...
مست بودم و...
احساس میکردم احمقم، میفهمی؟
عصبانی بودم، چون... چون لیوان رو شکستم.
میتونی اینو به خودم بگی؟
- چی، به باربارا؟ - آره.
ببخشید که بیدارت کردم.
شاید اگه زودتر میاومدی خونه،
میتونستیم عصر رو با هم بگذرونیم.
نه، داشتم... داشتم کار میکردم، میدونی؟
بعد از کار مستقیم اومدم خونه.
لطفاً باهام صادق باش.
بوی مشروب رو از نفست میفهمم.
چند تا آبجو خوردم.
چند تا یعنی چند تا؟
خب، روز سختی بود.
لازم داشتم یکم آروم بشم.
تو فقط بلدی خودتو آروم کنی.
همیشه توی فروشگاهی.
بچه میخوای، مگه نه؟
- هردومون میخوایم. - خب، میدونی...
تشکیل خانواده پول میخواد،
یعنی یکی باید کار کنه.
مگر اینکه این دانشجوی حرفهای بودن
این روزها شغل حساب بشه.
منصفانه نیست. خودت میدونی مجبور شدم یه مدت مرخصی بگیرم.
خب، اگه نمیتونی از پسش بربیای، تقصیر من نیست.
چطور میخوای وکیل بشی
وقتی حتی از پس دانشکده حقوق هم برنمیای؟
فکر میکنی کی خرج همهچی رو میده
وقتی تو توی محوطه دانشگاه ول میچرخی
مثل یه دانشجوی سالاولی سیساله؟
یه راهنمایی بهت میکنم: منم.
من پول دانشگاهت رو میدم، پول مرخصی گرفتنت از دانشگاه رو هم میدم،
پول سقفی که بالای سرت داری رو هم میدم.
- حالا میتونم حرف بزنم؟ - نه! نه.
چون میخوام بدونم، فکر میکنی چی میشه
اگه بالاخره بتونی فارغالتحصیل بشی؟
بچهدار میشی و بعد خرجش رو میذاری گردن من.
یا من باید توی خونه گیر بیفتم و پوشک عوض کنم، چون
تو برای اولین بار توی زندگیت سرت با کار شلوغه؟
- داری سنگدلی میکنی. - دارم صادقانه حرف میزنم.
فکر میکردم این همون چیزیه که همیشه میخواستی.
اینکه نتونستی معمار بشی، دلیل نمیشه که...
من یه معمار لعنتیام!
لعنتی، فقط گیر افتادم توی فروش این مبلمان مزخرف، چون
یکی حاضر نیست اون کون گندهاش رو از جاش بلند کنه و کمکم کنه!
چه احساسی داری، کلارک؟
دارم با کی حرف میزنم؟
- من، همینجا، همین الآن. - تو؟ باشه.
ببخشید، نمیخواستم که...
…میدونی، عصبانی بشم
یا از کوره در برم، یا هرچی.
میدونم.
هدف کل این تمرین همینه.
شروع خوبیه.
اینکه احساسی رو که داری حس کنی،
و بعد یاد بگیری یه راه تازه پیدا کنی.
واکنشت درواقع کاملاً طبیعی بود.
خب، اینم از من!
سلام، ملوانها!
از خرج کردن دوبرونهایی که بهسختی به دست آوردید
برای مبلمان گرونقیمت خسته شدید؟
دنبال تخفیفهایی هستید که مو به تنتون سیخ کنه؟
پس بیاید
به امپراتوری عثمانی کاپیتان کلارک،
محبوبترین
انبار و نمایشگاه مبلمان در درهٔ سانتا کلارا.
از اتاقخواب و اتاقنشیمن
تا غذاخوری، اتاق کار و سرویس بهداشتی، هرچی بخواید داریم.
اولین خونهتونه؟ ما هواتون رو داریم.
پدر و مادرهای جدید دنبال اولین تخت بیلی هستید؟
ما هواتون رو داریم!
از جدیدترین طراحیهای مدرن
تا سبکهای کلاسیک قدیمی،
همهچیز اینجاست، اونم با قیمتهایی باورنکردنی.
چی گفتی، پالی؟
نگران اعتبار بانکی هستی؟
ها! کاپیتان کلارک میگه اعتبار نداری؟ مشکلی نیست!
در دریای پهناورِ کیفیت عالی
کشتی برونید و مشکلات مالیتون رو پشت در بذارید.
همین امروز سر بزنید
و مبل راحتیِ چندتکهٔ رؤیاییتون،
میز آشپزخونه، چراغ ایستاده و تختخوابتون رو همینجا بخرید
در امپراتوری عثمانی کاپیتان کلارک،
واقع در تقاطع کپیتول و مککی، نزدیک بزرگراه ۶۸۰.
آرر! همین امروز بیاید...
... لم بدید،
و از امپراتوری خودتون لذت ببرید!
چون هر سلطانی لایق یه تخته،
و ما یکی داریم که اسم شما روشه،
اینجا، در فروشگاه کاپیتان کلارک—
عمراً!
- کلارک، خوبی؟ - دوربین رو خاموش کن.
نه، نه، خوبه. اینها پشتصحنهست، رفیق.
- دوربین لعنتی رو خاموش کن. - باشه... عیسی مسیح...
کمکی لازم داری؟
نه، خودم از پسش برمیام، خودم حلش میکنم.
No comments yet. Be the first to leave one.